آيه ديگرى كه بر انحصار انتخاب وصى و امام توسط خداوند دلالت دارد آيه
زير است:
«وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَة».[1]
يعنى: پروردگار تو هر چه را بخواهد، خلق مىكند و انتخاب مىكند. براى آنها
حق انتخاب و اختيارى نيست.
اين آيه از صريحترين آياتى است كه بيان كننده مطلوب ما است كه در تفاسير
شيعه در توضيح اين آيه نوشته شده:
و قوله: وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ قال يختار اللّه الإمام و ليس
لهم أن يختاروا.[2]
يعنى: سخن خداوند كه مىفرمايد: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ
الْخِيَرَةُ»، امام معصوم علیه السلام فرمود: خداوند امام را انتخاب مىكند و براى انسانها
اختيارى در انتخاب او نيست.
تفسير نورالثقلين نيز در جلد چهارم خود، صفحه 136، همين مطلب را در
تفسير اين آيه شريف آورده.
تفسير البرهان اين حديث شريف را در توضيح اين آيه ذكر كرده:
ابن شهر آشوب: عن على بن الجعد، عن شعبة، عن حماد بن سلمة، عن أنس، قال
النبى صلی الله علیه و آله : إن اللّه خلق آدم من طين كيف شاء، ثم قال: وَ يَخْتارُ. إن اللّه تعالى اختارنى و
أهل بيتى على جميع الخلق فانتجبنا، فجعلنى الرسول، و جعل على بن أبى طالب علیهم السلام
الوصى، ثم قال: ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ، يعنى ما جعلت للعباد أن يختاروا، و لكنى أختار من
أشاء. فأنا و أهل بيتى صفوة اللّه، و خيرته من خلقه، ثم قال: سُبْحانَ اللَّهِ، يعنى تنزيها لله
عَمَّا يُشْرِكُونَ به كفار مكة.[3]
يعنى: پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: قطعا خدا آدم علیه السلام را از خاك به صورتى كه خواست
خلق نمود، سپس فرمود: «وَ يَخْتارُ»، يعنى: خداوند متعال مرا و اهل بيت مرا بر
همه خلايق انتخاب نمود و ما را برگزيد، پس من را رسول و على بن ابى طالب علیهم السلام
را وصى قرار داد، سپس فرمود: «مَا كَانَ لَهُمُ الخِيرَه»، يعنى: براى بندگان حق
انتخاب آنها را قرار ندادم، و لكن خودم هر كه را بخواهم انتخاب مىكنم، پس من و
اهل بيتم انتخاب شده خدا و بهترين خلق او هستيم، سپس فرمود: سبحان اللّه؛
يعنى: منزه است خداوند از آن چه كفار مكه با او شريك مىگردانند.
اكثر تفاسير شيعه در تفسير اين آيه شريفه اين حديث را به نقل از كافى ذكر
نمودهاند كه بيان گر تمام جزئيات اين مسأله است.
عبد العزيز بن مسلم گفت: در مرو همراه امام رضا علیه السلام بوديم و در مسجد جامع
آن شهر گرد آمديم و بحث بر سر امر امامت ميان مردم در گرفت و اختلاف نظرهاى
بسيار در آن جا صورت گرفت. من خدمت سرور و آقايم امام رضا علیه السلام آمدم و
گفتگوهاى مردم را به عرضش رساندم. امام علیه السلام لبخندى زده و فرمود: اى عبد
العزيز، آن گروه ندانستند و در دين خود فريب خوردند، به راستى خداوند عزّوجلّ
جان پاك پيامبرش صلی الله علیه و آله را باز نگرفت مگر پس از آن كه دين خود را بر او كامل فرمود
و قرآن را كه روشن گر همه چيز است و حلال و حرام و احكام و تمام نيازمندىهاى
مردم به كمال و تمام در آن بيان گشته فروفرستاد، و فرمود: «ما فَرَّطْنا فِى الْكِتابِ مِنْ
شَيْءٍ» ما در قرآن چيزى را فرو گذار نكرديم، و در حجة الوداع كه پايان عمر آن
حضرت بود بر او نازل فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ
رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً»امروز دين شما را به حدّ كمال رسانيدم و بر شما نعمت
خود را تمام كرده و دين اسلام را بر شما پسنديدم، و امر امامت از كمال دين است و
پيامبر صلی الله علیه و آله در نگذشت مگر آن كه همه نشانههاى دينش را براى امّتش روشن
ساخت و راه هايشان را براى ايشان توضيح داد و ايشان را به راه حق سپرد، و
على علیه السلام را پرچم و پيشوايى براى آنان قرار داد، و هيچ چيز از نيازمندىهاى مردم را
رها نكرد مگر آن كه آن را بيان كرده باشد. پس هر كه ادّعا كند كه خداوند دينش را
كامل نفرموده در واقع كتاب خدا را رد كرده، و هر كه كتاب خدا را رد كند به راستى
كافر شده است. آيا قدر امامت و پايگاه آن را در ميان امّت مىفهمند تا انتخاب
ايشان در آن روا باشد؟ به راستى، امامت و پيشوايى مقامى است كه خداوند، پس از
نبوّت و خليل بودن در مرتبه سوّم، به ابراهيم علیه السلام اختصاص داد و فضيلتى است كه
بدان شرفش افزود و نامش را بلند آوازه كرد، پس خداى عزّوجلّ فرمود: «وَ إِذِ ابْتَلى
إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّى جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً» و چون ابراهيم علیه السلام را
پروردگارش به شعائرى چند آزمود و آموزش داد و او آنها را به انجام رساند،
فرمود: من تو را پيشواى مردم مىگمارم حضرت خليل علیه السلام شادمانه گفت: «وَ مِنْ
