جعفر بن ابى طالب عليهما السلام نماينده حضرت ابوطالب عليه السلام در حبشه

پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله براى مرتبه دوم نيز به آن‏ها اجازه فرمود كه مجددا به حبشه
مهاجرت كنند، اين مرتبه تعداد هشتاد و سه نفر به سرپرستى جعفر بن ابى طالب   علیهم السلام
رهسپار حبشه شدند، البته علت مهاجرت جعفر بن ابى طالب   علیهم السلام اذيت و آزار
مشركين نبود، چون ايشان علاوه بر ابهت و عظمتى كه خود داشتند، عظمت و ابهت
حضرت ابوطالب   علیه السلام نيز باعث شده بود هيچ كس جرأت اين كه كوچك‏ترين اذيتى به
وى وارد كند نداشته باشد.

جعفر بن ابى طالب   علیهم السلام به عنوان نماينده پدر خويش و براى دل گرمى و حمايت
از اصحاب و مسلمانانى كه مهاجرت مى‏كردند با آن‏ها همراه شد، حضرت
ابوطالب   علیه السلام علاوه بر اين كه مى‏خواست در مكه كنار پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله بماند و از ايشان
حمايت كند و از عظمت و شرافت و بزرگى‏اش در راه دفاع از پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله استفاده
كند، مضافا مى‏خواست از مردم مسلمانى كه به حبشه مهاجرت مى‏كنند نيز دفاع و
حمايت كند، لذا چون به دليل فوق الذكر خودش شخصا نمى‏توانست به حبشه برود،
فرزندش جعفر   علیه السلام را به نمايندگى از خود همراه مردم مسلمان به حبشه فرستاد.

كفّار قريش وقتى متوجه اين جريان شدند جلسه‏اى گرفته و دو نفر را از ميان خود
انتخاب كردند تا به حبشه برود و از پادشاه حبشه بخواهد تا اصحاب پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله را
به آن‏ها تحويل دهد و آن دو نفر يكى عمرو عاص و ديگرى عبداللّه بن ابى ربيعه بود،
آن دو با هداياى زيادى براى نجاشى به سوى حبشه حركت كردند و به تمام افراد و
شخصيّت‏هاى حكومتى از آن هدايا داده و كاملاً جلب توجّه آن‏ها را نمودند سپس
خدمت نجاشى رسيده و هداياى مناسب او را هم به او اهداء كرده و گفتند: جمعى از
نادانان و ديوانه‏هائى از قبيله ما كه اكثرا جوانان كم تجربه‏اى نيز هستند. از مذهب و دين
آباء و اجدادى خود دست كشيده و به دين شما هم در نيامده و براى خود دين جديدى
اختراع كرده كه نه شما آن دين را قبول داريد و نه ما، و آن‏ها به مملكت شما آمده‏اند.

پدرانشان از ما خواسته‏اند از شما بخواهيم آن‏ها را به ما برگردانيد، اطرافيان نجاشى
به تأييد از كفّار گفتند: آرى بهتر همين است كه آن‏ها را به وطن خودشان برگردانيد. زيرا
بزرگان قريش بهتر مى‏توانند درباره جوانان خود تصميم بگيرند.

نجاشى به خشم آمد و گفت: به خدا قسم من هرگز اين كار را نمى‏كنم! زيرا جمعى
كه از ميان تمام ممالك و پادشاهان جهان ما را انتخاب كرده‏اند و به ما پناه آورده‏اند، من
تسليم دشمنانشان نمى‏كنم، مگر آن كه آن‏ها را حاضر كنيد و آن‏ها حرف هايشان را
بزنند تا ببينيم چه مى‏گويند.

بالاخره نجاشى شخصى را نزد مسلمانان فرستاد و آن‏ها را دعوت به حضور كرد.
مسلمانان با يكديگر شور كردند كه در محضر نجاشى چه بگويند، جعفر بن ابى
طالب   علیهم السلام فرمود: هيچ كارى بهتر از درستى و راستى نيست، ما واقعيّتى را كه بوده
خواهيم گفت. مسلمانان او را به عنوان سخنگوى خود انتخاب كرده و نزد نجاشى
رفتند.

آن‏ها براى نجاشى به خاك نيافتادند و احترامات معموله را انجام ندادند، يكى از
بزرگان آن‏ها گفت: چرا عظمت پادشاه را نگاه نداشتيد و در مقابل او سجده نكرديد؟

جعفر بن ابى طالب   علیهم السلام گفت: ما جز در مقابل خداى تعالى سجده نمى‏كنيم،
پيغمبرمان به ما اجازه نفرموده در مقابل ديگرى سجده كنيم.

نجاشى با شنيدن اين سخن رعبى از آن‏ها در دلش افتاد و گفت: شنيده‏ام شما از
دين خود دست كشيده و دين نصارى را هم قبول نداريد و براى خود دينى انتخاب
كرده‏ايد، اين دين جديد چيست كه شما داريد؟

جعفر بن ابى طالب   علیهم السلام فرمود: اى پادشاه! ما مردم نادان و جاهلى بوديم، بت‏ها را
عبادت مى‏كرديم، گوشت مرده مى‏خورديم، قطع رحم مى‏كرديم، از زنا پرهيز
نمى‏كرديم، به مردم و ضعفاء ظلم مى‏كرديم و كارهاى زشت و دور از اخلاق انجام
مى‏داديم، در اين موقع كه لب گودى آتش بوديم خداى تعالى پيامبرى از جانب خود به
سوى ما فرستاد كه ما او را مى‏شناسيم، اصل و نسب او را مى‏دانيم، او را به راست گوئى
و امانتدارى و درستى و كمالات روحى تجربه كرديم.

او ما را به راستگوئى و امانتدارى و صله رحم و حُسن برخورد با مردم به خصوص
با همسايگان امر فرمود، ما اطاعت كرديم. او ما را از حرام و زنا و ريختن خون يكديگر
و فحشاء و خوردن مال يتيم نهى فرمود، ما قبول نموديم، و درستى كلام خود را با
معجزاتى كه از او ظاهر مى‏شد براى ما اثبات نمود. لذا ما به او ايمان آورديم ولى قريش
با ما دشمنى كرده و ما را در وطنمان اذيّت و آزار زيادى نمودند، ما به پيامبرمان شكايت
آن‏ها را كرديم، او به ما دستور داد به اين مملكت هجرت كنيم و در ميان ممالك و
پادشاهان دنيا شما را انتخاب كرد، شايد شما ما را يارى كرده و از آزار دشمنانمان حفظ
نمائيد.

نجاشى گفت: شما از كلمات قرآن چيزى مى‏دانيد كه براى من بخوانيد؟

جعفر بن ابى طالب   علیهم السلام فرمود: بلى، و از اوّل سوره كهيعص براى نجاشى خواند.
نجاشى كم‏كم آن چنان تحت تأثير آيات قرآن قرار گرفت كه اشكش جارى شد و از
محاسنش قطرات اشك مى‏ريخت.

اسقف‏ها و علماء نصارى كه آنجا بودند همه گريه كرده و از فصاحت و بلاغت و
عمق كلمات قرآن در بهت فرو رفته بودند.

نجاشى گفت: به خدا قسم اين كلمات با آن چه حضرت موسى و عيسى   علیهم السلام
آورده‏اند از يك نور است. سپس رو به عمروعاص كرده و گفت: به خدا قسم به هيچ
وجه آن‏ها را تسليم شما نخواهم كرد و به مسلمانان گفت: شما برويد و در حبشه
راحت زندگى كنيد.

فرداى آن روز عمروعاص به عبداللّه بن ابى‏ربيعه گفت: نجاشى حضرت
عيسى   علیه السلام را خدا و مسلمان‏ها او را بنده خدا مى‏دانند، من فردا نزد نجاشى رفته و او را
از اعتقاد آن‏ها آگاه مى‏سازم. لذا روز بعد نزد نجاشى رفت و گفت: مسلمان‏ها درباره
حضرت عيسى   علیه السلام اعتقاد باطلى دارند اگر مايل باشيد از آن‏ها سؤل كنيد.

نجاشى مسلمان‏ها را دوباره به دربارش احضار كرده و گفت: شما درباره حضرت
عيسى   علیه السلام نظرتان چيست؟

جعفر بن ابى طالب   علیهم السلام فرمود: ما همان را كه خدا درباره عيسى   علیه السلام به پيغمبرمان
فرموده مى‏گوئيم. او مى‏فرمود: هُو عَبُداللّه وَ رَسُولُه و رُوحُه وَ كَلِمَتُه اَلقَاهَا اِلَى مَريَم
العَذرَاءِ البَتُول؛
يعنى: او بنده‏ى خدا است. او فرستاده‏ى خدا است. او روح و كلمه خدا
است كه به مريم پاك و باكره و شوهر نديده القا فرموده است.

نجاشى چوبى برداشته و گفت: آن چه اين‏ها درباره حضرت عيسى   علیه السلام مى‏گويند
و آن چه واقعيّت دارد به اندازه اين چوب فاصله ندارد، سپس رو به مسلمان‏ها كرده و
گفت: مرحبا به شما و به آن كسى كه شما را به اين جا فرستاده است، بدانيد كه او رسول
خدا است و اين پيغمبر شما همان كسى است كه حضرت عيسى   علیه السلام از آمدنش خبر
داده، شما برويد و در آسايش كامل در اين مملكت زندگى كنيد و اگر من گرفتار
مملكت‏دارى نبودم به مكّه رفته و كفش دارى او را مى‏كردم! سپس دستور داد هداياى
قريش را به آن‏ها برگردانده و آن‏ها را قبول نكنند.

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: