اهل سنت در مورد تعيين وصى براى تمام انبياء الهى علیهم السلام من جمله پيامبر
اسلام صلی الله علیه و آله رواياتى بسيار نقل نمودهاند كه در مقام بيان آنها نيستيم، اما براى نمونه
يكى را در اين جا ذكر مىكنيم.
ابن مغازلى از علماى شافعى مذهب اين حديث را در كتاب مناقب خود آورده
است:
أَخبَرَنَا أبُو نَصر اِبنِ الطَحّان إجَازة عَن أبِى الفَرَج الخِيوطِيّ حَدّثَنا عَبدُ الحَمِيد بنِ
مُوسَى حَدّثَنَا مُحَمّد بنِ أحمَد بنِ سَعيِد حَدّثَنَا مُحَمّد بن حَمِيد الرّازِيّ حَدّثَنَا سَلمَة بنِ
الفَضل عَن ابن اِسحَاق عَن شَريكِ بنِ عَبد اَللّهِ بنِ أبِي رَبِيعِة الأيَادِيّ، عَن عَبدُ اللّهِ بن
بَريِدة قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله لِكُلّ نَبِيّ وَصِيّ وَ وَارِثٌ وَ إنّ وَصِيّي وَ وَارِثي عَلِيّ بن أبِي
طَالِب علیهم السلام.[1]
يعنى: عبداللّه بن بريده گفت رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: براى هر نبىاى وصى و
وارثى هست و قطعا وصى و وارث من على بن ابى طالب علیهم السلام است.
فضل اللّه امين از علماى سنى مذهب در كتاب ابطال نهج الباطل در صدد بر
آمده تا در حديث فوق خدشه وارد كند به اين صورت كه مىگويد:
أقول: قد ذكرنا معنى الوصاية و أنّه غير الخلافة فقد يقال: هذا وصيّ فلان على
الصبىّ، و يراد به انّه القائم بعده بأمر الصبىّ و هو قريب من الوارث و لهذا قرنه في هذا
الحديث بالوارث، و ليس هذا بنصّ في الخلافة إن صحّت الرّواية.[2]
يعنى: وصى به معناى جانشين نيست و همان طور كه مىگويند: اين وصى فلان
كودك است و از آن شخصى را منظور مىكنند كه سرپرستى امور او را به عهده گرفته
در اين جا هم به همان معنا است و در واقع مىگويند: وصى به همان معناى وارث
است و به همين دليل هم در اين حديث شريف وصى و وارث در كنار هم آمده و لذا
اين حديث صراحت در جانشينى پيامبر صلی الله علیه و آله ندارد، آن هم بر فرض اين كه حديث
صحيح باشد.
در پاسخ گفته مىشود:
وصى در لغت به معناى وصل كردن و عهد گرفتن آمده است،[3] و در اصطلاح
و عرف به كسى مىگويند كه بعد از مرگ عهده دار امور موصى مىشود. اين كه
ايشان قائل شده وصى طفل به كسى گفته مىشود كه اداره امور متعلق به طفل را به
عهده گرفته، مؤد نظريه شيعه است، چرا كه وقتى وصى به طفل نسبت داده شود و
اين معنا را برساند پس هرگاه وصى به انبياء الهى علیهم السلام نسبت داده شود هيچ معنايى
غير از جانشينى بعد از ايشان و اداره امور مربوط به دين و دنيا مردم به ذهن خطور
نمىكند و تبادرى كه در اين موارد وجود دارد بزرگترين دليل بر اين مدعا مىباشد.
اين كه قائل شده وصى همان وارث است؛ اگر منظورش تطابق لغوى هست كه
ادعايى بىدليل است، اما اگر منظورش اين است كه اصطلاحا و عرفا يكى است، باز
هم مىگوييم كه اين نيز مؤد نظريه شيعه است، چرا كه وصى هر پيامبر در واقع
وارث علم و عصمت و شريعت و همه چيز پيامبر پيش از خود است و لذا در
حديث فوق قرين هم ذكر شدهاند، كما اين كه حديث زير نيز اشاره به اين مطلب
دارد كه ميراث انبياء علیهم السلامهمان علم و خصوصيات خاص ايشان است و كسى كه
وارث آنها شود در واقع داراى علوم و خصوصيات ايشان است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله مىفرمايد: العِلمُ مِيرَاثِى وَ مِيرَاثُ الأنبِياءِ مِن قَبلِى.[4]
يعنى: علم ميراث من و ميراث انبياء پيش از من است.
و اگر منظور شما از وارث پيامبر، ارث بردن در ماديات و اموال ايشان است كه
باز هم مىگوييم: اين سخن با مذهب شما ناسازگار است، چرا كه ابوبكر ارث نهادن
پيامبر صلی الله علیه و آله را انكار نموده.
فَقَالَ اَبُوبَكر: اِنّ رَسُولَ اَللهِ صلی الله علیه و آله قَالَ لَانُورّثُ مَا تَرَكنَاه صَدَقَة.[5]
يعنى: ابوبكر گفت رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده: ما انبياء ارث به جا نمىگذاريم و كل
ما ترك ما صدقه است.
البته خود خلفاء هم عملا اين روايت ابوبكر را قبول نداشته و به مضمون آن
عمل نكردند.[6]
از حيث سند هم بايد عرض شود كه حديث فوق (لِكُلِ نَبّى وَصّى وَ وَارِث…) از
طرق مختلف در كتب اهل سنت نقل شده و جايى براى اشكال باقى نگذاشته
است.
قندوزى در جلد اول ينابيع الموده همين حديث را ذكر كرده و حديث ديگرى
را نيز با همين مضمون آورده است. [7]
خوارزمى از علماء حنفى مذهب نيز اين حديث را در مناقب خود با سند كامل
بيان نموده.[8]
صدر الدين ابراهيم بن محمد حمويى جوينى از علماء شافعى نيز همين مطلب
را در ضمن حديثى طولانى ذكر نموده است.[9]
در كتاب دلائل الصدق لنهج الحق نيز آمده كه سيوطى (از علماى بزرگ عامه)
همين حديث را از دو طريق متفاوت در كتاب اللآئى نقل نموده است.[10]
در ضمن متن حديث با بسيارى از روايات ديگر كه متضمن همين معنا (وصايت
أميرالمؤمنين علیه السلام از پيامبراكرم صلی الله علیه و آله) است تقويت مىشود و خدشه وارد كردن به آن
را غير ممكن مىسازد.
در معجم الكبير طبرانى نيز حديثى با همين مضمون ذكر شده:
حَدّثَنَا مُحَمّد بن عَبدُ اَلله الحِضرَمِى ثَنَا إبرَاهِيمِ بنِ الحَسَن الثَعلَبِى ثَنَا يَحيَى بن يَعلِى
عَن نَاصِح بن عَبدُ اللّه عَن سَمَاك بن حَربِ عَنْ أَبِى سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ عَنْ سَلْمَانَ قَالَ: قُلْتُ يَا
رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله لِكُلِ نَبِيٍ وَصِيٌ فَمَنْ وَصِيُّكَ فَسَكَتَ عَنِّي فَلَمَّا كَانَ بَعْدُ رَآنِي فَقَالَ يَا
سَلْمَانُ فَأَسْرَعْتُ إِلَيْهِ قُلْتُ: لَبَّيْكَ قَالَ: تَعْلَمُ مَنْ وَصِيُّ مُوسَى علیه السلام قُلْتُ: نَعَمْ يُوشَعُ بْنُ نُونٍ
قَالَ: لِمَ قُلْتُ لِأَنَّهُ كَانَ أَعْلَمَهُمْ يَوْمَئِذٍ قَالَ: فَإِنَّ وَصِيِّي وَ مَوْضِعَ سِرِّي وَ خَيْرَ مَنْ أَتْرُكُهُ
بَعْدِي يُنْجِزُ عِدَتِي وَ يَقْضِي دَيْنِي عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِب علیهم السلام.[11]
يعنى: سلمان مىگويد به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفتم: براى هر پيامبرى وصىاى
هست، پس وصى شما چه كسى است؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله سكوت كرد و چيزى
نفرمود، بعدا كه مرا ديد فرمود: اى سلمان! با سرعت نزد من بيا، پس من با عجله
خود را به او رساندم و گفتم: بله يا رسول اللّه، فرمود: مىدانى وصى موسى علیه السلام چه
كسى بود؟ گفتم: بله، يوشع بن نون است، فرمود: به چه دليل؟ گفتم: چون اعلم از
بقيه بنى اسرائيل بود، فرمود: پس قطعا وصى و صاحب سرّ من و بهترين كسى كه
بعد از من خواهد بود و وعدههاى مرا عملى و ديون مرا اقامه خواهد نمود على بن
ابى طالب علیهم السلام است.
از طرف ديگر هر ايرادى به سند اين حديث (لِكُلِ نَبّى وَصّى…) مردود است،
چرا كه راويان اين حديث اكثرا از راويان صحيح مسلم و بخارى هستند كه نزد
جماعت مخالف كاملا مورد تأييد و توثيق مىباشند.
علاوه بر اين حديث، طبرى از مورخان برجسته اهل سنت نيز در جلد اول
تاريخ خود، صفحه: 102، به سلسله طولانى اوصياء الهى از زمان شيث علیه السلام كه اول
وصى الهى است به همراه برخى از جزئيات اشاره نموده كه خود اين مطلب گواهى
است بر اين كه تمام انبياء علیهم السلام داراى وصى بودهاند.
خلاصه ترجمه مطالبى كه در تاريخ طبرى ذكر شده است: حوّا براى آدم علیه السلام”
هبة اللّه” را كه نام عبرىاش” شيث” مىشود به دنيا آورد، و آدم علیه السلام او را وصىّ خود
قرار داد، براى شيث نيز فرزندى به نام” انوش” زاده شد كه هنگام بيمارى او را وصى
خود قرار داد و از دنيا رفت. سپس فرزندان انوش،” قينان” و ديگران به دنيا آمدند كه
وصىّ پدر “قينان” شد، از قينان هم مهلائيل و يارد و گروه ديگرى به دنيا آمدند، كه
وصيّت بر عهده”يارد” قرار گرفت. از يارد نيز “اخنوخ” كه همان “ادريس” باشد با ديگر
فرزندان به دنيا آمدند و ادريس وصىّ پدر شد، از ادريس نيز “متوشلخ” و تعداد
ديگرى به دنيا آمدند، كه وصيّت بر عهده او قرار گرفت.
در كتب روايى شيعه نيز الى ماشاءاللّه از احاديث مربوط به اوصياء انبياء علیهم السلام
نقل شده.
در كتاب بصائرالدرجات حديثى نقل شده در مورد يكى از شياطين اجنه به نام
“هام” كه توبه نموده و خدمت پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله مىرسد و ميان او و رسول خدا صلی الله علیه و آله
سخنانى در مورد اوصياء پيامبران بيان شد كه در اين جا قسمتى از آن را ذكر
مىكنيم.
فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله يَا هَامُ مَنْ وَجَدْتُمْ فِى الْكِتَابِ وَصِيَ آدَمَ علیه السلام قَالَ: شَيْثُ بْنُ
آدَمَ علیه السلام قَالَ: فَمَنْ وَجَدْتُمْ وَصِيَّ نُوحٍ علیه السلام قَالَ: سَامُ بْنُ نُوحٍ علیه السلام قَالَ: فَمَنْ كَانَ وَصِيَّ
هُودٍ علیه السلام قَالَ: يُوحَنَّا بْنُ حَنَّانَ ابْنُ عَمِّ هُودٍ علیه السلام قَالَ: فَمَنْ كَانَ وَصِيَّ إِبْرَاهِيمَ علیه السلام قَالَ:
إِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ علیه السلام قَالَ: فَمَنْ كَانَ وَصِيُّ مُوسَى علیه السلام قَالَ: يُوشَعُ بْنُ نُونٍ قَالَ: فَمَنْ كَانَ
وَصِيُّ عِيسَى علیه السلام قَالَ: شَمْعُونُ بْنُ حَمُّونَ الصَّفَا ابْنُ عَمِّ مَرْيَمَ قَالَ: فَمَنْ وَجَدْتُمْ فِي الْكِتَابِ
وَصِيَّ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله قَالَ: هُوَ فِي التَّوْرَاةِ إِلْيَا قَالَ: رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله هَذَا إِلْيَا هُوَ عَلِيٌّ علیه السلام
وَصِيِّي.[12]
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: اى هام! در كتاب، وصى «آدم علیه السلام» را چه كسى يافتيد؟
گفت: «شيث علیه السلام» فرمود: جانشين «نوح علیه السلام» كه بود؟ گفت: «سام علیه السلام» فرمود:
جانشين «هود علیه السلام» كه بود؟ گفت: «يوحنا بن حنان» پسر عموى هود علیه السلام فرمود: وصىّ
و جانشين «ابراهيم علیه السلام» كه بود؟ گفت: «اسحاق پسر ابراهيم علیه السلام» فرمود: جانشين
«موسى علیه السلام» كه بود؟ گفت: «يوشع بن نون» فرمود: جانشين «عيسى علیه السلام» كه بود؟
گفت: «شمعون بن حمون صفا» پسر عموى مريم عليهاالسلام فرمود: در كتاب، جانشين
«محمّد صلی الله علیه و آله» را چه كسى يافتهايد؟ گفت: در تورات، نامش «إليا» است، رسول خدا صلی الله علیه و آله
اشاره به حضرت على بن ابى طالب علیهم السلام كرد و فرمود: اين «إليا» است او على علیه السلام
جانشين و برادر من است.
وَ عَنْ مُقَاتِلِ بْنِ سُلَيْمَانَ قَالَ: قَالَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّادِقُ علیه السلام كَانَ وَصِيُ آدَمَ علیه السلام
شَيْثَ بْنَ آدَمَ هِبَةَ اللَّهِ وَ كَانَ وَصِيُّ نُوحٍ علیه السلام سَامَ وَ كَانَ وَصِيُّ إِبْرَاهِيمَ علیه السلامإِسْمَاعِيلَ علیه السلاموَ
كَانَ وَصِيُّ مُوسَى علیه السلام يُوشَعَ بْنَ نُونٍ وَ كَانَ وَصِيُّ دَاووُدَ علیه السلامسُلَيْمَانَ علیه السلام وَ كَانَ وَصِيُّ
عِيسَى علیه السلام شَمْعُونَ وَ كَانَ وَصِيُّ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ علیهم السلام وَ هُوَ خَيْرُ
الْأَوْصِيَاء.[13]
امام صادق علیه السلام مىفرمايد: وصى آدم علیه السلام شيث بن آدم هبة اللّه بود، و وصى
نوح علیه السلام سام، و وصى ابراهيم علیه السلام اسماعيل علیه السلام و وصى موسى علیه السلام يوشع بن
نون علیه السلام و وصى داوود علیه السلام سليمان علیه السلام و وصى عيسى علیه السلام شمعون علیه السلام بود، و وصى
محمد صلی الله علیه و آله على بن ابى طالب علیهم السلام است و او بهترين اوصياء است.
تا اين جاى بحث به خوبى مشخص شد كه تمام اديان الهى و مسلمانان اعم از
شيعه و سنى اعتقاد كامل به سلسله اوصياء الهى علیهم السلام دارند و عملا و در محاورات
خود از وصى پيامبر صلی الله علیه و آله هيچ معنايى جز جانشين او اراده نمىكنند، هر چند اهل
سنت با بىانصافى تمام در مورد پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله به كج راهه رفتند، اما كليت
مطلب را همه قبول دارند.
[1] ـ مناقب ابن المغازلى الشافعى، صفحه: 192.
[2] ـ احقاق الحق و ازهاق الباطل، جلد: 7، صفحه: 419.
[3] ـ (لسان العرب، جلد: 15، صفحه: 394) و (مصباح المنير، جلد: 2، صفحه:662).
[4] ـ نهج الفصاحة، (مجموعه كلمات قصار حضرت رسول صلی الله علیه و آله) صفحه: 582.
[5] ـ سنن ترمذى، جلد: 3، صفحه: 82.
