رد ارتباط آيه 113 سوره توبه با كفر حضرت ابوطالب عليه السلام

از ديگر آيات قرآن كه نستجير بالله جهت اثبات كفر حضرت ابوطالب   علیه السلام
استدلال مى‏كنند، آيه 113 سوره توبه مى‏باشد:

«مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آَمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كَانُوا أُولِي قُرْبَى مِنْ بَعْدِ
مَا تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحَابُ الْجَحِيمِ
».

در صحيح بخارى، جلد: 6، صفحه: 17، حديث 4772 و همچنين در صحيح
مسلم، جلد: 1، صفحه: 40 آمده كه اين آيه شريفه در حق حضرت ابوطالب   علیه السلام نازل
شده است.

در مورد اين مطلب نيز بايد عرض شود همه مردم مسلمان مى‏دانند كه سوره توبه
در مدينه و بعد از فتح مكه نازل شده؛ بلكه بعضى مى‏گويند: آخرين سوره‏اى است كه
بر پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله نازل شده است. اما حضرت ابوطالب   علیه السلام سال دهم بعثت از دنيا
رفتند. و طبق استدلال خود اهل سنت، پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله براى حضرت ابوطالب   علیه السلام
استغفار مى‏فرموده، از سال 10 بعثت تا سال 10 هجرت، بين رحلت حضرت
ابوطالب   علیه السلام و نزول اين آيه، نزديك 13 سال فاصله بوده، اين چه معنايى مى‏دهد؟
يعنى: خداى تعالى با نزول اين آيه مى‏خواهد بفرمايد: اى پيامبر! شما كه 13 سال براى
حضرت ابوطالب   علیه السلام استغفار كرده اى، كار اشتباهى انجام داده‏اى؟!!

نكته بعد اين كه خود استغفار پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله براى حضرت ابوطالب   علیه السلام كه كافر و
مشرك از دنيا رفته است، مخالفت با قرآن دارد؛ خداى تعالى در آيه 22 سوره مجادله
مى‏فرمايد:

«لَا تَجِدُ قَوْمًا يُؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآَخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كَانُوا
آَبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ
».

يعنى: مؤنين حق ندارند با كسانى كه با خدا و پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله مخالف بودند،
محبت كنند؛ حتى اگر پدرانشان يا پسرانشان يا برادرانشان يا خويشانشان باشند.

و شكى نيست كه طلب استغفار براى ديگران، نوعى اظهار محبت است و اين آيه
شريفه در سال دوم هجرت نازل شده است. اما پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله نستجيربالله اطاعت
نكرده تا اين كه بالاخره خداى تعالى در سال آخر هجرت، او را نهى مى‏كند؟!!

نكته بعدى اين كه از طرفى مى‏گويند: اين آيه در حق حضرت ابوطالب   علیه السلام نازل
شده، چون پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله در حق حضرت ابوطالب   علیه السلام استغفار مى‏كرده است و از
طرفى هم در قرآن آمده:

«سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ».[1]

يعنى: فرقى نمى‏كند براى آن ها، چه براى آن‏ها استغفار كنى يا استغفار نكنى، هرگز
خدا آن‏ها را نخواهد بخشيد.

اين آيه قبل از آيه 113 سوره توبه نازل شده است؛ يعنى: حدود سه يا چهار سال
فاصله.

يعنى: به نظر اين‏ها پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله نستجيربالله اطاعت امر خداى تعالى نكرد و
براى حضرت ابوطالب   علیه السلام طلب استغفار مى‏فرمود تا اين كه بعد از فتح مكه، خداوند
دستور مى‏دهد:

«مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آَمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كَانُوا أُولِي قُرْبَى».[2]

يعنى: پيامبر و آن‏هايى كه ايمان آورده‏اند، حق ندارند براى مشركين بعد از آن كه
براى آن‏ها روشن شد كه آن‏ها اهل جهنم‏اند از خدا طلب آمرزش كنند، هر چند از
خويشان نزديك آن‏ها باشند.

ضمن اين كه در منابع اهل سنت در اين باره اختلاف نظر وجود دارد و بعضى
معتقدند: اين آيه در زمانى كه پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله نستجير بالله براى مادر گرامى شان طلب
استغفار كردند نازل شده.

مسلم در صحيح خود و احمد در مسند، ابوداوود در سنن و نسائى و ابن ماجه از
ابوهريره نقل كرده‏اند كه اين آيه زمانى كه نستجيربالله پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله براى مادر خود
طلب استغفار فرمود نازل شده است. زمخشرى نيز در تفسير الكشاف مى‏نويسد: اين
مطلب صحيح‏تر است، زيرا وفات ابوطالب   علیه السلام قبل از هجرت بود و اين سوره آخرين
سوره‏اى است كه در مدينه نازل شد.[3] قسطلانى در ارشاد السارى مى‏نويسد: اين
روايت ثابت شده كه چون پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله عُمره انجام داد، بر سر قبر مادرش آمد و از
پروردگار خود خواست به او اجازه دهد كه براى مادرش استغفار كند، در اين زمان اين
آيه نازل گشت، اين روايت را حاكم و ابن ابى الحاتم از ابن مسعود و طبرانى از ابن
عباس نقل كرده‏اند و اين روايت دلالت مى‏كند بر اين كه نزول اين آيه پس از وفات
ابوطالب   علیه السلام بوده و اصل اين است كه نزول آيه تكرار نشده است.

در تفاسير اهل سنت آمده:

لَمَّا قَدِمَ رَسُول اللَّه   صلی الله علیه و آله مَكَّة وَقَفَ عَلَى قَبْر أُمّه حَتَّى سَخِنَتْ عَلَيْهِ الشَّمْس رَجَاء أَنْ
يُو
ٔذَن لَهُ فَيَسْتَغْفِر لَهَا حَتَّى نَزَلَتْ :مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَاَلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ
كَانُوا أُولِي قُرْبَى إِلَى قَوْله: تَبَرَّأَ مِنْهُ.
[4]

يعنى: وقتى پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله از مكه برمى گشت، بر سر قبر مادرش حضرت
آمنه   عليهاالسلام ايستاد و شروع به طلب استغفار كرد، در همين زمان، حضرت جبرئيل آمد و
اين آيه را نازل كرد:

«مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آَمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كَانُوا أُولِي قُرْبَى».

يعنى: پيامبر حق ندارد براى مشركين طلب مغفرت كند، ولو اين كه او از
خويشانش باشد.

قسطلانى در ارشاد السارى، جلد: 10، صفحه: 560 آورده است:

قد ثبت أن النبى   صلی الله علیه و آله أتى قبر أمه لما اعتمر فاستأذن ربه أن يستغفر لها فنزلت هذه
الآية.

يعنى: پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله بر سر قبر مادرش آمد و از خداوند خواست كه به او اجازه
دهد براى مادرش طلب استغفار كند و خداوند هم اين آيه را نازل كرد:

«مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آَمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كَانُوا أُولِي قُرْبَى».

لذا ابن حجر عسقلانى مى‏گويد:

اين رواياتى كه ثابت مى‏كند اين آيه، يعنى: 113 توبه، درباره ابوطالب   علیه السلام نازل
شده، با روايات صحيحى كه ثابت مى‏كند در حق مادر رسول اكرم   صلی الله علیه و آله نازل شده، هم
خوانى ندارد.

همچنين قرطبى مفسر و فقيه مالكى مذهب مى‏گويد:

اين سوره، آخرين سوره‏اى است كه بر پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله نازل شده، حال آن كه
ابوطالب   علیه السلام در آغاز اسلام از دنيا رفته است.[5]

عدّه‏اى ديگر از مفسرين و بزرگان اهل سنت گفته‏اند: اين آيه، در حق مردى از
صحابه نازل شد كه براى پدر و مادرش كه مشرك بودند طلب استغفار مى‏كرد، وقتى
اين جريان را به پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله گفتند، پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله اعتراض كرده و اين آيه نازل
شد.[6]

محمد بن جرير طبرى در اين باره مى‏گويد:

يك نفر نبود، بلكه چند نفر از مؤنين بودند كه پرسيدند:

ألا نستغفر لآبائنا و قد استغفر إبراهيم لأبيه كافرا. فأنزل اللّه: وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ
إِبْراهيمَ لِأَبيهِ إِلاَّ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْه.
[7]

يعنى: آيا نمى‏توانيم براى پدرانمان كه مشرك بودند و از دنيا رفته‏اند طلب مغفرت
كنيم، در حالى كه حضرت ابراهيم   علیه السلام براى پدرش كه كافر بود، استغفار كرده است؟
خداوند اين آيه را نازل كرد: اگر حضرت ابراهيم   علیه السلام براى پدرش استغفار مى‏كرد، به
خاطر وعده‏اى بود كه داده بود و وقتى فهميد كه او مشرك بوده، از او بيزارى جست.

