از آقاى ديده بان كه يكى از موثقين است چنين نقل شده:
حدود سال 1340 هجرى شمسى، خانواده ما در كربلاء سكونت داشت و من هم
كه در آن زمان حدودا ده ساله بودم اكثر اوقات در كفشدارى شماره سه حرم حضرت
اباالفضل علیه السلام مشغول خدمت بودم.
در ميان عربها رسم بود كسانى كه حاجتشان روا مىگرديد معمولاً چيزى را كه
نذر مىكردند به حرم مىآوردند و بين خدام پخش مىنمودند.
روزى زن عربى آمد و پاكت بزرگى را كه حاوى راحت الحلقوم بود بين مردم
تقسيم نمود و بقيه را داخل حرم برد تا آنجا پخش كند، من هم به مقتضاى كودكىام
دنبال آن زن به راه افتاده تا باز هم از او راحت الحلقوم بگيرم.
ناگهان با منظره عجيبى روبرو شدم، سر جوان عربى كه در كنار ضريح گردنش را با
يشماغ (چفيه عربى) به ضريح بسته بودند، با شدت عجيبى به ضريح مىخورد، من كه
از ديدن اين منظره حسابى ترسيده بودم به سمت مغازه پدرم كه در خيابان حضرت
على اكبر علیه السلام بود فرار كردم.
هنگامى كه پدرم مرا با آن وضع مشاهده كرد، فرياد زد: چرا آمدى و كفشدارى را به
كه سپردى؟
من با ترس به پدرم گفتم: حضرت عبّاس علیه السلام يك نفر را كشت! من خودم ديدم!
هرچه اصرار نمود كه برگردم قبول نكردم، ناگزير خودش به حرم رفت تا
كفشدارى را به كسى بسپارد كه در همين حال مشاهده مىكند آن جوان را هلهله كنان از
حرم خارج مىنمايند، گويا ايشان به مرض خطرناكى (ظاهرا صرع) دچار بوده كه
حضرت عبّاس علیه السلام به او شفاء مرحمت فرمودند.