ذُرِّيَّتِى»، قالَ: «لا يَنالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ» و از زاد و رود من چه كسى را قرار مىدهى؟
فرمود: عهد من به ستمكاران (مشركان) نرسد. پس اين آيه امامت و پيشوايى هر
ستمكارى را تا روز قيامت باطل كرد و آن را فقط در برگزيدگان نهاد. سپس خداوند
امامت را گرامى داشت و آن را در نژاد شايستگان برگزيده و پاكش قرار داد و فرمود:
«وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً وَ كُلًّا جَعَلْنا صالِحِينَ وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ
أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ» و اسحاق و
يعقوب را به عنوان عطيهاى به او بخشيديم و همهشان را از شايستگان قرار داديم و
آنها را پيشوايانى كه به فرمان ما هدايت مىنمودند، گردانديم، و به آنان نيكوكارى
و برپاداشتن نماز و پرداختن زكات را وحى كرديم، و عبادت كنندگان ما بودند، و
فرزندان او قرنى پس از قرنى آن را از يك ديگر به ارث بردند تا ميراثش به پيامبر
اسلام صلی الله علیه و آلهرسيد و خداوند فرمود: «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ
وَ الَّذِينَ آمَنُوا» نزديكترين مردم به ابراهيم علیه السلام همان كسانى هستند كه از او پيروى
كردهاند و اين پيامبر و مؤنان، پس آن امامت و پيشوايى ويژه ايشان بود و
پيامبر صلی الله علیه و آله آن را به على علیه السلام سپرد و در فرزندان برگزيدهاش كه خداوند به ايشان علم
و ايمان داد قرار گرفت و اين گفته او است: «وَ قالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِيمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ
فِى كِتابِ اللَّهِ إِلى يَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا يَوْمُ الْبَعْثِ وَ لكِنَّكُمْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» و كسانى كه از
دانش و ايمان برخوردار شدهاند گويند كه قطعا شما در دستور نوشته خدا تا روز
قيامت ماندهايد، و اين روز رستاخيز است، ولى شما به هيچ وجه نمىدانستيد، به
همان ترتيبى كه خدا آن را جارى كرد و در فرزندانش تا روز قيامت واجب ساخت.
از آنجا كه پس از محمد صلی الله علیه و آله پيامبرى نيست اين نادانان از كجا امامت را با نظر و آراء
ناقص خود برمىگزينند؟ و به نصب امام از پيش خود از طريق شوراى كذايى
مىپردازند؟ به راستى امامت مقام پيامبران و ميراث اوصياء و سفارش شدگان به
نصّ است، به درستى امامت خلافت خدا و جانشينى پيامبر او صلی الله علیه و آله و مقام امير
مؤنان علیه السلام و جانشينى حسن و حسين علیهم السلام است، به راستى امام، زمام دين و نظام
مسلمين و صلاح جهان و عزّت مؤنان است، امام پايه و ريشه اسلام فزاينده و
شاخسار روينده و برآينده آن است، به وجود امام است كه نماز و زكات و روزه و
حجّ و جهاد درست آيد و فوايد عامّه و صدقات و اجراى حدود و احكام عملى
شود و مرزها و نواحى سرزمين اسلام پاسدارى گردد، امام است كه حلال خدا را
حلال، و حرام خدا را حرام مىكند، و حدود الهى را جارى نموده و از دين خدا دفاع
مىنمايد، و با حكمت و پند نيكو و دليل قاطع به راه خدا دعوت مىكند، امام
همچون خورشيد درخشانى است كه نورش جهان را فرا مىگيرد، و جايگاهش در
افق به گونهاى است كه نه دستها بدان رسد و نه ديدگان تواندش ديد، امام ماه
شب چهارده تابان است و چراغ درخشان و نور طالع و ستاره راهنما در شبهاى
تاريك و بيابانهاى بىآب و علف و درياهاى پرگرداب است، امام گمشدگان را
چون آتشى بر بلندى و گرمابخش سرمازدگان است و در حوادث هولناك راهنما
است، و هر كه از او جدا شود نابود و هلاك گردد، امام ابرى است پر باران، و بارانى
است پر بركت، و آسمانى سايه افكننده، و زمينى است گسترده، و چشمهاى است
جوشان، و بركه و گلستان است، امام، امانتدارى است همراه و رفيق، و پدرى است
خير خواه، و برادرى است مهربان و پناهگاهى است براى بندگان، امام، امين خدا
در زمين، و حجّت او بر بندگان، و خليفهاش در سرزمينهاى او، و دعوت كننده به
سوى خدا و نگهدارنده و مدافع حريم او است، امام از گناهان پاك است و از هر
عيبى بركنار، و به دانش مخصوص است، و به حلم و بردبارى معروف، اساس و
نظام دين و موجب عزّت أهل اسلام و مايه خشم منافقان و هلاكت كافران است،
امام يگانه عصر خويش است، نه كسى به پايهاش برسد و نه دانشمندى هم طراز او
باشد و نه جايگزينى دارد، امام عارى از هر مانندى است و تمام فضائل بىهيچ
سعى و درخواستى مخصوص او است، بلكه اين ويژگى و امتياز از جانب خداوند با
فضل و بخشنده به او عنايت شده است. پس ديگر با اين اوصاف چه كسى به
معرفت امام رسد يا كنه وصفش را دريابد؟! هرگز هرگز!! عقل و علم در او گم و
خردها حيران، و چشمها بىفروغ و بزرگان كوچك و حكيمان متحيّر و خطيبان الكن
و خردمندان قاصر و دانايان جاهل و شاعران درمانده و اديبان ناتوان و بليغان عاجز