لذا اين اختلافات در شأن نزول و اختلاف در روايات، همان گونه كه علماء علم
اصول واقف هستند باعث تساقط آن‏ها مى‏شود، چرا كه گفته‏اند: الدليلان اذا تعارضا
تساقطا. ضمن اين كه اين احاديث از جهت سند ضعيف هستند.

رواياتى كه در اين باب جعل كرده‏اند عبارتند از:

1- اسحاق بن ابراهيم مى‏گويد عبدالرزاق گفته معمر به ما خبر داده كه زهرى از
سعيد بن مسيب نقل كرده كه پدر سعيد بن مسيب گفته: آن گاه كه ابوطالب   علیه السلام در حال
مرگ بود، در حالى كه ابوجهل و عبداللّه بن ابى اميه در كنارش بودند، پيامبر   صلی الله علیه و آله بر
ابوطالب   علیه السلام وارد شد و فرمود: اى عمو، بگو: لا اله الا اللّه تا نزد خدا به نفع تو شهادت
دهم.

در اين هنگام ابوجهل و عبداللّه بن ابى اميه رو به ابوطالب   علیه السلام كرده و گفتند: اى
ابوطالب   علیه السلام آيا از دين عبدالمطلب   علیه السلام رو بر مى‏گردانى؟! و پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله فرمود:
من براى تو مادامى كه نهى نشده‏ام طلب آمرزش و مغفرت خواهم كرد و اين لحظه آيه:
مَا كانَ لِلنَّبِيِ وَ الَّذينَ آمَنُوا… نازل گشت.[8]

2- ابواليمان مى‏گويد شعيب از زهرى به ما خبر داده كه او گفته سعيد بن مسيب از
پدرش نقل كرده: وقتى ابوطالب   علیه السلام در حال مرگ بود رسول خدا   صلی الله علیه و آله بر ابوطالب   علیه السلام
وارد شد و ديد كه ابوجهل و عبداللّه بن ابى اميه بن مغيره هم هستند، در اين جا
پيامبر   صلی الله علیه و آله فرمود: اى عمو، بگو: لا اله الا اللّه تا نزد خدا به نفع تو مناظره كنم. ابوجهل و
عبداللّه بن ابى اميه گفتند: اى ابوطالب   علیه السلام از دين و ملت عبدالمطلب   علیه السلام رو برمى
گردانى؟ پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله همچنان كلمه لا اله الا اللّه را بر ابوطالب   علیه السلام عرضه مى‏كرد و
آن دو نفر نيز همچنان سخن خودشان را به ابوطالب   علیه السلام مى‏گفتند تا اين كه
ابوطالب   علیه السلام در آخرين سخن خود گفت: بر آيين عبدالمطلب   علیه السلام هستم و از گفتن
كلمه لا اله الا اللّه خوددارى كرد، در اين هنگام پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله فرمود: به خدا قسم
مادامى كه نهى نشوم براى تو از خدا طلب آمرزش مى‏كنم و در اين هنگام آيه: «مَا كانَ
لِلنَّبِيِ وَ الَّذينَ آمَنُوا…
» نازل گشت.[9]

3- حرملة بن يحيى التحيبى مى‏گويد عبداللّه بن وهب به ما خبر داده كه يونس از
ابن شهاب نقل كرده كه سعيد بن مسيب از پدرش نقل كرده: زمانى كه ابوطالب   علیه السلام در
شرف مرگ بود پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله بر او وارد شد، الى آخر جريان كه در روايات قبل
آورديم.[10]

4- محمد بن عبّاد و ابن ابوعمر گفته‏اند كه مروان از يزيد كه همان ابن كيسان باشد
نقل كرده كه او از ابن حازم و از ابوهريره نقل كرده كه رسول خدا   صلی الله علیه و آله هنگام مرگ
عمويش الى آخر.[11]

5- محمد بن حاتم بن ميمون مى‏گويد كه يحيى بن سعيد از يزيد بن كيسان نقل
كرده كه او از ابو حازم اشجعى نقل كرده كه ابوهريره گفته: رسول خدا   صلی الله علیه و آله به عمويش
گفت بگو: لا اله الا اللّه، الى آخر.[12]

در يكى از اين روايات شخص مجهولى به نام اسحاق بن ابراهيم وجود دارد كه او
را از سلسله سند ساقط مى‏كنند و مورد اعتماد رجاليون نيست، دارالقنطى او را ضعيف
مى‏داند و ذهبى اصلا او را نمى‏شناسد، ابن عدى و ازدى او را به خاطر جعل حديث
تكذيب كرده‏اند و حاكم گفته: پيش من قوى نيست، و در جاى ديگر مى‏گويد: ضعيف
است، نسائى او را مورد اعتماد ندانسته، محدث حمص محمد بن عوف طائى او را
دروغگو دانسته و تكذيبش مى‏كند.

شخص بعد در سلسله سند اين روايات عبدالرزاق است، عبدالرزاق بن عمر ثقفى
كسى است كه درباره او گفته شده: ضعيف و غير قابل اعتماد است. دارالقطنى در اين
باره مى‏گويد: به اين دليل كتابش از بين رفته كه ضعيف هست. ابومُسهِر درباره‏اش
مى‏گويد: كتاب عبدالرزاق كه از زهرى نقل مى‏كرده، از ميان رفت و از آن به بعد دنبال

زهرى مى‏رفت و غير از آن چه در آن كتاب بود از زهرى مى‏گرفت.[13]

شخص بعدى در سلسه سند اين روايات معمر است و گويا همان معمر بن راشد
باشد كه ذهبى درباره او مى‏گويد: وى داراى اوهام و تخيلات است كه ممكن است از
خودش باشد. ابوحاتم مى‏گويد: هر چه حديث در بصره گفته داراى اشتباهات است.

در سلسله سند يك روايت ديگر تعدادى افراد با نام‏هاى ناقص وجود دارد، مثلا:
ابواليمان كه ايشان اصلا وجود خارجى ندارد، يا شعيب و كسى با اين نام به جز كسى كه
دروغگو و بد دهان و جاعل حديث بوده وجود ندارد.

در سلسله سند روايت ديگر حرملة بن يحيى التحيبى وجود دارد، ابوحاتم درباره
اش مى‏گويد: با سخن او نمى‏توان احتجاج و استدلال كرد، عبداللّه بن محمد فرهاذان
او را در روايت‏هايى كه از ابن عدى نقل مى‏كند ضعيف دانسته است. همچنين يونس و
ابن شهاب نيز وجود دارد كه ناشناس بوده و يا نام‏هايى از اين قبيل به عنوان دروغگو و
يا بسيار دروغگو وجود دارد.[14]

سعيد بن مسيب وجود دارد كه ابن ابى الحديد او را جزء دشمنان على بن ابى
طالب   علیهم السلام مى‏داند.[15]

محمد بن حاتم بن ميمون القطيعى معروف به سمين وجود دارد كه ابن معين و ابن
مدينى در موردش گفته‏اند: او بسيار دروغگو است، فلّاس مى‏گويد: او اصلا چيزى
نيست.[16]

يحيى بن سعيد وجود دارد كه بخارى و ابوحاتم درباره‏اش مى‏گويند: او
حديث‏هاى ناپسند روايت مى‏كند.

نسائى مى‏گويد: يحيى بن سعيد از زهرى احاديث ساختگى نقل مى‏كند.

ابن عدى و ديگران گفته‏اند: او از راويان مورد اعتماد، حديث‏هاى باطل نقل
مى‏كند.

ابن حبان مى‏گويد: او بسيار خطا كار و اشتباه زياد مى‏كند.

از مروان نام برده شده كه تعداد بسيار زيادى مروان وجود دارد كه اكثر آن‏ها از نظر
رجاليون يا دروغگو و يا ناشناخته‏اند.

ابوهريره وجود دارد كه شخصيتش بر هيچ كس پوشيده نيست، او شخصى است
كه عمر بن خطاب او را به علت كثرت روايت از پيامبر   صلی الله علیه و آله از نقل حديث بر حذر
داشت.[17] همچنين حضرت على بن ابى طالب   علیهم السلام و برخى ديگر از اصحاب نيز در
همين مورد زبان به اعتراض گشودند.[18]

ابراهيم نظّام از معتزله، ابوهريره را به كذب و وضع حديث متهم ساخته،[19]
ابوجعفر اسكافى نيز در نقض خود بر العثمانيه جاحظ، حكاياتى در انتقاد از ابوهريره
نقل مى‏كند.[20]

خود ابوهريره مى‏گويد: اگر من اين روايات را كه براى شما گفتم در زمان زندگانى
عمر مى‏گفتم، يقين داشتم كه شلاق به پشتم مى‏خورد.[21]

ذهبى، در مورد ابوهريره مى‏نويسد:

عن السائب بن يزيد: سمع عمر يقول لأبى هريرة لتتركن الحديث عن رسول   صلی الله علیه و آله أو
لألحقنك بأرض دوس!
[22]

يعنى: از سائب بن يزيد از عمر شنيده شده كه به ابوهريره مى‏گويد: بايد نقل
حديث از پيامبر   صلی الله علیه و آله را ترك كنى يا اين كه تو را به سرزمين دوس تبعيد مى‏كنم.

يكى از مسائلى كه تمامى علماى رجال اهل سنت بر آن اتفاق نظر دارند، اين است
كه ابوهريره مدلس بوده و سخنى را كه از ديگران شنيده بوده، به رسول خدا   صلی الله علیه و آله نسبت
مى‏داده است.

ذهبى در مورد ابوهريره مى‏نويسد:

قال يزيد بن هارون: سمعت شعبة يقول كان أبو هريرة يدلس.[23]

يعنى: يزيد بن هارون گفت از شعبه شنيدم كه مى‏گفت: ابوهريره تدليس مى‏كند.

ابن كثير دمشقى بعد از نقل اين سخن در نوع تدليس أبوهريره مى‏نويسد:

أى يروى ما سمعه من كعب و ما سمعه من رسول اللّه   صلی الله علیه و آله و لا يميز هذا من هذا
ذكره ابن عساكر. و كان شعبة يشير بهذا إلى حديثه من أصبح جنبا فلا صيام له فإنه لما
حوقق عليه قال: أخبرنيه مخبر و لم أسمعه من رسول اللّه
   صلی الله علیه و آله.[24]

يعنى: او آن چه را كه از كعب شنيده و آن چه را از رسول خدا   صلی الله علیه و آله شنيده بود نقل
كرده و بين آن دو فرقى نمى‏گذاشت؛ اين را ابن عساكر گفته است. و ظاهرا شعبه به اين

روايت اشاره مى‏كند كه هر كس صبح جنب از خواب بيدار شود نمى‏تواند روزه بگيرد؛
پس به درستى كه وقتى از او در مورد اين روايت بازجويى شد گفت: اين مطلب را
كسى به من خبر داده بود و از رسول خدا   صلی الله علیه و آله نشنيده بودم.

و روى أبو يوسف، قال: قلت لأبى حنيفة: الخبر يجئ عن رسول اللّه   صلی الله علیه و آله يخالف
قياسنا ما تصنع به؟ قال: إذا جاءت به الرواة الثقات عملنا به و تركنا الرأى، فقلت: ما
تقول فى رواية أبى بكر و عمر؟ فقال: ناهيك بهما! فقلت: على
   علیه السلام و عثمان، قال:
كذلك، فلما رآنى أعد الصحابة قال: و الصحابة كلهم عدول ما عدا رجالا، ثم عد منهم
أباهريرة و أنس بن مالك.
[25]

يعنى: ابو يوسف شاگر ابوحنيفه مى‏گويد به ابوحنيفه گفتم: براى ما رواياتى از
رسول خدا   صلی الله علیه و آله مى‏آيد كه با قياس ما مخالف است، آن‏ها را چه كنيم؟ گفت: اگر روايت
از افراد مورد اطمينان باشد به آن عمل كرده و نظر خويش را كنار مى‏گذاريم؛ گفتم: نظر
شما در مورد روايات ابوبكر و عمر چيست؟

گفت: تو را از كنار گذاشتن آن‏ها نهى مى‏كنم.

گفتم: على   علیه السلام و عثمان؟

پاسخ داد: آن دو نيز همچنين.

و وقتى كه ديد يك يك صحابه را مى‏شمارم گفت: همه صحابه عادل هستند غير از
چند نفر كه نامشان را برد و از ايشان ابوهريره و مالك بن انس بود.

