مرحوم حسن بن سليمان حلى رحمهالله در كتاب المحتضر حديثى را نقل مىكند كه
مىفرمايد:
رُويَ فِي الحَدِيثِ عَنِ الصَادِقِ علیه السلام أَنَّه قَالَ: كُلَّمَا كَانَ لِرَسُولِ اَلله صلی الله علیه و آله فَلَنَا مِثْلُهُ إِلَّا
النُّبُوَّةَ وَ الْأَزْوَاج.[1]
يعنى: امام صادق علیه السلام مىفرمايد: كليه امور و فضائلى كه براى رسول خدا صلی الله علیه و آله
هست براى ما نيز مثل آن هست مگر نبوّت و تعداد همسران.
مرحوم مجلسى رحمهالله نيز اين حديث را به نقل از همين كتاب در بحار آورده:
وَ قَالَ علیه السلام كُلُّ مَا كَانَ لِمُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله فَلَنَا مِثْلُهُ إِلَّا النُّبُوَّةَ وَ الْأَزْوَاجَ.[2]
يعنى: امام صادق علیه السلام فرمود: كليه چيزهايى كه براى پيامبر صلی الله علیه و آله هست پس براى
ما نيز مثل آنها وجود دارد مگر نبوّت و تعداد همسران.
با توجه به اين كه مبناى استدلال در دليل سوم بر پايه اين حديث شريف است
لذا اول بايد صحت صدور اين روايت از امام معصوم علیه السلام مورد بررسى قرار گيرد.
بر اهل فن پوشيده نيست كه حديث فوق الذكر مرسله است، دليل اين كه
استناد به اين حديث مبناى استدلال قرار گرفته، اين است كه برخى احاديث مرسله
در حكم صحيح السند مىباشند و پرده از واقعيتهاى مهمى برمى دارند.
سابقا برخى از محدّثين بر اين باور بودند كه نقل سلسه سند كار بيهوده و موجب
زحمت در تأليف كتاب و اسراف در كاغذ و دوات است، زيرا آن چه در احاديث
براى ما مهم است اولا: صدور حديث از امام معصوم علیه السلام و ثانيا: متن حديث است
كه هر دو مورد بدون ضبط سلسله سند هم امكان پذير است و لذا بسيارى از
احاديث بدون سلسله روات ضبط شد و از همين رو علماء علم رجال در مورد
حجيت روايات مرسله در كتب خود بخشى را اختصاص مىدهند و در آن به تقسيم
احاديث مرسله مىپردازند و برخى را حجت قرار مىدهند و بخشى را نمىپذيرند.
شيخ طوسى رحمهالله در كتاب عدة الاصول در مورد روايات مرسله مىنويسد:
و إذا كان أحد الراويين مُسنداً و الآخر مرسلًا نُظر فى حال المُرسل، فإن كان ممّن يُعلم
أنّه لا يُرسل إلّا عن ثقة موثوق به فلا ترجيح لخبر غيره على خبره،… .
فأما إذا انفردت المراسيل فيجوز العمل به على الشرط الذى ذكرناه، و دليلنا على
ذلك الأدلّة التى قدّمناها على جواز العمل بأخبار الآحاد، فإنّ الطائفة كما عملت
بالمسانيد عملت بالمراسيل، فبما يُطعن فى واحد منهما يطعن فى الآخر، و ما أجاز
أحدهما أجاز الآخر، فلا فرق بينهما على حال.[3]
يعنى: در مقام تعارض دو حديث اگر يكى از راويان، حديث را با سلسله سند به
امام برساند و ديگرى بدون ذكر سلسله سند به امام نسبت دهد بايد به احوال
مرسِل (كسى كه حديث را بدون ذكر سلسله سند به امام نسبت داده) نگاه كنيم، اگر
از كسانى باشد كه مىدانيم او از غير افراد ثقه و مورد اطمينان حديث نقل نمىكند،
پس حديث ديگرانى كه سلسله سند را ذكر كردهاند بر حديث او هيچ ترجيحى
ندارد… .
اما اگر روايات مرسله بدون معارض باشد، در صورتى كه شرايط لازم را داشته
باشد پس جايز است كه به آنها عمل شود و دليل اين مطلب همان ادلهاى است كه
قبلا براى جواز عمل به اخبار واحد بيان كرديم، لذا علماء شيعه همچنان كه به
روايات مسند (داراى سلسله سند) عمل مىكنند به روايات مرسل نيز عمل
مىكنند و به آن چه كه با آن به يكى ايراد مىگيرند به ديگرى نيز ايراد مىگيرند، و آن
چه كه حديث مسند آن را مجاز مىكند حديث مرسل نيز آن را مجاز مىكند و هيچ
فرقى بين آن دو در هر صورت نيست.
با توجه به فرموده شيخ طوسى رحمهالله بايد اولا: به احوال ناقل حديث مورد
استدلال كه مرحوم حسن بن سليمان حلى رحمهالله است بنگريم.
مرحوم مجلسى رحمهالله يكى از منابع بحار الانوار را كتب حسن بن سليمان معرفى
نموده و در مورد ايشان در بحار اين طور نوشته:
و كتب البياضى و ابن سليمان كلها صالحة للاعتماد و مؤفاها من العلماء الأنجاد و
تظهر منها غاية المتانة و السداد.[4]
يعنى: تمام كتابهاى آقاى بياضى و ابن سليمان صلاحيت اعتماد را دارند و هر
دو مؤف از علماء بزرگ و قاطع هستند كه از تأليفاتشان نهايت استحكام و پايدارى
ظاهر مىشود.
حضرت آيت اللّه العظمى خويى رحمهالله در معجم رجال الحديث خود به نقل از
شيخ حر عاملى رحمهالله در مورد حسن بن سليمان مىنويسد:
قال الشيخ الحر رحمهالله فى تذكرة المتبحرين: الحسن بن سليمان بن خالد الحلبى،
فاضل، عالم، فقيه، له مختصر بصائر الدرجات لسعد بن عبد اللّه يروى (عنه) عن
الشهيد.[5]
يعنى: شيخ حر عاملى رحمهالله در كتاب تذكرة المتبحرين مىنويسد: حسن بن
سليمان بن خالد حلبى فاضل و عالم و فقيه و صاحب كتاب مختصر بصائر
الدرجات سعد بن عبداللّه است و از شهيد رواياتى را بيان نموده.
در كتاب موسوعه طبقات الفقهاء در مورد ايشان چنين آمده:
لحسن بن سليمان الحلّى
…كان حياً (802 ه) الحسن بن سليمان بن محمد بن خالد، العالم الامامى، عز الدين
أبو محمد الحلَّى المولد، العاملى المحتد تلمّذ على الفقيه العلَم الشهيد الاوّل محمد بن
مكى العاملى (المتوفّى 786 ه)، فأجاز له و لجمع من العلماء فى سنة (757 ه) و روى
عن: السيد بهاء الدين على بن عبد الكريم بن عبد الحميد الحسينى، و محمد بن إبراهيم
بن محسن المطار آبادى و كان محدثاً جليلًا و فقيهاً نبيهاً، زاهداً، عابداً قرأ عليه الحسين
بن محمد بن الحسن الحمويانى كتاب الخصال لمحمد بن على ابن بابويه القمى
المعروف بالصدوق (المتوفى 381 ه) و روى عنه السيد تاج الدين عبد الحميد بن أحمد
بن على الهاشمى الزينبى أدعيةَ الصحيفة السجادية.[6]
يعنى: حسن بن سليمان بن محمد بن خالد ملقب به عزالدين ابومحمد حلى رحمهالله
از علماء امامى مذهب است كه در جبل عامل متولد شد و تا سال 802 هجرى
قمرى زنده بود، او نزد فقيه سرشناس و بزرگ محمد بن مكى عاملى معروف به
شهيد اول شاگردى كرد و همراه جمعى از علماء در سال 757 هجرى قمرى از
ايشان اجازه نقل حديث گرفت، ايشان همچنين از سيد بهاءالدين على بن
عبدالكريم بن عبدالحميد حسينى و محمد بن ابراهيم بن محسن مطار آبادى
رواياتى نقل نموده، ايشان محدثى جليل القدر و فقيهى شريف و زاهد و عابد بود،
حسين بن محمد بن حسن حمويانى كتاب خصال شيخ صدوق رحمهالله را برايشان
خوانده و سيد تاج الدين عبدالحميد بن أحمد بن على هاشمى زينبى دعاى
صحيفه سجاديه را از ايشان روايت نموده است.