هستند كه شأنى از شئون و فضيلتى از فضائل امام را وصف كنند و به ناتوانى و
تقصير خود معترف هستند چه رسد به آن كه كنه او وصف شود و يا چيزى از اسرار
او فهميده شود يا كسى قائم مقام و نايب او شود! نه، از كجا و چطور چنين چيزى
ممكن است در حالى كه او مانند ستاره؛ از دسترسى دست اندازان و شرح واصفان
دور و برتر است، اين مقام تا چه اندازه از اختيار و خرد مردم فاصله دارد و كجا چنين
مقامى يافت مىشود؟! آيا پنداشتهاند كه اين مقام جز در آل پيامبر علیهم السلام يافت شود؟
به خدا سوگند خودشان خود را دروغ گو شمردند، و آرزوهاى باطل؛ سست و
ضعيفشان ساخته، زيرا به پرتگاهى بلند و سخت و به منزلى لغزنده پا نهادهاند كه
سرانجام قدم هايشان لرزيده و به گودال درافتند، و به عقول سرگردان و ناقص و
آراى گمراه كننده خود امامى را برگزينند كه جز دورى و گمراهى بر آنان نيفزايد،
خدا ايشان را بكشد، تا كى نسبت ناروا مىدهند؟ حال آن كه سختى را طلب كردند
و سخن دروغ بر زبان راندند و به ضلالت و گمراهى عميقى درافتادند و در
سرگردانى و حيرتى واقع شدند، زيرا كه از روى بصيرت؛ امام را ترك كردند و شيطان
اعمالشان را آراست و آنان را از سبيل الهى بازداشت در حالى كه مستبصر بودند، از
اختيار خدا و رسول صلی الله علیه و آله روى برگرداندند و به سوى اختيار خود روى آوردند در
حالى كه قرآن اين گونه ندايشان مىكند: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ
الْخِيَرَةُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ»، و مىفرمايد: «وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ إِذا قَضَى
اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ» يعنى: و هيچ زن و مرد مومنی را
نرسد كه چون خداى و پيامبر او كارى را فرمايند آنان را در آن كارشان اختيارى
باشد، «ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ* أَمْ لَكُمْ كِتابٌ فِيهِ تَدْرُسُونَ* إِنَّ لَكُمْ فِيهِ لَما تَخَيَّرُونَ* أَمْ
لَكُمْ أَيْمانٌ عَلَيْنا بالِغَةٌ إِلى يَوْمِ الْقِيامَة إِنَّ لَكُمْ لَما تَحْكُمُون» شما را چه شده؟ چگونه
داورى مىكنيد؟ يا مگر شما را كتابى است كه در آن مىخوانيد، كه براى شما در آن
هر چه انتخاب كنيد است؟ يا مگر شما را بر ما پيمانهايى است محكم و پيوسته تا
روز قيامت، كه هر چه حكم كنيد براى شما باشد؟ از آنان بپرس كه كدامشان ضامن
اين دعوىاند؛ يا مگر ايشان را بتها و معبودانى جز خدا كه پشتيبان آنان باشند،
است؟! پس اگر راستگو هستند خدايان و شركاء خويش را بياورند، و “آيا در قرآن
نمىانديشند يا بر دل هايشان قفلهايى است؟ يا خدا بر دلهاى آنان مهر نهاده
است، از اين رو در نمىيابند”، يا (مانند كسانى نباشيد كه) گفتند: شنيديم و حال آن
كه نمىشنوند، همانا بدترين جنبندگان نزد خداوند، كران و گنگان هستند كه خرد را
به كار نمىبندند و اگر خدا در آنان خيرى مىشناخت شنواشان مىساخت، و اگر در
حالى كه دل هايشان شنوايى ندارد شنوايشان مىساخت هر آينه روى گردان شده،
بر مىگشتند و گفتند: شنيديم و نافرمانى كرديم. آرى مقام امامت از فضل خداوند
است و آن را به هر كس كه خواهد عطا فرمايد و خداوند را فضلى عظيم است. آنان
را چه به انتخاب امام؟! حال اين كه امام دانايى است عارى از جهل، و سرپرستى
است كه طفره نمىرود، امام معدن قدس و طهارت و طريقت و زهد و علم و عبادت
است، و مخصوص به دعوت رسول خدا صلی الله علیه و آلهو تعيين او است، و از نسل مطهّر
بتول علیه السلام است و در نژاد او سياهى نيست و رجس و پليدى راه ندارد و برايش
منزلتى است كه هيچ داراى حسبى بدان دست نيابد، از خاندان قريش و نسب عالى
هاشم و عترت آل رسول صلی الله علیه و آله و مورد رضايت خدا است، شرف اشراف و شاخهاى
از درخت عبد مناف است، برخوردار از علمى نامى و حلمى كامل است، امام
آفريده شده براى امامت است و عالم به سياست و واجب الاطاعة است، او قائم به
امر خدا، و ناصح بندگان خدا، و حافظ دين او است. بىترديد علم پيامبران و
ائمّه علیهم السلام كه خداوند موفّق و ياريشان فرمايد و از خزانه علم و حكمتش آن را كه به
ديگران نداده به ايشان عطا فرمايد، آنها ما فوق علم مردم روزگار خود هستند،
چنان كه خداى تعالى مىفرمايد: آيا كسى كه به حقّ و درستى راه مىنمايد سزاوارتر
و شايستهتر است كه پيروى شود يا آن كس كه خود راه نيابد مگر آن كه او را راه
نمايند؟ پس شما را چه شده؟! چگونه حكم مىكنيد؟ و باز مىفرمايد: آن كه
حكمت داده شده خير بسيارى نصيب او گرديده، و نيز درباره طالوت فرموده: خدا
او را بر شما برگزيده است در دانش، و تن قدرتمندى به او داده است و خداوند
پادشاهى خود را به هر كه بخواهد مىدهد و خدا فرمانروايى بخش و دانا است و به
پيامبرش فرموده: و فضل خدا بر تو بزرگ است، و درباره امامان از خاندان و عترت و
نسل او فرموده: بلكه به مردم براى آن چه خدا به ايشان از فزونى و عطاى خويش
ارزانى داشته رشك و حسد مىبرند. همانا ما به خاندان ابراهيم علیه السلام كتاب و حكمت
داديم و ايشان را فرمانروايى بزرگ بخشيديم پس از آنان كسانى به او گرويدند و از آنان
كسانى از او روى گرداندند و اينان را آتش بر افروخته دوزخ بس است، و بىترديد هر
بندهاى كه خداوند وى را براى امور بندگانش انتخاب فرمايد به جهت اين امر مهمّ
سينهاش را وسعت بخشد و به او شرح صدر دهد، و چشمه حكمت را بر دلش روان
ساخته و دانش را به او الهام فرمايد، ديگر پس از آن در پاسخ هيچ پرسشى در نماند، و
در راه صوابى حيران نماند، پس او همواره معصوم، مؤّد، موفّق، مسدّد است، از هر
خطا و لغزشى در امان است، و اين خصوصيّت را خداوند به او ارزانى داشته تا وى
حجّت بر خلق و گواه بر بندگانش باشد، و ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو
الْفَضْلِ الْعَظِيمِ، پس آيا بشر بر چنين چيزى قادر است تا او را انتخاب كرده يا برگزيند؟
و آيا فرد منتخب ايشان چنين اوصافى را دارد تا او را مقدّم بدارند؟! به بيت اللّه سوگند
كه با حقّ دشمنى نمودند و كتاب خدا را به پشت انداختند، گويا نمىدانند، و در كتاب
خدا هدايت و شفاء است، آن را به كنارى انداختند و از هوى و هوس تبعيّت نمودند و
خدا ايشان را سرزنش كرد و دشمن داشت و بدبخت كرد. خداوند متعال فرموده: و
كيست گمراهتر از آن كس كه بىرهنمودى از سوى خدا كام و هوس خويش را پيروى
كند؟ همانا خدا گروه ستمكاران را راه ننمايد، و نيز فرموده: پس بدبختى و هلاكت باد
بر آنان و خدا كارهاشان را تباه و ناچيز ساخت و اين نزد خدا و نزد كسانى كه ايمان
آوردهاند دشمنى بزرگ است، و اين گونه خداى بر دل هر گردن كش خودكامهاى مهر
مىنهد[4].
كلام امام رضا علیه السلام بيان كننده تمام مطالب مورد نياز در اين مسأله مىباشد و اگر
با دقت به سخنان ايشان توجه شود بر هيچ كس واقعيت مطلب پوشيده نخواهد
ماند.
امام صادق علیه السلام نيز در ضمن حديثى طولانى اشاره به مسأله تعيين امام علیه السلام از
سوى خدا نموده است.
… ثُمَّ قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام ثَلَاثَةٌ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكِّيهِمْ وَ
لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ مَنْ أَنْبَتَ شَجَرَةً لَمْ يُنْبِتْهُ اللَّهُ يَعْنِى مَنْ نَصَبَ إِمَاماً لَمْ يَنْصِبْهُ اللَّهُ أَوْ جَحَدَ
مَنْ نَصَبَهُ اللَّهُ وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّ لِهَذَيْنِ سَهْماً فِى الْإِسْلَامِ وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما
يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ[5].
يعنى:… سپس امام صادق علیه السلام فرمود: سه نفر هستند كه خداوند روز قيامت با
آنها سخن نمىگويد و به ايشان نگاه نمىكند و آنها را تزكيه نفس نمىكند و براى
آنها عذاب دردناكى هست؛ كسى كه درختى را بكارد كه خداوند نرويانده، يعنى:
كسى كه امامى را نصب كند كه خدا قرار نداده، و كسى كه به امامى كه خدا انتخاب
نمود ظلم كند، (حق او را غصب كند) و كسى كه گمان كند براى چنين شخصى
سهمى در اسلام هست، و قطعا خدا فرمود: پروردگار تو هر چه را بخواهد، خلق و
انتخاب مىكند، براى آنها حق انتخاب و اختيارى نيست.
حضرت زين العابدين علیه السلام در اين باره مىفرمايد:
الْإِمَامُ مِنَّا لَا يَكُونُ إِلَّا مَعْصُوماً وَ لَيْسَتِ الْعِصْمَةُ فِى ظَاهِرِ الْخِلْقَةِ فَيُعْرَفَ بِهَا وَ لِذَلِكَ
لَا يَكُونُ إِلَّا مَنْصُوصاً فَقِيلَ لَهُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَمَا مَعْنَى الْمَعْصُومِ فَقَالَ: هُوَ
الْمُعْتَصِمُ بِحَبْلِ اللَّهِ وَ حَبْلُ اللَّهِ هُوَ الْقُرْآنُ لَا يَفْتَرِقَانِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ الْإِمَامُ يَهْدِى إِلَى
الْقُرْآنِ وَ الْقُرْآنُ يَهْدِى إِلَى الْإِمَامِ وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِى لِلَّتِى
هِيَ أَقْوَم.[6]
يعنى: امام سجاد علیه السلام مىفرمايد: امام از خاندان ما غير از معصوم نمىباشد و
عصمت در ظاهر افراد نيست كه بتوان آن را شناخت و به همين دليل امام قطعا بايد
از جانب خداى تعالى انتخاب شود. شخصى پرسيد: يابن رسول اللّه صلی الله علیه و آله معناى
معصوم چيست؟ امام فرمود: كسى است كه به ريسمان الهى چنگ زده و ريسمان
الهى قرآن است كه اين دو، تا قيامت از هم جدا نمىشوند و امام به قرآن هدايت
مىكند و قرآن به امام هدايت مىكند و آن سخن خداوند عزوجل است كه
مىفرمايد: «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِى لِلَّتِى هِيَ أَقْوَم» يعنى: قطعا اين قرآن به چيزى
هدايت مىكند كه قوام بيشترى دارد.
