وقتى آن حضرت مجددا به خانه حضرت خديجه عليهاالسلام وارد شد و سود و فائده
تجارتش را به حضرت خديجه عليهاالسلام داد، حضرت خديجه عليهاالسلام به پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله
عرض كرد: اى آقاى من! هر حاجتى دارى از من بخواه تا من برآورده كنم.
پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله از كثرت اظهار محبّت حضرت خديجه عليهاالسلام سر به زير انداخت و
صورتش سرخ شد. حضرت خديجه عليهاالسلام عرض كرد: با اين پولى كه نزد من از كاركرد
خود دارى چه كار مىكنى؟
پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله فرمود: عمويم ابوطالب علیه السلام مىخواهد براى من از فاميل خودمان
همسرى انتخاب كند.
حضرت خديجه عليهاالسلام عرض كرد: آيا مايل نيستى كه من براى تو همسرى انتخاب
كنم؟
آن حضرت فرمود: چرا راضى نباشم، شما انتخاب كنيد.
حضرت خديجه عليهاالسلام عرض كرد: زنى را براى شما مىشناسم كه در جود و
سخاوت و در خوش فهمى و نجابت و كمالات روحى و وجاهت از همه زنان مكّه
بهتر است و در نسب با تو نزديك باشد و در كارها كمكت خواهد بود و از شما به كمى
از خوراك و وسائل زندگى قانع است.
پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله متوجّه شد كه او چه مىگويد و منظورش خود او است، لذا از كثرت
حيا پيشانيش عرق كرد و چيزى نفرمود.
حضرت خديجه عليهاالسلام دوباره همان كلمات را تكرار كرد و گفت: اى آقاى من! چرا
جواب نمىدهى، به خدا قسم كه تو محبوب منى و من در هيچ كار مخالفتى با تو
نخواهم كرد و مطيع تو هستم.
آن حضرت فرمود: دختر عمو، تو ثروت زيادى دارى و من چيزى ندارم و من بايد
زنى بگيرم كه مثل خودم باشد.
حضرت خديجه عليهاالسلام عرض كرد: اگر تو ثروتى ندارى من ثروت زيادى دارم، من
كه جانم را حاضرم تقديم كنم چگونه حاضر نباشم مالم را تقديم نمايم، من و آن چه در
اختيار دارم متعلق به شما است، تو را به خداى كعبه قسمت مىدهم كه مرا رد مكن و
خواهش مرا بپذير.
حضرت خديجه عليهاالسلام وقتى اين كلمات را عرض مىكرد اشكش مىريخت و زير
لب اشعارى مىسرود، آن حضرت وقتى كه متوجه رضايت پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله شد گفت:
همين الآن از جا برخيز و به اقوام خود بگو نزد عمويم بروند و مرا براى تو خواستگارى
كنند و اگر او از تو مهر و يا مخارج زيادى براى ازدواج با من خواست اهميّت ندارد، من
به تو مىدهم تو به آنها هر چه خواستند بده، مشكلى ندارد.