انتخاب وصى از ناحيه خلفاء

جالب اين كه خلفاى پيامبر   صلی الله علیه و آله براى خود وصى و جانشين قرار مى‏دادند، اما
خود رسول خدا   صلی الله علیه و آله از اين مهم العياذ بالله غفلت نموده است.

منصور بن يونس بهوتى از فقهاء حنبلى مذهب مى‏نويسد:

و أوصى أبوبكر بالخلافة لعمر و وصى بها عمر إلى أهل الشورى.[1]

يعنى: ابوبكر براى خلافت به عمر وصيت كرد و عمر هم در مورد خلافت به
اهل شورى وصيت نمود.

احمد بن حجر هيتمى از علماء اهل سنت مى‏نويسد:

دَخَلَ عَلَيهِ بَعضُ الصَحَابِة فَقَالَ لَه قَائِلٌ مِنهُم مَا أنتَ قَائِلٌ لِرَبّكَ إذَا سَألَكَ عَن تُولِيَةِ
عُمَر عَلَينَا و قَد تَرَىَ غِلظَتَه فَقَالَ أبُوبَكر أ بِاللهِ تُخَوّفنِى أقُولُ: اللهُم استَخلَفتُ عَلَيهِم خَيرَ
أهلِكَ أبلِغ عَنّى مَا قُلتُ مِن وَرَائك ثُمّ دَعَا عُثمَان فَقَالَ اُكتُب بِسمِ اللهِ الرَحمَنَ الرَحِيم
هَذا مَا عَهَدَ أبُوبَكرِ بنِ أبِى قَحَافِة فِى آخِرِ عَهدِه بِالدُنيا.
[2]

يعنى: بعضى از صحابه نزد ابوبكر رفتند و يكى از آن‏ها به او گفت: به خداوند
چه پاسخى مى‏دهى وقتى در مورد ولى قرار دادن عمر بر ما از تو سؤل پرسيد و
حال اين كه غلظت او را مى‏بينى؟

ابوبكر گفت: آيا مرا از خدا مى‏ترسانى؟! مى‏گويم: خداوندا بهترين خلقت را بر
آن‏ها خليفه قرار دادم و آن چه گفتم به كسانى كه پشت سرت هستند برسان، سپس
عثمان را خواند و گفت: بنويس بسم اللّه الرحمن الرحيم اين عهدى است كه ابوبكر
بن ابى قحافه در آخر عمرش در دنيا مى‏كند.

ابن عساكر نيز در اين باره مى‏نويسد:

قال أبوبكر: اجمعوا لى الناس أخبركم من اخترت لكم فخرجوا فجمعوا الناس إلى
المسجد فأمر من يحمله إليهم حتى وضعه على المنبر فقام فيهم باختيار عمر لهم ثم دخل
فاستأذنوا عليه فأذن لهم فقالوا ماذا تقول لربك و قد استخلفت علينا عمر فقال: أقول
استخلفت عليهم خير أهلك.
[3]

يعنى: ابوبكر گفت: مردم را برايم جمع كنيد تا خبرتان كنم از آن چه برايتان
اختيار كرده ام، پس اطرافيانش خارج شدند و مردم را در مسجد جمع كردند، ابوبكر
كسى كه حملش مى‏كرد را امر كرد كه او را بر منبر قرار دهد. پس ابوبكر در بين آن‏ها
ايستاد و عمر را به عنوان خليفه براى مردم اختيار كرد، سپس اصحاب بر ابوبكر
داخل شدند و اذن ورود خواستند او هم اجازه داد، گفتند: چه پاسخى به خداوند
مى‏دهى در مورد اين كه عمر را خليفه ما قرار دادى؟ ابوبكر گفت: مى‏گويم: بهترين
خلقت را بر آن‏ها خليفه كردم.

عمر؛ خليفه دوم براى تعيين جانشين خود شوراى شش نفره‏اى متشكل از امام
على   علیه السلام عثمان بن عفان، طلحه و زبير، سعد ابى وقاص و عبدالرحمن بن عوف را به
وجود آورد كه داستان مفصلى دارد و آن قدر مشهور است كه احتياج به استناد ندارد.

عايشه كه كاملا منكر است پيامبر   صلی الله علیه و آله براى خود وصى انتخاب نموده باشد و
معتقد است: پيامبر   صلی الله علیه و آله امتش را بدون تعيين جانشين رها كرد، در اواخر عمر عمر
بن خطاب به ابن عمر اين گونه سفارش مى‏كند:

يا بنى أبلغ عمر سلامى، و قل له: لا تدع أمة محمد بلا راع، استخلف عليهم، و
لاتدعهم بعدك هملا، فإنى أخشى عليهم الفتنة.
[4]

يعنى: پسرم سلام مرا به عمر برسان، و به او بگو: امت محمد را بدون سرپرست رها
نكن، خليفه‏اى بر آن‏ها قرار بده، با آن‏ها وداع نكن در حالى كه در مورد آن‏ها اهمال
كرده باشى، به درستى كه من از فتنه‏اى كه بر آن‏ها خواهد شد مى‏ترسم.

حتى معاويه كه معلوم الحال است اين درك و فهم را دارد كه نبايد امت را
بى‏امام رها كرد، اما نستجير بالله پيامبر خدا   صلی الله علیه و آله از اين مهم غفلت نمود؟!

معاويه به استناد به همين دليل عقلى تمام صحابه و تابعين را جز اندكى راضى
به خلافت يزيد لعنت اللّه عليه كرد.

قال: إنى أرهب أن أدع أمة محمد   صلی الله علیه و آله بعدى كالضان لا راعى لها.[5]

يعنى: معاويه گفت: من مى‏ترسم امت محمد   صلی الله علیه و آله را رها كنم در حالى كه بعد از
من همچون گله بى‏چوپان باشد.

حاشا كه رسول خدا   صلی الله علیه و آله مشمول مضمون اين آيه شريفه باشد.

«أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ»[6]

يعنى: آيا شما مردم را به خوبى امر مى‏كنيد ولى خودتان را فراموش نموده‏ايد و
حال آن كه شما كتاب را تلاوت مى‏كنيد، پس چرا عقلتان را به كار نمى‏اندازيد.

چرا كه ايشان در مواقع مختلف رسالت خود از ابتدا كه نزديكان خويش را به
اسلام دعوت نمودند تا انتها كه به ماجراى غدير و كاغذ و قلم منتهى شد، وصى
خود أميرالمؤمنين حضرت على بن ابى طالب   علیهم السلام را تعيين كرده و سفارشات لازم
را به ايشان نمودند و اين همان سنت الهى است كه انبياء گذشته   علیهم السلام اجرا نمودند و
هيچ پيامبرى از آن تخلف ننمود، حتى ماجراى انتخاب وصى انبياء گذشته   علیهم السلام در
تورات و انجيل هم ذكر شده.


[1] ـ كشاف القناع، جلد: 4، صفحه: 405.

[2] ـ الصواعق المحرقة فى الرد على أهل البدع و الزندقة، صفحه: 89.

[3] ـ تاريخ مدينه دمشق، جلد: 44، صفحه:249.

[4] ـ الامامه و السياسه، جلد: 1، صفحه: 28.

[5] ـ تاريخ طبرى، جلد: 5، صفحه: 304.

[6] ـ سوره: بقره، آيه: 44.

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: