استاد عزيزم (مدظلهالعالى) در كتاب شريف شبهاى مكه چنين فرمودهاند:
يك روز به حرم مطهّر رؤس شهداء در باب الصغير رفته بودم، كسى در حرم
نبود، ولى جوانى در گوشه حرم سرش را روى زانو گذاشته و مثل آن كه خوابش برده
بود.
من هم كه تنها بودم زيارت مختصرى خوانده و نزديك همان جوان مشغول نماز
زيارت شدم، بعد از نماز، آن جوان سرش را از روى زانويش بلند كرد و گفت: آقا من
خواب نبودم، بلكه حتّى چشمهايم هم باز بود، ولى همان طورى كه سرم روى زانويم
بود مىديدم تمام شهدائى كه سرشان اين جا دفن است حضور دارند و حوائج
زوّارشان را مىدهند و يكى از حوائج مهمّ مرا هم بنا شد امشب بدهند، آيا اين خواب يا
بيدارى مىتواند حقيقت داشته باشد؟
گفتم: اگر مقدارى صبر كنيد حقيقت اين خواب يا بيدارى براى شما طبعاً روشن
مى شود.
گفت: چطور؟
گفتم: امشب اگر آن حاجت مهمّ شما برآورده شد معلوم مىشود حقيقت داشته
والاّ ممكن است آنچه ديدهايد خيالاتى بيش نبوده باشد.
گفت: چيزى را كه به من وعده داده شده برايتان توضيح مىدهم تا شما هم ناظر
جريان باشيد.
گفتم: متشكّرم.
گفت: من دختر بچّهاى دارم كه از مادر نابينا متولّد شده و بسيار خوش استعداد
است، امروز به من مىگفت: اين كه مىگويند فلان چيز قشنگ و فلان چيز زشت است
يعنى چه؟
گفتم: تو چون چشم ندارى اين چيزها را نمىتوانى بفهمى.
گفت: چطور مىشود انسان چشم داشته باشد؟
گفتم: بعضىها از مادر، با چشم متولّد مىشوند و بعضىها بدون چشم و تو بدون
چشم متولّد شده اى.
گفت: حالا هيچ راهى ندارد كه من هم چشم داشته باشم؟
گفتم: چرا، اگر من يا خودت به اهل بيت عصمت و طهارت علیهم السلام متوسّل شويم
ممكن است به تو چشم عنايت كنند.
گفت: پس پدر اين كار را بكن و به من هم تعليم بده تا من هم به آنها متوسّل شوم،
شايد چشم دار گردم.
من گريهام گرفت و او را در منزل رو به قبله نشاندم و گفتم: بگو يا اباالفضل!
چشمم را بده تا من ببينم.
حالا به اين جا آمدهام و حاجتم هم شفاى دخترم بود كه اين خواب يا بيدارى را
ديدم.
گفتم: بسيار خوب، امشب اگر بچّه ات چشم دار شد معلوم مىشود آن چه ديدهاى
حقيقت داشته است، آن مرد مرا به منزلش برد و دخترك را به من نشان داد و گفت: شما
فردا صبح بيائيد همين جا و از ما خبرى بگيريد.
اتّفاقاً خانه او در شارع الامين و سر راه ما وقتى به حرم حضرت رقيّه عليهاالسلام مىرفتيم
بود.
فرداى آن روز وقتى از آن منزل خبر گرفتم ديدم جمعى به آن خانه رفت و آمد
مىكنند.
پرسيدم: چه خبر است؟
گفتند: ديشب در اين خانه كورى به بركت حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام شفا
يافته، وقتى وارد شدم ديدم آن دخترك با چشمهاى زيباى درشت و بينا نشسته و
پدرش هم پهلوى او بود، وقتى چشمش به من افتاد گفت: آقا ديديد كه آن جريان
حقيقى بود.
مقدارى در آن منزل نشستم، پدر دختر سؤلى از من كرد و گفت: حضرت
اباالفضل علیه السلام در كربلاء هستند يا در شام؟
گفتم: آن حضرت نه در شام محدود مىشود و نه در كربلاء، زيرا حضرت
اباالفضل علیه السلام لااقل مثل حضرت عزرائيل مىباشد كه بر تمام كره زمين احاطه دارد و
ارواح را قبض مىكند!
روح مقدّس آن حضرت بر تمام كره زمين احاطه دارد و حوائج مردم را از خدا
مىگيرد و به آنها مىدهد.
گفت: آيا واقعاً سر مقدّس حضرت عبّاس علیه السلام در باب الصغير دفن است؟
گفتم: نمىدانم، اين طور مىگويند.
گفت: پس چطور وقتى من در آنجا متوسّل شدم دخترم را شفا دادند؟
گفتم: دخترت هم كه در همين منزل متوسّل بوده، شايد به خاطر توسّل دخترت
بود كه به او شفاء دادهاند، چون گفتهاند: آه صاحب درد را باشد اثر.
و علاوه بر اين مگر من نگفتم سر و بدن در قبر و يا در هر كجاى ديگر كه باشد شفا
نمى دهد، بلكه روح با عظمت آن بزرگوار كه لااقل بر كره زمين احاطه دارد شفا
مىدهد.
گفت: خيلى متشكّرم، چون اتّفاقا ديشب همين فكر را مىكردم و با خود مىگفتم:
اگر حضرت اباالفضل علیه السلام در شام است پس چگونه جواب ارباب حوائج كربلاء را كه
قطعا روزى صدها نفر به او مراجعه مىكنند و حوائجشان را مىگيرند، مىدهد؟!
و اگر در كربلاء است پس چگونه حاجت من و امثال مرا كه در روز، دهها نفر به
اين حرم شريف مراجعه مىكنند و مثل من حاجت شان را مىگيرند، مىدهد؟!
و اگر در يكى از اين دو مكان نائب گذاشته و در جاى ديگر خودش كار مىكند،
پس چگونه در منزل ما جائز است كه دخترم او را صدا بزند و به قول شما حاجتش را
خودش از آن حضرت بگيرد؟ ولى با اين بيان مطلب برايم حل شد، خدا به شما جزاى
خير عنايت كند.