شيخ على محسن مدن اين حادثه را نقل مى‏كند: آن زمانى كه در
حوزه نجف درس مى‏خواندم يك راننده تاكسى از سادات مؤن بود كه
در سفرهايى كه از نجف به كربلاء و يا ساير اماكن مقدسه عراق مى‏رفتم
به او اعتماد پيدا كرده بودم.

سيد در روزهاى انتفاضه شعبانيه از كسانى بود كه دستگير شده
بودند و حكم اعدام برايشان صادر شده بود.

سيد نقل مى‏كند من را با ذلت به مركز انتقال دادند و مرا وارد اتاق
بازرسى كردند. داخل اتاق يك سرى بازپرس‏ها و نگهبانان بودند طورى
كه اتاق پر شده بود و شروع به تحقيق از اشخاص كردند و پرونده را
گرفته و آن را نگاه كردند. و از همانجا تحقيق را خاتمه داده و حكم اعدام
شخصى را دادند.

من با ديدن اين صحنه شروع به استغاثه كردم. سيد به حضرت ام
البنين   عليهاالسلام خيلى تعلق خاطر داشت و هر موقع مشكلى برايش پيش
مى‏آمد متوسل به ايشان مى‏شد و از او طلب گشايش مى‏كرد.

سيد مى‏گويد: پس در حالى كه متوجه حضرت ام البنين   عليهاالسلام بودم در
دلم گفتم: بانوى من! شما هميشه من را از همه مشكلات نجات داديد
ولى الان به كمك شديد شما احتياج دارم. تقاضا دارم الان در اينجا
حضور يابيد و مرا از اين درد سر خلاص كنيد.

هنوز توسل من تمام نشده بود كه شخصى كه او را نمى‏شناختم وارد
شد و دست مرا گرفت و گفت: با من بيا گفتم: كجا؟

گفت: نترس و مرا از اتاق خارج كرد و من بسيار تعجب مى‏كردم كه
كسى از نگهبانان معترض ما نمى‏شود و با ما سخن نمى‏گويد تا اين كه
مرا از درب مركز خارج كرد و به من گفت: نترس تو در امان هستى و من

رفتم و از آنجا دور شدم.

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: