در شب 17 ربيع الثانى 1427 موافق با 15/5/2005 خانمها مجلسى
به نام سفره ام البنين عليهاالسلام در خانه حاج منصور احمد العرفان (از اهالى
روستاى ام حمام قطيف) كه از قبيله نمر شمالى متعلق به شهر سيهات
است برگزار كردند.
براى پذيرايى از بانوان شركت كننده در مجلس، شربت زعفران
پخش مى كردند و لذا همسايه آنها ام فاضل در خانه خود به خاطر اجر و
ثواب و خدمت و احياء مجالس ذكر اهل بيت عليهم السلام اقدام به تهيه
و آماده كردن شربت كرد.
وقتى داخل آشپزخانه شد خواست ظرفى كه پر از روغن جوشان
براى سيب زمينى بود را از روى شعله اجاق بردارد تا آب گرم براى
زعفران آماده كند. به خاطر داغى و حرارت ظرف دستانش لرزيد و
روغن جوشان روى دستش ريخت و از بالا تا پايين دست را سوزاند.
همسر ايشان (ابو فاضل) به همراه دوستش استاد محمد حسين
رضوان (ايشان در مدرسه جعفر طيار ام حمام تدريس مىكنند و راوى
قصه مىباشند) در يكى از باشگاههاى ورزشى در حال تمرين بودند بعد
از اتمام تمرين با هم به رختكن براى تعويض لباس رفتند كه ناگهان
ابوفاضل متوجه شد تلفن همراهش هشت الى ده تماس بىپاسخ از خانه
داشته است خيلى سريع با خانه تماس گرفت تا از اوضاع باخبر شود كه
چه اتفاقى رخ داده است. بعد از تماس خيلى سريع به خانه برگشت و
ديد همسرش ام فاضل چه حالتى دارد و خيلى سريع ام فاضل را به
درمانگاه سيهات رساند و پزشكان خيلى سريع شروع به انجام كارهاى
لازم براى بهبودى ام فاضل نمودند و اين در حالى بود كه او از شدت درد
كاملا ناآرام و پريشان بود.
در همين حين خبر به خانمهايى كه مجلس ام البنين عليهاالسلام را برپاكرده
بودند رسيد و همه آنها با هم شروع به دعا كردن براى شفاى سريع ام
فاضل شدند و از آنجا كه سوختگى روغن بر گوشت دست كاملا غلبه
پيدا كرده بود و پوست دست را كاملا از بين برده بود پزشك معالج از
ابوفاضل خواست كه فردا همسرش را بياورد تا مشخص شود كه
سوختگى در چه درجهاى است كه اگر لازم باشد ايشان را به بيمارستان
تخصصى ارجاع دهند.
سپس ابوفاضل به همراه همسرش به خانه بازگشت و با همه
دردهايى كه ام فاضل داشت به خواب رفت.
برادر گرامى سلمان عبدالكريم زائر از زبان خواهرش ام فاضل
مىگويد:
ايشان در عالم رويا مىبيند كه براى دومين بار بر ميگردد به مجلسى
كه در آن توسل به ام البنين عليهاالسلام اقامه شده و همان طورى كه در بيدارى
ديده بود در خواب هم مىديد كه بانوان و خانمها وارد مجلس مىشوند
و مىديد كه سه بانوى هاشمى با هم قرائت و اداره امور مجلس را بر
عهده گرفتهاند و آنها لباس سياه بر تن دارند و هيچ چيز از آنها ديده
نمىشود يكى از آنها از ايشان مىخواهد كه پارچ شربت را بلند كند و
بين خانمهاى حاضر شربت پخش كند پس ام فاضل از آن بانوى
هاشمى عذر خواهى مىكند كه من نمىتوانم اين پارچ بزرگ را حمل
كنم چرا كه دستم سوخته و توان حمل وزن آن را ندارم آن بانوى هاشمى
به ايشان مى گويد: از نم و رطوبتى كه بالاى پارچ است بگير و با آن
دستى را كه سوخته مالش بده و بگو (انخاك يا ام البنين) و بلند شو و
شربت را پخش كن و بگو (نخيتك يا ام البنين) و من آن كارها را انجام
دادم و دستم را با رطوبت بالاى پارچ مالش دادم تا آثار سوختگى از بين
برود بعد بلند شدم و آن پارچ بزرگ را بلند كردم مثل اينكه يك چيز
سبك را حمل مىكنم و شروع به توزيع شربت كردم و از بانوان هاشمى
شروع كردم كه شروع به ختم صلوات كرده بودند و همه اينها در خواب
بود و به قدرت خداوند قادر آن خواب به حقيقت تبديل شد.
شب كه شوهرم آمد طبيب معالجم هم آمد تا پانسمان دستم را باز
كند كه هيچ اثر سوختگى و چروكيدگى پوست دستم نبود و انگار اصلا
روغن جوشان روى دست من نريخته بود. و چون پزشك شب گذشته
براى پانسمان دستم آمده بود و جراحت را ديده بود با لهجه مصرى
گفت: اين معجزه است و اين نبود جز به بركت حضرت ام البنين عليهاالسلام كه
در مجلسى به نام او بپا شده بود.
خانمها ضجّه مىزدند و به واسطه او خداوند شفا را به ايشان داد و
از ايشان دفع بلا نمود.[1]
[1] – قصص الصالحين لمرتضى الشيخ عبد الحميد المرهون.