مطالب ذكر شده كاملا بيان كننده اين مسأله است كه حسن بن سليمان شخصى
ثقه و مورد اطمينان است.
حال كه شخصيت ناقل حديث به خوبى مشخص شد طبق كلام شيخ طوسى رحمهالله
براى حجيت و صحت مراسيل بايد توجه شود كه آيا متن حديث شرايط لازم را دارا
است يا خير.
شيخ طوسى رحمهالله در اين جا مطالب بسيارى را مطرح نموده كه ما براى اختصار
خلاصه آن را بيان مىكنيم.
هر حديثى كه به صورت واحد يا مرسل نقل شده باشد و مضمون آن داراى اين
چهار شرط باشد از جهت متن صحيح مىباشد؛
اول: حديث در بر دارنده مطلبى كه منافات با عقل دارد، نباشد.
دوم: مطابق با قرآن كريم بوده و منافاتى با آن نداشته باشد.
سوم: مطابق با سنت متواتره باشد.
چهارم: با اجماع علماء شيعه منافات نداشته باشد.[7]
اگر به دقت در حديث فوق الذكر بيانديشيم به خوبى معلوم است كه كليه
شرايط لازم را دارا است.
اول اين كه: هيچ ايراد عقلى در آن نيست، بلكه مضمون آن كاملا بر اساس عقل
مىباشد.
در اين جا لازم است توضيحى مختصر دهيم كه منافات با عقل داشتن به چه
معنا است؛ منافات با عقل يعنى اين كه مضمون حديث در بردارنده مطلبى هست
كه با حكم عقل در تضاد باشد، مثلا لازمه آن محال يا اجتماع نقيضين باشد، بنابراين
مطلبى كه صرفا به ذهن ما بعيد و مشكل باشد، شامل نمىشود.
مثلا تعدد قدما (اين كه چند موجود در عرض يكديگر ازلا وجود داشته باشند)
عقلا محال است، حال اگر مضمون حديثى بر چنين مطلبى دلالت كند قابل قبول
نمىباشد يا عصمت انبياء علیهم السلام عقلا ثابت و لازم است، حال اگر حديثى در
بردارنده گناه پيامبرى بود مقبول نمىباشد، به امثال اين امور تنافى عقلى گويند، اما
اين كه مطلبى در حديثى بيان شود و ما با درك ناقص خود توان هضم آن را نداشته
باشيم اين را منافات عقلى نمىگويند.
به اصل بحث برگرديم، حديث منافاتى با عقل ندارد چرا كه وصى يك پيامبر
بايد دقيقا فضائل همان پيامبر را داشته باشد كه در دليل اول اين مطلب ثابت شد.
دوم اين كه: هيچ منافاتى با آيات شريفه قرآن كريم ندارد، بلكه كاملا در تأييد
آيات بسيارى از آن است، من جمله آيه: «أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ
مِنْكُم»[8] كه در آن اطاعت از رسول خدا صلی الله علیه و آله و اهل بيت علیهم السلام را در كنار هم قرار
داده است و اگر اهل بيت علیهم السلام با رسول اللّه صلی الله علیه و آله در فضائل يكى نبودند با هم در يك
رديف قرار نمىگرفتند.
يا آيه تطهير كه مىفرمايد: «إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ
يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً»[9] كه عصمت اهل بيت علیهم السلام را دقيقا همراه با پيامبر صلی الله علیه و آله در يك
رديف قرار داده است، چرا كه به اذعان مفسرين شيعه و سنى اين حديث در مورد
پيامبر صلی الله علیه و آله و جانشينان بر حقش و دختر بزرگوارشان نازل گرديده.
يا در آيه مباهله كه مىفرمايد: «وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُم»[10] كه رسول اكرم صلی الله علیه و آله را
نفس أميرالمؤمنين علیه السلام قرار داده كه خود بيان كننده نوعى برابرى است.
يا آيه: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤتُونَ الزَّكاةَ
وَ هُمْ راكِعُون»[11] كه دقيقا همان ولايت رسول خدا صلی الله علیه و آله را براى جانشين بر حقش
حضرت أميرالمؤمنين علیه السلام قرار داده است كه دليل بر يكى بودن آنها با هم مىباشد
و آيات بسيار ديگرى كه اين مضمون را تأييد مىكند.
سوم اين كه: هيچ سنت متواتره و حتى مستفيض و يا واحد عليه مضمون اين
حديث شريف وجود ندارد كه بيان كننده اين مطلب باشد كه اهل بيت علیه السلام در
فضيلت و كمال از پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله چيزى كم دارند، بلكه احاديث شيعه همه در
راستاى همين مطلب مىباشند، من جمله حديث شريفى كه مىفرمايد: أَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ
وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ وَ أَوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ وَ كُلُّنَا مُحَمَّد.[12] يعنى: اول ما محمد است است آخر ما
محمد است وسط ما محمد و همه ما محمديم، و يا احاديثى كه اشاره به يكى بودن
شجره پيامبر صلی الله علیه و آله با امام على علیه السلام مىكند.
سَأَلْتُ أَبَا سَعِيدٍ الْخُدْرِيَّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ علیهم السلام خَاصَّةً فَقَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ
اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ هُوَ يَقُولُ: خُلِقَ النَّاسُ مِنْ أَشْجَارٍ شَتَّى، وَ خُلِقْتُ أَنَا وَ عَلِيٌ علیه السلام مِنْ شَجَرَةٍ
وَاحِدَةٍ فَأَنَا أَصْلُهَا وَ عَلِيٌّ علیه السلام فَرْعُهَا، فَطُوبَى لِمَنِ اسْتَمْسَكَ بِأَصْلِهَا وَ أَكَلَ مِنْ فَرْعِهَا.[13]
يعنى: ابوسعيد خدرى گفت: روزى نزد رسول اللَّه صلی الله علیه و آله بودم، از آن حضرت
شنيدم فرمود: مردم از اشجار مختلف و متعدّد هستند، امّا من و على علیه السلام از درخت
واحد هستيم، من اصل درختم و على علیه السلام فرع آن است. خوشا به حال كسى كه به
اصل چنگ زند و از فرعش تناول كند.
يا احاديثى كه بر يكى بودن نور اهل بيت علیهم السلام دلالت دارد:
حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ علیه السلام سَمِعْتُ جَدِّي رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله يَقُولُ: خُلِقْتُ مِنْ نُورِ اللَّهِ
عَزَّوَجَلَّ، وَ خُلِقَ أَهْلُ بَيْتِي علیهم السلام مِنْ نُورِي، وَ خُلِقَ مُحِبُّوهُمْ مِنْ نُورِهِمْ، وَ سَائِرُ الْخَلْقِ فِي
النَّار.[14]
يعنى: امام حسن علیه السلام فرمودند كه از جدم رسول اللّه صلی الله علیه و آله شنيدم كه فرمود: من از
نور خدا آفريده شدم و اهل بيتم علیهم السلام از نور من آفريده شدند و دوستدارانشان از نور
آنها خلق شدند و ساير خلايق در آتش بودند.
چهارم اين كه: هيچ اجماعى عليه اين حديث شريف وجود ندارد و بزرگترين
دليلش همين است كه بزرگانى همچون حسن بن سليمان و علامه مجلسى رحمهالله قائل
به مضمون اين روايت شده و اين حديث را بدون بيان ايرادى از آن نقل نمودهاند.
گذشته از همه مطالبى كه بيان شد بايد بگوييم كه روايات ديگرى با همين
مضمون با سند كامل از ناحيه اهل بيت عصمت و طهارت علیهم السلام نقل شده كه اين
حديث شريف را تقويت مىكند.
مُحَمَّدُ بْنُ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ
أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِيعاً عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْعَبَّاسِ بْنِ الْحَرِيشِ عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ الثَّانِى علیه السلام قَالَ:
قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلامأ لَا يَسْتَخْلِفُ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله إِلَّا مَنْ يَحْكُمُ بِحُكْمِهِ وَ إِلَّا مَنْ يَكُونُ
مِثْلَهُ إِلَّا النُّبُوَّة… .[15]
يعنى: محمد بن ابى عبداللّه و محمد بن حسن از سهل بن زياد و محمد بن
يحيى از احمد بن محمد جميعا از حسن بن عباس بن حريش از امام جواد علیه السلام به
نقل از امام صادق علیه السلام فرمود: … رسول خدا صلی الله علیه و آله كسى را جانشين خود نمىكند مگر
كسى كه با همان حكم او حكومت كند و دقيقا در همه چيز مثل او باشد مگر در
نبوّت… .