نهايتا بايد عرض كنم تا زمانى كه اين تعارضات و اشكالات سندى براى اين قبيل
روايات نبود، متن و مضمون روايات مطلب بدى ثابت نمى‏كند، چون به اتفاق نظر
علماء و بزرگان حضرت عبدالمطلب   علیه السلام از انبياء الهى بوده و حتى عدّه‏اى از بزرگان و
دانشمندان اهل سنت من جمله جلال الدين سيوطى اذعان كرده‏اند كه حضرت
عبدالمطلب   علیه السلام يكتا پرست بوده و اين كه حضرت ابوطالب   علیه السلام بر آيين حضرت
عبدالمطلب   علیه السلام باشد كم‏ترين مطلبى كه ثابت مى‏كند يكتاپرستى ايشان است، به طور
كلى همان گونه كه بعضى از علماء و بزرگان اذعان كرده‏اند: افسانه عدم ايمان
ابوطالب   علیه السلام ريشه در خلافت بنى العباس دارد، زيرا خلفاى عباسى براى آن كه خود را
به خلافت لايق‏تر از علويان نشان دهند در بين مردم تبليغ مى‏كردند كه جد ما عباس به
پيامبر   صلی الله علیه و آله ايمان آورد ولى ابوطالب   علیه السلام جد علوى‏ها مشرك از دنيا رفت. آن‏ها با اين
استدلال ادعا داشتند پس ما اولى و شايسته‏تر به خلافت هستيم.[26]

مضافا زمخشرى مى‏گويد: مرگ ابوطالب   علیه السلام قبل از هجرت رخ داده و اين آيه در
مدينه نازل گشته است.


[1] ـ سوره: منافقون، آيه: 6.

[2] ـ سوره: توبه، آيه: 113.

[3] ـ تفسير الكشاف، جلد: 2، صفحه: 49.

[4] ـ (جامع البيان طبرى، جلد: 11، صفحه: 58) و (تفسير ثعلبى، جلد: 5، صفحه: 100) و (فتح البارى ابن
حجر، جلد: 8، صفحه: 390).

[5] ـ تفسير قرطبى، جلد: 17، صفحه: 308.

[6] ـ (مسند احمد، جلد: 1، صفحه: 99) و (مستدرك الصحيحين، جلد: 2، صفحه: 335).

[7] ـ (جامع البيان، جلد: 11، صفحه: 57) و (فتح البارى، جلد: 8، صفحه: 391).

[8] ـ صحيح بخارى، جلد: 2 صفحه: 201.

[9] ـ صحيح بخارى، جلد: 3، صفحه: 107.

[10] ـ صحيح مسلم، جلد: 1، صفحه: 40.

[11] ـ صحيح مسلم، جلد: 1، صفحه: 40.

[12] ـ صحيح مسلم، جلد: 1، صفحه: 40.

[13] ـ ميزان الاعتدال، جلد: 2، صفحه: 126.

[14] ـ ميزان الاعتدال، جلد: 2، صفحه: 86.

[15] ـ شرح نهج البلاغه، جلد: 1، صفحه: 370.

[16] ـ ميزان الاعتدال، صفحه: 37.

[17] ـ ابوزرعه، جلد: 1، صفحه:544.

[18] ـ (ابن قتيبه، تاويل، صفحه:28) و (ابن سعد، جلد: 4، صفحه:332).

[19] ـ (ابن قتيبه، تاويل، صفحه: 27 الى 28) و (بغدادى، صفحه: 89 و192).

[20] ـ ابن ابى الحديد، جلد: 4، صفحه: 68.

[21] ـ البداية و النهاية، جلد: 8، صفحه: 107.

[22] ـ (سير أعلام النبلاء، جلد: 2، صفحه: 600) و (كنز العمال، جلد: 10، صفحه: 291) و (أخبار المدينة، جلد:
2، صفحه: 12) و (تاريخ مدينة دمشق، جلد: 50، صفحه: 172 و جلد: 67، صفحه: 343).

[23] ـ (سير أعلام النبلاء – الذهبى، جلد: 2، صفحه: 608) و (الكامل – عبد اللّه بن عدى، جلد: 1، صفحه: 68)
و (تاريخ مدينة دمشق – ابن عساكر، جلد: 67، صفحه: 359).

[24] ـ البداية والنهاية – ابن كثير، جلد: 8، صفحه: 117 الى 118.

[25] ـ (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد: 4، صفحه: 68) و (روضة العلماء للزندويستى) و (كتائب أعلام
الأخيار للكفوى).

[26] ـ تفسير ابوالفتوح، جلد: 4، صفحه: 406.

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: