حضرت ابوطالب علیه السلام ايشان را از فرزند خود بيشتر دوست مىداشت و براى او
احترام خاصّى قائل بود. وقتى پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله دوازده ساله شد و حضرت ابوطالب علیه السلام
مىخواست به سفر شام براى تجارت برود، پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله زمام شتر حضرت
ابوطالب علیه السلام را گرفت و از عمويش سؤل كرد: پس مرا به كه مىسپاريد؟ من نه پدر
دارم و نه مادر.
حضرت ابوطالب علیه السلام گريه كرده و عرض كرد: عزيزم تو را با خود مىبرم.
بعضى از اقوام حضرت ابوطالب علیه السلام به او گفتند: او هنوز كوچك است و نمىتواند
زحمت سفر را تحمّل كند. حضرت ابوطالب علیه السلام فرمود: به هيچ وجه من نمىتوانم از
او جدا شوم چون او را بسيار دوست مىدارم.
لذا وسائل مسافرت را تهيّه كرد و شتر آن حضرت را هميشه مقابل چشمان خود
قرار مىداد كه مبادا آسيبى به آن حضرت برسد و در بيابان هائى كه آفتاب بود ابرى پيدا
مىشد و بر سر آن حضرت سايه مىافكند.
وقتى اهل قافله به شهر بصرا كه اوّل شهر از شهرهاى شام بود رسيدند، ديدند
شخصى به نام جرجيس كه لقبش بُحيرا بود از صومعه خود بيرون آمد و به آن حضرت
نگاه كرد و گفت: اگر كسى كه من او را مىطلبم وجود داشته باشد تو هستى.
بحيرا مردى بود كه فوق العاده اهميّت اجتماعى داشت. انوشيروان، شاه ابرقدرت
ايران به او نامه مىنوشت و براى او احترام خاصّى قائل بود، بحيرا بزرگترين عالم
نصرانى بود و تمام راهبان وقت همگى به محضر بحيرا ارادت عجيبى داشته و براى
كسب فيض به محضرش مىشتافتند.
بحيرا در كتب انبياء گذشته اوصاف پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله را ديده بود و مىدانست كه
روزى پيامبر معظم اسلام صلی الله علیه و آله از صومعه او عبور خواهد كرد و با او ديدار خواهد نمود.
او مكرّر به بام صومعه مىرفت و به راه مكّه نگاه مىكرد و آرزو و انتظار موكب
همايونى آن حضرت را مىكشيد.
در آن روز كاروانى را ديده بود كه مىآيند و ابر سفيدى بر سر آنها سايه انداخته
است. بحيرا از اين علامت متوجّه شده بود كه محبوب و مقصود او بايد در اين كاروان
باشد. اين جا بود كه بحيرا از صومعه بيرون آمد و در ميان قافله رفت و با كسى حرف
نزد مگر اين كه از رئيس كاروان سوال مىگرفت.
حضرت ابوطالب علیه السلام را به عنوان رئيس كاروان به او معرفى كردند، با عجله به
سمت حضرت ابوطالب علیه السلام آمد و با التماس از او خواهش كرد كه به سوالات او پاسخ
دهد.
حضرت ابوطالب علیه السلام كه از ظاهر ژوليده و حيرت زده بحيرا و اين گونه خواهش
كردنش متعجب شده بود با مهربانى و عطوفت به وى فرمود: هر چه مىخواهى بپرس.
بحيرا با عجله سوال كرد: آن كودك كه زير درخت نشسته فرزند كيست؟
حضرت ابوطالب علیه السلام با تعجب بيشتر چون پيامبر معظم اسلام صلی الله علیه و آله را از فرزندان
خودش هم بيشتر دوست داشت فرمود: فرزند من است چه كار دارى؟
بحيراى راهب با دقت بيشترى در صورت حضرت ابوطالب علیه السلام نگاه كرد و گفت:
تا آنجا كه من مىدانم نبايد پدر او الان زنده باشد.
حضرت ابوطالب علیه السلام از آگاهى راهب بيشتر تعجب كرد و فرمود: درست است
اين فرزند برادر من است كه خيلى پيش از دنيا رفته و من عمو و جاى پدر او هستم.
در اين لحظه كه چشمان بحيرا از شادى و خوشحالى برق مىزد پرسيد: شما كدام
عموى او هستيد؟
همراهان و كاروانيان گرد بحيرا و حضرت ابوطالب علیه السلام جمع شده و با تعجب به
ماجرا مىنگريستند، حضرت ابوطالب علیه السلام جواب داد: من آن عمويش هستم كه با
پدرش از يك مادر هستيم، شما به چه جهت اين سوالات را مىپرسى؟
بحيرا فريادى از شادى كشيد و گفت: آه به خدا قسم خود او است، ايشان همان
است كه من اين همه وقت منتظر او بوده ام، قسم مىخورم كه اگر او نباشد من بحيرا
نيستم و دائما بىاختيار مىگفت: او است، خود او است و با شوق و اشتياق به طرف
پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله دويد.
وقتى به محضر پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله رسيد و متوجّه شد كه ابر بر سر او سايه انداخته و
درخت خشك خرما به بركت وجود آن حضرت سبز شده و ميوه آورده است. به
صومعه برگشت و طعامى براى آن حضرت آورد و به حضرت ابوطالب علیه السلام گفت:
اجازه مىدهيد كه اين غذا را براى او ببرم؟
حضرت ابوطالب علیه السلام اجازه داد و به پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله عرض كرد: پسرم اين مرد
دوست دارد كه تو را اكرام كند از طعام او دورى نكن.
پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله به بحيرا فرمود: همه اهل كاروان مىتوانند از اين غذا استفاده كنند يا
تنها آن را براى من آوردهاى؟
بحيرا عرض كرد: خير، فقط شما مىتوانيد از آن استفاده كنيد چون آن قدر زياد
نيست كه همه بتوانند از آن بخورند.
پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله فرمود: من بدون اين جمعيّت غذائى را نمىخورم.
بحيرا عرض كرد: من چه كنم بيشتر از اين غذا ندارم و نمىتوانم تهيّه كنم.
پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله فرمود: تو اجازه بده كه اين طعام را من با آنها تقسيم كنم.
بحيرا عرض كرد: شما مجازيد.
پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله همه اهل كاروان را كه صد و هفتاد نفر بودند دعوت كرد و همه را از
آن غذاى كم خورانيد و همه سير شدند و بحيرا به آن منظره با تعجّب نگاه مىكرد،
سپس بحيرا جلو رفت و سر و صورت آن حضرت را بوسيد و گفت: به خداى مسيح
قسم تو همانى كه من انتظارش را مىكشيدم، ولى مردم نمىفهمند.
يكى از اهل كاروان به بحيرا گفت: ما از كنار اين صومعه زياد عبور كرده و توقّف
نمودهايم، تو تا به حال ما را اين گونه اكرام نكرده بودى، اين دفعه چه شده كه اين چنين
اكراممان مىكنى؟!
بحيرا گفت: آن چه را كه من مىدانم و مىبينم شما نمىدانيد و نمىبينيد، زير اين
درخت پسرى نشسته كه اگر آن چه را من از او مىدانم شما مىدانستيد او را بر دوش
خود سوار مىكرديد و مىبرديد و من اين دفعه شما را بخاطر او اكرام و احترام كردهام.
من نورى در مقابل او بين زمين و آسمان مىبينم. اين ابر سفيد كه به هيچ وجه سايهاش
را از سر او بر نمىدارد علامتى براى صحّت گفتار من است. و اين درخت كه به بركت
او سبز شده و برگ كرده و ميوه داده از علائم پيغمبرى است كه از مكّه خروج مىكند و
او از اولاد اسماعيل علیه السلام است.
سپس رو به پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله كرد و گفت: از تو سه سؤل مىكنم به حقّ لات و عزّى
به من جواب بده.
پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله از آوردن اين دو اسم ناراحت شده و فرمودند: با اين اسمها از من
سؤلى مكن زيرا من كسى را مانند آنها دشمن نمىدارم.
بحيرا او را به خداى تعالى قسم داد، پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله در اين لحظه فرمود: قسم
بزرگى خوردى، حالا هر چه مىخواهى بپرس.
و مطالبى بين آنها از قبيل آن چه مربوط به رسالت آن حضرت بود از خواب و
بيدارى و مطالبى كه در كتب سابقين نوشته شده بود ردّ و بدل شد و سؤلاتش را مطرح
كرد و پاسخ شنيد و با آن چه مىدانست آنها را تطبيق كرد همه را صحيح و درست ديد.
لذا به پاى آن حضرت بوسه زد و گفت: تو همانى كه عرب و عجم خواهى نخواهى از
تو پيروى مىكنند و بتهاى لات و عزّى را مىشكنى و مكّه را مالك مىشوى و
سلاطين در مقابلت خاضع خواهند شد و من اگر زنده باشم و بعثت تو را درك كنم مثل
يك سرباز در مقابلت شمشير مىزنم، و روزى كه تو متولّد شدى زمين از خوشحالى
خنديد و تا قيامت خندان خواهد بود و شياطين و اصنام بگريستند و تا روز قيامت
گريان خواهند بود. سپس رو به حضرت ابوطالب علیه السلام كرد و گفت: بايد در حفظ و
حراست او كوشش كنى. زيرا او دشمنان زيادى خواهد داشت. يهود و نصارى با او
دشمناند، اگر او را بشناسند به او صدمه خواهند زد.[1]
حضرت ابوطالب علیه السلام در اين باره مىفرمايد: هنگامى كه بحيرا پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله را
ترك مىنمود مىگريست و خطاب به ايشان مىگفت: گويا تو را مىبينم كه همه عرب،
با كمانشان به سوى تو تير مىاندازند و خويشان با تو قطع رابطه كردهاند و اگر
مىدانستند كه تو چه كسى هستى و چه مقام و منزلتى دارى تو را به منزله فرزند خود
مىشمردند. حضرت ابوطالب علیه السلام مىفرمايد: در اين هنگام بحيرا متوجه من شد و
گفت: و اما تو اى عمو؛ خويشاوندى را در حق وى همواره مراعات كن و وصيت پدر
بزرگوارت درباره او حفظ كن، زيرا قريش به زودى تو را به خاطر او ترك مىكنند، و
من مىدانم كه تو به صورت علنى به او اظهار ايمان نخواهى كرد و وظيفهات اين است
كه ايمانت را مخفى نگهدارى، به زودى فرزندى خواهى داشت كه به او علنا ايمان
مىآورد و او را با عزت يارى مىكند و نامش در آسمانها “البطل الهاصر” و در زمين
“الشجاع الانزع “مىباشد و او دو فرزند شهيد خواهد داشت و سيد عرب و ذوالقرنين
آنها است، آن فرزند تو در كتب و صحف آسمانى معروفتر از اصحاب حضرت
عيسى علیه السلام است.
حضرت ابوطالب علیه السلام مىفرمايد: به خدا سوگند هر آن چه بحيرا گفته بود بلكه
بيشتر از آن را با چشم خود مشاهده كردم.[2]
[1] ـ (سيره ابن هشام، جلد: 1، صفحه: 191) و (سيره حلبى، جلد: 1، صفحه: 191) و (طبقات الكبرى، جلد:
1، صفحه: 129) و (تاريخ طبرى، جلد: 2، صفحه: 32) و (الغدير، جلد: 7، صفحه: 342).
[2] ـ كمال الدين شيخ صدوق، جلد: 1، صفحه: 362.