حديث فوق تقريبا بيان كننده همان مضمون حديث حسن بن سليمان است و
مقوى خوبى براى آن حديث شريف است.
حال كه صحت اين حديث مسجل شد به سراغ اصل استدلال مىرويم.
مدلول حديث شريف مىفرمايد: كليه فضائلى كه براى رسول خدا صلی الله علیه و آله ثابت
است عينا نزد اهل بيت عصمت و طهارت علیهم السلام نيز موجود است و اين را به خوبى
از اطلاق كلام امام مىتوان فهميد، مگر مسأله نبوّت و تعداد ازواج پيامبر صلی الله علیه و آله كه از
خصائص ايشان است و با دلايل خاص خارج شده.
مرحوم حسن بن سليمان بعد از نقل اين حديث مىنويسد:
و الاستثناء دليل العموم، فهم شركاؤ فى كلّ ما رويناه له من الفضل، و ما لم نروه، و
ما لم يصل علمه إلينا.
يعنى: استثنائى كه در كلام آمده دلالت بر عموميت حكم مىكند، پس در نتيجه
اهل بيت علیهم السلام در كليه فضائلى كه ما براى رسول خدا صلی الله علیه و آله روايت كرديم و آن چه كه
ما بيان نكرديم و حتى آن چه كه علم ما به آن نمىرسد شريك مىباشند.
ضمن اين كه در حديث از كلمه “كل” استفاده شده كه براى استغراق به كار
مىرود و دلالت بر تمام افراد موضوع مىكند كه به اين معنا است كه تمام فضائل
رسول اللّه صلی الله علیه و آلهبراى اهل بيت علیه السلام نيز ثابت است الا ما اخرجه الدليل.
از طرف ديگر همان طور كه در ادله قبل گفتيم يكى از فضائلى كه براى رسول
خدا صلی الله علیه و آله ثابت است اين كه: كليه اجداد و آباء ايشان تا حضرت آدم علیه السلام همه از انبياء
الهى علیهم السلام بودهاند و اين مطلب روايات بسيارى بر آن دلالت دارد و بسيارى از
مفسران در كتب خود به آن اشاره نمودهاند كه براى نمونه چند مورد را در اين جا
بيان مىكنيم.
عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ علیه السلام فِي قَوْلِهِ تَعَالَى الَّذِي يَراكَ حِينَ تَقُومُ وَ تَقَلُّبَكَ فِي
السَّاجِدِينَ قَالَ يَرَاكَ حِينَ تَقُومُ بِأَمْرِهِ وَ تَقَلُّبَكَ فِي أَصْلَابِ الْأَنْبِيَاءِ علیهم السلام نَبِيٍّ بَعْدَ نَبِي.[16]
يعنى: امام باقر علیه السلام در تفسير كلام خداوند تبارك و تعالى «الَّذِى يَراكَ حِينَ تَقُومُ
وَ تَقَلُّبَكَ فِى السَّاجِدِينَ» فرمودند: خداوند رسولش را در حالى كه به خواست او
ايستاده بوده مىديد و جا به جايى او را در صلب انبياء علیهم السلام از نبىاى به نبى ديگر
نظاره گر بود.
و قَالَ عَلى بِنِ إِبرَاهِيم: حَدّثَنِى مُحمَّدُ بنِ الوَلِيدِ، عَن مُحمَّد بنِ الفُراتِ، عَن أَبِى
جَعفَر علیه السلام، قَالَ: «الَّذِى يَراكَ حِينَ تَقُومُ وَ تَقَلُّبَكَ فِى السَّاجِدِينَ»، قَالَ: فِى أَصلَابِ
النَبِيّين علیهم السلام.[17]
يعنى: على بن ابراهيم به نقل از امام باقر علیه السلام در تفسير كلام خداوند تبارك و
تعالى «الَّذِى يَراكَ حِينَ تَقُومُ وَ تَقَلُّبَكَ فِى السَّاجِدِينَ» فرمودند: يعنى در اصلاب
انبياء علیهم السلام.
عَنْ أَبِى الْجَارُودِ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَ وَ تَقَلُّبَكَ فِى
السَّاجِدِينَ قَالَ يَرَى تَقَلُّبَهُ فِى أَصْلَابِ النَّبِيِّينَ مِنْ نَبِيٍّ إِلَى نَبِيٍّ حَتَّى أَخْرَجَهُ مِنْ صُلْبِ أَبِيهِ
مِنْ نِكَاحٍ غَيْرِ سِفَاحٍ مِنْ لَدُنْ آدَمَ علیه السلام.[18]
يعنى: از ابى جارود نقل شده كه از امام باقر علیه السلام در مورد آيه «وَ تَقَلُّبَكَ فِى
السَّاجِدِينَ» پرسيدم و ايشان فرمود: يعنى؛ خداوند جا به جايى رسول خدا صلی الله علیه و آله را
در اصلاب پيامبران از نبىاى به نبى ديگر از طريق نكاح و بدون هيچ زنايى از زمان
حضرت آدم علیه السلام تا وقتى كه از صلب پدرش خارج شد را مىبيند.
علامه مجلسى رحمهالله در بحار الانوار پيرامون اجداد پيامبر صلی الله علیه و آله اين گونه مىنويسد:
بيان: اتفقت الإمامية رضوان اللّه عليهم على أن والدى الرسول و كل أجداده إلى
آدم علیه السلام كانوا مسلمين بل كانوا من الصديقين إما أنبياء مرسلين أو أوصياء
معصومين علیهم السلام و لعل بعضهم لم يظهر الإسلام لتقية أو لمصلحة دينية.[19]
يعنى: شيعيان بر اين كه پدر و مادر پيامبر و تمام اجداد ايشان تا حضرت آدم علیه السلام
همه مسلمان، بلكه از صديقين يا انبياء مرسل و يا اوصياء معصوم علیهم السلام بودهاند اتفاق
نظر دارند، و شايد برخى از آنها به خاطر تقيه يا مصلحت، دينشان را ظاهر نمىكردند.
با در كنار هم قرار دادن اين دو مسأله؛ يعنى: ثبوت كليه فضائل رسول اللّه صلی الله علیه و آله
براى اهل بيت علیهم السلام و اين كه كليه اجداد و آباء رسول اللّه صلی الله علیه و آله از جمله انبياء
الهى علیهم السلام هستند اين مطلب ثابت مىشود كه اين فضيلت رسول خدا صلی الله علیه و آله (نبوّت
تمام اجداد ايشان) براى جانشينانش، يعنى: اهل بيت علیهم السلام نيز ثابت است و كليه
آباء و اجداد اهل بيت علیهم السلامنيز همه از انبياء الهى علیهم السلام هستند.
البته لازم به ذكر است كليه اجداد پيامبر صلی الله علیه و آله و اهل بيت علیهم السلام با هم يكى هستند
جز در شخص حضرت ابوطالب علیه السلام و حضرت عبداللّه علیه السلام كه با اين بيان در اين جا
نبوّت هر دو نفر ثابت مىشود.
[1] ـ المحتضر، صفحه: 47.
[2] ـ بحار الأنوار، جلد: 26، صفحه: 317.
[3] ـ عدة الاصول، جلد: 1، صفحه: 144.
[4] ـ بحار الأنوار، جلد: 1، صفحه: 33.
[5] ـ معجم رجال الحديث و تفصيل طبقات الرجال، جلد: 5، صفحه: 342.
[6] ـ موسوعه طبقات الفقهاء، جلد: 9، صفحه: 94.
[7] ـ العدة فى اصول الفقه، جلد: 1، صفحه: 143.
[8] ـ سوره: نساء، آيه: 59.
[9] ـ سوره: احزاب، آيه: 33.
[10] ـ سوره: آل عمران، آيه: 61.
[11] ـ سوره: مائده، آيه: 55.
[12] ـ بحارالانوار، جلد: 26، صفحه: 6.
[13] ـ شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، جلد: 1، صفحه: 377.
[14] ـ الأمالى للطوسى، صفحه: 655.
[15] ـ الكافى، جلد: 1، صفحه: 242.
[16] ـ تفسير فرات الكوفى، صفحه: 304.
[17] ـ (تفسير القمى، صفحه: 474) و (تفسير نور الثقلين، جلد: 4، صفحه: 69) و (بحارالانوار، جلد: 15،
صفحه: 3).
[18] ـ تأويل الآيات الظاهرة فى فضائل العترة الطاهرة علیهم السلام، صفحه: 393.
[19] ـ بحار الأنوار، جلد: 15، صفحه: 117.