در اين سفر حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام به غلام خود ميسره دستور داد تا همراه
پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله بوده و همه جا مطيع ايشان باشد، هنگامى كه كاروان به نزديكى شام
رسيد، از كنار صومعهاى عبور كرد و همان نزديكى اطراق نمود، پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله در زير
درختى كه در آن نزديكى بود فرود آمده و نشستند.
راهب اين صومعه نسطورا نام داشت، و با ميسره به خاطر اين كه در سفرهاى قبل
از آنجا عبور مىكرد آشنا بود.
نسطورا از بالاى صومعه قطعه ابرى را مشاهده كرد كه بالاى سر كاروانيان سايه
افكنده و همچنان آن ابر در حركت بود تا بالاى سر آن درختى كه پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله زير آن
نشست، ايستاد.
ميسره كه به دستور بانوى خود همه جا همراه پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله بود و از آن حضرت
جدا نمىشد ناگهان صداى نسطورا را شنيد كه او را به نام صدا مىزند!
ميسره برگشت و پاسخ داد: بله!
نسطورا گفت: اين مردى كه پاى درخت فرود آمده كيست؟
ميسره گفت: مردى از قريش و از اهل مكه است!
نسطورا گفت: به خدا سوگند زير اين درخت جز پيغمبر خدا ننشسته و سپس
سفارش آن حضرت را به ميسره و كاروانيان كرد و از نبوّت و رسالت آن حضرت در
آينده خبرهايى داد.
بالاخره كار خريد و فروش و مبادله اجناس كاروانيان در شام به پايان رسيد و آماده
مراجعت به مكه شدند، ميسره در راه كه به سوى مكه مىآمدند حساب كرد و ديد سود
بسيارى در اين سفر عايد حضرت خديجه عليهاالسلام شده است، از اين رو نزد پيامبر
اكرم صلی الله علیه و آله آمده و عرض كرد: ما سالها است براى خديجه عليهاالسلام تجارت مىكنيم و در
هيچ سفرى اين اندازه سود نبردهايم، لذا بسيار خوشحال بود و انتظار مىكشيد هر چه
زودتر به مكه برسند و خود را به حضرت خديجه عليهاالسلام رسانده و اين مژده را به او بدهد.
وقتى به نزديكىهاى مكه يعنى وادى مرالظهران رسيدند، نزد پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله آمده
و گفت: خوب است شما جلوتر از كاروان به مكه برويد و جريان مسافرت و سود
بسيار اين تجارت را به اطلاع خديجه عليهاالسلام برسانيد.
نزديك ظهر بود و حضرت خديجه عليهاالسلام در آن ساعت در غرفهاى كه مشرف بر
كوچههاى مكه بود نشسته بود، ناگاه سوارى را ديد كه از دور به سمت خانه او مىآيد و
تيكه ابرى بالاى سر اوست و چنان است كه پيوسته به دنبال او حركت مىكند و او را
سايبانى مىكند.
سوار نزديك شد و چون به در خانه حضرت خديجه عليهاالسلام رسيد و پياده شد، ديد
حضرت محمد صلی الله علیه و آله است كه از سفر تجارت باز گشته است.
حضرت خديجه عليهاالسلام مشتاقانه او را به خانه برد و آن حضرت با بيان شيرين و
سخنان دلنشين خود جريان مسافرت و سود بسيارى را كه عايد حضرت خديجه عليهاالسلام
شده بود شرح مىداد، حضرت خديجه عليهاالسلام محو گفتار آن حضرت شده بود و پيوسته
در فكر آن تيكه ابر بود و چون سخنان پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله تمام شد پرسيد: پس ميسره كجا
است؟
آن حضرت فرمود:به زودى او هم خواهد آمد.
حضرت خديجه عليهاالسلام كه مىخواست ببيند آيا آن ابر براى سايبانى او دوباره مىآيد
يا نه عرض كرد: خوب است نزد او بروى و با هم بازگرديد!
و چون آن حضرت از خانه بيرون رفت حضرت خديجه عليهاالسلام مجددا به همان غرفه
رفت و به تماشا ايستاد و با كمال تعجب مشاهده كرد كه همان ابر آمد و بالاى سر آن
حضرت سايه افكنده و به دنبال آن حضرت حركت مىكرد تا آن حضرت از نظر پنهان
گرديد.
بالاخره ميسره هم از راه رسيد و جريان مسافرت و آن چه را ديده و از نسطوراى
راهب شنيده بود براى حضرت خديجه عليهاالسلام شرح داد.