[6] ـ و روى شريك بن عبد اللّه فى حديث رفعه إن عائشة و حفصة أتتا عثمان حين نقص أمهات المؤنين ما
كان يعطيهن عمر فسألتاه أن يعطيهما ما فرض لهما عمر فقال: لا واللّه ما ذاك لكما عندى، فقالتا له: فآتنا ميراثنا من رسول اللّه صلی الله علیه و آله من حيطانه و كان عثمان متكئا فجلس و كان على بن أبى طالب علیه السلام جالسا عنده فقال: ستعلم فاطمة عليهاالسلام أنى ابن عم لها اليوم ثم قال: ألستما اللتين شهدتما عند أبى بكر و لفقتما معكما أعرابيا يتطهر ببوله مالك بن الحويرث بن الحدثان فشهدتم أن النبى صلی الله علیه و آله قال: إنا معاشر الأنبياء لا نورث، ما تركناه صدقة، فإن كنتما شهدتما بحق فقد أجزت شهادتكما على أنفسكما، و إن كنتما شهدتما بباطل فعلى من شهد بالباطل لعنة اللّه و الملائكة و الناس أجمعين فقالتا له: يا نعثل و اللّه لقد شبهك رسول اللّه صلی الله علیه و آلهبنعثل اليهودى فقال لهما: “ضرب اللّه مثلا للذين كفروا امرأة نوح و امرأة لوط“، فخرجتا من عنده. الايضاح، صفحه: 256.
يعنى: عايشه و حفصه زمانى كه عثمان سهم مادران مؤنين كنايه از همسران پيامبر صلی الله علیه و آله را از بيت المال كم كرد به پيش عثمان رفته و از او چيزى را خواستند كه عمر برايشان قرار داده بود، عثمان گفت: به خدا سوگند! چيزى براى شما نزد من نيست، آن دو گفتند: پس ميراث ما را از باغهاى رسول اللّه صلی الله علیه و آله به ما بده و عثمان در اين حال تكيه زده بود كه ناگهان نشست و در آن موقع على بن ابى طالب علیه السلام نزد او نشسته بود و گفت: فاطمه عليهاالسلام امروز خواهد دانست كه من چه پسرعمويى براى او خواهم بود. سپس رو به آن دو كرده، گفت: آيا شما دو نفر نبوديد كه نزد ابوبكر شهادت داديد و آن اعرابى كه با بولش خود را تطهير مىكرد مالك بن حويرث بن حدثان با شما موافقت كرد و با هم شهادت داديد كه رسول خدا صلی الله علیه و آلهفرموده: پيامبران ارث نمىگذارند و هر چه باقى مىگذارند صدقه است. اگر شهادتتان به حق بوده پس قطعا عليه شما است و اگر شهادت به باطل بوده لعنت خدا و ملائكه و مردم همه با هم بر كسانى كه به باطل شهادت مىدهند. آن دو گفتند: اى نعثل، به خدا قسم رسول خدا صلی الله علیه و آله تو را به نعثل يهودى تشبيه كرد، پس عثمان به آن دو گفت: “خداوند براى كافران همسر نوح و همسر لوط را مثل مىزند” پس آن دو از پيش عثمان رفتند.
البته اين سخنان عثمان به واسطه دفاع از حقوق فاطمه زهرا علیه السلام نبوده، چرا كه به گواهى تاريخ در زمان خلافت او فدك به اهل بيت علیهم السلام برگشت داده نشد و علت اين سخنان اختلافاتى بود كه در آن زمان ميان عثمان و عايشه بود كه در تاريخ فراوان ذكر شده است.
[7] ـ ينابيع الموده، جلد: 2، صفحه: 79.
[8] ـ المناقب، صفحه: 85.
[9] ـ فرائد السمطين، جلد: 1، صفحه: 271.
[10] ـ دلائل الصدق لنهج الحق، جلد: 6، صفحه: 60.
[11] ـ المعجم الكبير طبرانى، جلد: 6، صفحه: 221.
[12] ـ بصائر الدرجات فى فضائل آل محمد صلی الله علیه و آله، جلد: 1، صفحه: 99.
[13] ـ الفضائل لابن شاذان القمى، صفحه: 98.