حضرت ولى عصر ارواحنافداه در پاسخ سعد بن عبداللّه قمى مىفرمايند:
سَعدِ بنِ عَبدُ اللّهِ القُمّى قَالَ: سَأَلتُ القَائم علیه السلام فِى حِجرِ أبِيهِ علیه السلام فَقُلْتُ أَخْبِرْنِى يَا
مَوْلَايَ عَنِ الْعِلَّةِ الَّتِي تَمْنَعُ الْقَوْمَ مِنِ اخْتِيَارِ الْإِمَامِ لِأَنْفُسِهِمْ قَالَ مُصْلِحٌ أَوْ مُفْسِدٌ؟ فَقُلْتُ
مُصْلِحٌ قَالَ هَلْ يَجُوزُ أَنْ يَقَعَ خِيَرَتُهُمْ عَلَى الْمُفْسِدِ بَعْدَ أَنْ لَا يَعْلَمَ أَحَدٌ مَا يَخْطُرُ بِبَالِ غَيْرِهِ
مِنْ صَلَاحٍ أَوْ فَسَادٍ؟ قُلْتُ بَلَى قَالَ فَهِيَ الْعِلَّةُ أَيَّدْتُهَا لَكَ بِبُرْهَانٍ يَقْبَلُ ذَلِكَ عَقْلُكَ؟ قُلْتُ
نَعَمْ قَالَ أَخْبِرْنِي عَنِ الرُّسُلِ الَّذِينَ اصْطَفَاهُمُ اللَّهُ وَ أَنْزَلَ عَلَيْهِمُ الْكُتُبَ وَ أَيَّدَهُمْ بِالْوَحْيِ وَ
الْعِصْمَةِ إِذْ هُمْ أَعْلَامُ الْأُمَمِ فَأَهْدَى إِلَى ثَبْتِ الِاخْتِيَارِ وَ مِنْهُمْ مُوسَى وَ عِيسَى علیهم السلام هَلْ
يَجُوزُ مَعَ وُفُورِ عَقْلِهِمَا وَ كَمَالِ عِلْمِهِمَا إِذْ هُمَا عَلَى الْمُنَافِقِ بِالاخْتِيَارِ أَنْ يَقَعَ خِيَرَتُهُمَا وَ هُمَا
يَظُنَّانِ أَنَّهُ مُؤمِنٌ؟ قُلْتُ لَا قَالَ فَهَذَا مُوسَى كَلِيمُ اللَّهِ علیه السلام مَعَ وُفُورِ عَقْلِهِ وَ كَمَالِ عِلْمِهِ وَ
نُزُولِ الْوَحْيِ عَلَيْهِ اخْتَارَ مِنْ أَعْيَانِ قَوْمِهِ وَ وُجُوهِ عَسْكَرِهِ لِمِيقَاتِ رَبِّهِ سَبْعِينَ رَجُلًا مِمَّنْ لَمْ
يَشُكَّ فِى إِيمَانِهِمْ وَ إِخْلَاصِهِمْ فَوَقَعَ خِيَرَتُهُ عَلَى الْمُنَافِقِينَ قَالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ وَ اخْتارَ
مُوسى قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلًا لِمِيقاتِنا الْآيَةَ،[7] فَلَمَّا وَجَدْنَا اخْتِيَارَ مَنْ قَدِ اصْطَفَاهُ اللَّهُ لِلنُّبُوَّةِ
وَاقِعاً عَلَى الْأَفْسَدِ دُونَ الْأَصْلَحِ وَ هُوَ يَظُنُّ أَنَّهُ الْأَصْلَحُ دُونَ الْأَفْسَدِ عَلِمْنَا أَنْ لَا اخْتِيَارَ لِمَنْ
لَا يَعْلَمُ مَا تُخْفِى الصُّدُورُ وَ مَا تُكِنُّ الضَّمَائِرُ وَ يَنْصَرِفُ عَنْهُ السَّرَائِرُ وَ أَنْ لَا خَطَرَ لِاخْتِيَارِ
الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ بَعْدَ وُقُوعِ خِيَرَةِ الْأَنْبِيَاءِ علیهم السلام عَلَى ذَوِى الْفَسَادِ لَمَّا أَرَادُوا أَهْلَ
الصَّلَاح.[8]
يعنى: سعد بن عبداللّه قمى گفت از حضرت قائم ارواحنافداه در خانه پدرش علیه السلام
پرسيدم: مولاى من! بفرماييد چه چيزى مردم را از انتخاب امام براى خود ممنوع
ساخته؟ فرمود: گزينش امام مصلح يا فاسد؟ گفتم: امامى مصلح.
فرمود: آيا امكان دارد منتخب ايشان بر شخص مفسد قرار گيرد؛ زيرا هيچ كس
از درون ديگرى مطّلع نيست كه صالح است يا فاسد؟ گفتم: آرى ممكن است.
فرمود: علّت همين مىباشد، آيا برايت علّت ديگرى بياورم تا عقلت آن را
بپذيرد؟ گفتم: آرى.
فرمود: بگو ببينم، پيامبران الهى علیهم السلام كه خداوند ايشان را برگزيده و بر آنان كتاب
نازل ساخته و با وحى و عصمت تأييدشان فرموده تا پيشوايان امّتها باشند چگونه
افرادى هستند؟ آيا افرادى همچون موسى و عيسى علیهم السلام كه خود پيشوايان امّتند با
وفور عقل و كمال علمى كه دارند آيا ممكن است منافق را به جاى مؤن انتخاب
كنند؟ گفتم: نه ممكن نيست، فرمود: اين موسى كليم اللَّه علیه السلام است با تمام عقل و
علم و نزول وحى بر او، از اعيان قوم خود و بزرگان سپاهش براى ميقات
پروردگارش هفتاد مرد را برگزيد و هيچ ترديدى در ايمان و اخلاص اينان نداشت،
امّا منافقان را برگزيد، خداى تعالى مىفرمايد: «وَ اخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلًا
لِمِيقاتِنا» يعنى: و موسى از قوم خود هفتاد مرد براى وعدهگاه ما برگزيد و چون
مشاهده كرديم كه منتخب پيامبر برگزيده خداوند فاسد بوده و نه صالح، حال اين كه
مىپنداشته آنان صالح هستند، از همين جا پى مىبريم كه انتخاب تنها از داناى به
درون سينهها و ضمائر و سرائر مردم ساخته است، و انتخاب و گزينش مهاجران و
انصار ارزشى ندارد در جايى كه برگزيده پيامبران علیهم السلام به جاى افراد صالح افراد
فاسد باشند.
در كتاب غاية المرام به نقل از تفاسير اهل سنت در مورد اين آيه شريفه دو
حديث نقل شده:
مِن طَريِق العَامِة و فِيه حَديِثَان الحَدِيِث الأَوَل: عَلى بنِ الجَعدِ عَن شُعبة عَن حُماد
بنِ سَلَمة عَن أنسِ قَالَ النَبِى صلی الله علیه و آله إنّ اَللّهَ خَلَقَ آدَمَ مِن طِين كَيفَ يَشَاء ثُمّ قَالَ وَ يَخْتارُ أن
اختَارَنِى وَ أَهل بَيتِى علیهم السلام عَلَى جَميعِ الخَلقِ فَانتَجَبنَا فجَعَلَنِى الرَسُولُ و جَعَلَ عَلى بنِ
أبى طَالِب علیهم السلام الوَصِى ثُمّ قَالَ: مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ يعنى مَا جَعَلتُ لِلعِبَادِ أن يَختَارُوا وَ
لَكِنّى اَختَارُ مَن اَشاء فَأنا وَ أهلُ بَيتِى علیهم السلام صِفوَةُ اللّهِ وَ خِيَرَتِه مِن خَلقِه ثُمّ قَالَ: سُبْحانَ
اللَّهِ يَعنِى تَنزيها لِلّهِ عَمّا يُشرِكُونَ بِه كُفارَ مَكّة.
الحَدِيثُ الثَانِى: الحَافِظُ مُحمّد بنِ مُؤِن الشِيرازِى فِى كِتَابِه المُستَخرَج مِن تَفاسِير
الاثنَى عَشَر و هُو مِن مَشَايِخ أهلِ السُنَّة فِى تَفسِيرِ قُولِه تَعَالَى: وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ
يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ يَرفَعَه إلى أنَس بنِ مَالك قَالَ: سَألتُ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله عَن هَذه
الآيةِ فَقَالَ: إنّ اَللّهَ خَلَقَ آدمَ مِن الطِينِ كَيفَ يَشَاءُ وَ يَختَار وَ إنّ اَللّهَ تَعَالَى اختَارَنى و أهَلَ
بيَتى علیهم السلام عَلَى جَمِيعِ الخَلقِ فَانتَجَبنَا فَجَعَلنِى الرَسُولَ و جَعَلَ عَلى بن أبى طَالِب علیهم السلام
الوَصَى، ثُمّ قَالَ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ يَعنِى مَا جَعلتُ لِلعِبَادِ أن يَختَارُوا وَ لَكِنّى اَختَارَ مَن
اشَاءَ فَأنا و أهلُ بَيتِى صَفوَته و خَيرَته مِن خَلقِه ثُمّ قَالَ سُبحَان اللّهِ يعنى تَنزُها لِلّه عَمّا
يُشرَكُون بِه كُفّار مَكة ثُمّ قَالَ: وَ رَبُّكَ يعنى يا محمد صلی الله علیه و آله لَيَعْلَمُ ما تُكِنُّ صُدُورُهُمْ مِن بُغض
المُنَافِقِين لَكَ و لِأهلِ بَيتِكَ علیهم السلام و مَا يُعلِنُونَ بِألسِنَتَهُم مِن الحُب لَك وَ لِأهلِ بَيتِك.[9]
يعنى: از طرف اهل سنت در مورد اين آيه دو حديث نقل شده حديث اول:
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: قطعا خدا آدم را از خاك به صورتى كه خواست خلق نمود
سپس فرمود: و انتخاب كرد، يعنى خداوند متعال مرا و اهل بيت مرا بر همه خلايق
انتخاب نمود و ما را برگزيد پس من را رسول و على بن ابى طالب علیهم السلام را وصى قرار
داد، سپس فرمود: (مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ) يعنى: براى بندگان حق انتخاب آنها را قرار
ندادم ولكن خودم هر كه را بخواهم انتخاب مىكنم پس من و اهل بيتم علیهم السلام انتخاب
شده خدا و بهترين خلق او هستيم، سپس فرمود: سبحان اللّه، يعنى: منزه است
خداوند از آن چه كفار مكه با او شريك مىگردانند.
حديث دوم: حافظ محمد بن مؤن شيرازى در كتاب المستخرج من تفاسير
اثناعشر كه او از بزرگان اهل سنت است در تفسير سخن خداوند متعال مىنويسد:
«وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» رفع داده به انس بن مالك كه گفت:
از رسول خدا صلی الله علیه و آله در مورد اين آيه پرسيدم، ايشان فرمود: قطعا خدا آدم علیه السلام را از
خاك به صورتى كه خواست خلق نمود و انتخاب كرد، خداوند متعال مرا و اهل
بيت مرا علیهم السلام بر همه خلايق انتخاب نمود و ما را برگزيد، پس من را رسول قرار داد و
على بن ابى طالب علیهم السلام را وصى قرار داد، سپس فرمود: «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ»، يعنى:
براى بندگان حق انتخاب آنها را قرار ندادم ولكن خودم هر كه را بخواهم انتخاب
مىكنم، پس من و اهل بيتم علیهم السلام انتخاب شده خدا و بهترين خلق او هستيم، سپس
فرمود: سبحان اللّه، يعنى: منزه است خداوند از آن چه كفار مكه با او شريك
مىگردانند، سپس فرمود: و پروردگارت، يعنى: اى محمد صلی الله علیه و آله ! پروردگارت آن چه
را كه در دل هايشان مخفى مىكنند از بغضى كه منافقين نسبت به تو و اهل بيت تو
دارند و آن چه آشكارا بر زبان از دوستى تو و اهل بيتت علیهم السلام ابراز مىكنند را مىداند.
ثعلبى از مفسران اهل سنت در كتاب الكشف و البيان فى تفسير القرآن در ذيل
آيه: «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ»، حديثى را ذكر نموده
كه با مبحث ما بسيار مناسب است.
رَوَى مُحَمّد بنِ مَروَان عَن الكَلبِى عَن أبِى صَالِح عَن ابِن عَبّاس قَالَ: زِيد بنِ رَبِيعة هُو
وَ عَامِر بن الطُفِيل يُرِيدَان رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه و آله وَ هُو جَالِس فِى نَفَر مِن أصحَابِه، فَدَخَلا
المَسجدَ فَاستَشرَفَ النَّاسَ لِجَمالِ عَامِر و كَانَ أعوَر، و كَانَ مِن أجمَلِ النّاس.
و قَالَ رَجَل مِن أصحَابِ رَسُولِ اللّه صلی الله علیه و آله يَا رَسُولَ اللّه صلی الله علیه و آله هَذَا عَامِرِ بن الطُفيل وَ هُو
مُشرِك.
فَقَالَ: دَعهُ فَإن يَرد اللّه بِه خَيرَاً بِهَذِه، فَأقبَلَ حَتّى قَامَ عَلَيه، فَقَالَ: يَا مُحَمّد صلی الله علیه و آله مَا لِى
إن أسلَمتُ؟ قَالَ: لَكَ مَا للمُسلِمينَ و عَلَيكَ مَا عَلَى المُسلِمينَ، قَالَ: تَجعَلُ لِى الأمرُ
بَعدَكَ. قَالَ: لَيسَ ذَلكَ إليَّ إنّمَا ذَاكَ إلَى اللهِ يَجعَلَه حَيثُ يَشَاء.[10]
يعنى: ابن عباس گفت: زيد بن ربيعه و عامر بن طفيل قصد ملاقات رسول
خدا صلی الله علیه و آلهرا نمودند و پيامبر صلی الله علیه و آله در جمعى از اصحابش نشسته بود، پس داخل
مسجد شدند و مردم مشرف به جمال عامر شدند و او كور و از زيباترين مردم بود.
مردى از اصحاب رسول اللّه صلی الله علیه و آله گفت: يا رسول اللّه صلی الله علیه و آله اين عامر بن طفيل
است كه مشرك مىباشد.
پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: رهايش كنيد تا خدا بهتر از اين را برايش اراده كند، پس آمد تا
در مقابل پيامبر صلی الله علیه و آله قرار گرفت و گفت: اى محمد صلی الله علیه و آله اگر مسلمان شوم چه چيزى
نصيبم مىشود؟ فرمود: هر چه براى مسلمين است براى تو نيز هست و هر چه عليه
آنها است عليه تو نيز هست، گفت: جانشينى خود را بعد از خود به من مىدهى؟
فرمود: اين مسأله بر عهده من نيست و تنها خدا عهده دار اين مسأله است و آن را در
هر جا بخواهد قرار مىدهد.
اين حديث به صراحت مىگويد كه انتخاب جانشين پيامبر فقط توسط خداوند
بايد صورت پذيرد.
ابن هشام از مورخان و اديبان شهير اهل سنت نيز حديثى با همين مضمون را در
سيره خود نقل نموده است:
قَالَ ابنِ إسحَاق وَ حَدّثَنى الزُهرِى أنّه قَالَ: أَتَى بَنِى عَامِر بن صَعصَعِة، فَدَعَاهُم إلَى
اللهِ عَزّوَجل، و عَرضَ عَلَيهِم نَفسَه، فَقَالَ لَه رَجَل مِنهُم يُقَالُ لَه: بيحرة بنِ فُراس قَالَ ابن
هِشَام: فُراس ابنِ عَبدِ اللهِ بنِ سَلَمة الخير بنِ قُشَير بنِ كَعبِ بنِ رَبِيعَة بنِ عَامِر بنِ
صَعصَعَة: وَ اللهِ، لَو أنّى أخذَتُ هَذَا الفَتَى مِن قُرَيش لَأكَلت بِه العَرب، ثُمّ قَالَ لَه: أرأيتَ
إنّ نَحنُ بَايَعنَاكَ عَلَى أمرِكَ، ثُمّ أظهَرَكَ اللهُ عَلَى مَن خَالَفَكَ، أيكُونَ لَنَا الاَمرُ مِن
بَعدِك؟ قَالَ: الاَمرُ إلَى اللهِ يَضَعَه حَيثُ يَشَاء.[11]
يعنى: زهرى حديث مىكند كه رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد بنى عامر بن صعصعه آمد و
آنها را به خداوند عزوجل دعوت كرد، و خود را به عنوان رسول خدا صلی الله علیه و آله به آنها
عرضه كرد، پس مردى از آنها (بحيره بن فراس) گفت: به خدا قسم اگر اين جوان
قريشى را اجابت كنم عرب به اين خاطر ما را خواهد خورد، سپس به پيامبر صلی الله علیه و آله
گفت: اگر ما با تو در اين امر بيعت كنيم سپس خدا تو را بر مخالفينت غالب نمود آيا
جانشينى بعد از خود را به ما مىسپارى؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: اين امر به عهده
خدا است و آن را هر كجا بخواهد قرار مىدهد.
اكثر مفسرين سنى مذهب در تفسير اين آيه به اين مقوله پرداختهاند كه آيه
شريفه در مورد انحصار تعيين انبياء توسط خداوند است و كسى هيچ حقى در اين
مسأله ندارد.
در تفسير سمعانى اين چنين نوشته شده:
«وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ) أى: يخلق ما يشاء من الخلق، و يختار من يشاء
للنبوة.[12]
يعنى: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ» يعنى: هر چه از خلايق بخواهد خلق و
هر كه را بخواهد براى نبوّت انتخاب مىكند.
نيشابورى در تفسير خود در مورد اين آيه مىنويسد:
«مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» ليس لهم أن يختاروا على اللّه تعالى و ليس لهم الاختيار و
المعنى لا يرسل الرسل إليهم على اختيارهم و الباقى ظاهر إلى قوله.[13]
يعنى: «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» يعنى؛ براى مردم اختيار انتخاب چيزى براى خدا
وجود ندارد و معناى اين كه اختيار انتخاب ندارند اين است كه خدا رسولانش را نزد
مردم به اختيار آنها نمىفرستد و ما بقى آيه ظاهر و مشخص است.
ابن زمنين در تفسيرش مىنويسد:
«وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ» من خلقه للنبوة. «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» يعنى: أن
يختاروا هو “الأنبياء فيتبعونهم“.[14]
يعنى: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ» يعنى: خدا انتخاب مىكند از خلقش هر
كه را بخواهد براى نبوّت «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» يعنى: خدا انبياء علیهم السلام را انتخاب
مىكند و مردم از آنها تبعيت مىكنند.
در تفسير سمرقندى در مورد شأن نزول اين آيه نوشته شده:
«وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ» و ذلك أن الوليد بن المغيرة كان يقول: «لَوْ لا نُزِّلَ
هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظيم» يعنى: به نفسه و عروة بن مسعود الثقفى من
الطائف فقال تعالى: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ» للرسالة من يشاء «مَا كَانَ لَهُمُ
الْخِيَرَةُ» يعنى: ليس الخيار إليهم و يقال هو ربك يخلق ما يشاء و يختار لهم ما يشاء «مَا
كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» أى ما كان لهم طلب الخيار و الأفضل و يقال ما كان لبعضهم على بعض
فضل و اللّه تعالى هو الذى يختار و قال: الزجاج الوقف على قوله «يَخْتارُ» و المعنى و
ربك يخلق ما يشاء و يختار ثم قال «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» أى لم يكن لهم أبدا أن يختاروا
على اللّه و يكون ما للنفى قال و وجه آخر أن تكون بمعنى الذى يعنى و ربك يخلق ما
يشاء و يختار الذى لهم الخيرة أن يدعوهم إليه من عبادته ما لهم فيه الخيرة و يقال مَا
كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ يعنى: ليس لهم أن يختاروا على اللّه عزوجل و ليس إليهم الاختيار و
المعنى لا نرسل الرسل إليهم على اختيارهم.[15]
يعنى: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ» اين آيه در مورد وليد بن مغيره است كه
مىگفت: «لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظيم»،[16] يعنى: اگر اين قرآن
بر مردى از دو قريه نازل مىشد با عظمت بود، يعنى بر خودش و عروه بن مسعود
ثقفى از طائف نازل مىشد، پس خداوند متعال فرمود: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ
يَخْتارُ» يعنى: براى رسالت هر كه را بخواهد انتخاب مىكند، «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ»
يعنى: اختيار به دست آنها نيست و گفته مىشود او است پروردگار تو كه خلق
مىكند هر چه را بخواهد و انتخاب مىكند هر كه را بخواهد، «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ»
يعنى: براى شما طلب انتخاب و افضليت نمىباشد و فرموده: براى بعضى بر بعض
ديگر فضلى نيست و خداوند متعال است كه انتخاب مىكند… و اين كه فرموده: «مَا
كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» يعنى: براى مردم هيچ اختيارى در انتخاب چيزى بر خدا وجود
ندارد و اختيار به دست آنها نيست و معنايش اين كه انبياء علیهم السلام را به اختيار و
انتخاب آنها نمىفرستد.
بر فرض كه واقعا آن چه كه مفسرين سنى مذهب درباره اين آيه مىگويند
صحيح باشد، خود دليلى بر صحت ادعاى شيعه است، چرا كه مؤدى قوى است
بر اين كه امورى كه در مورد زعامت و امامت و رهبرى امت مىباشد، مثل: مقام
نبوّت يا هر چه كه در مورد اديان الهى باشد، از جمله اختيارات خداوند است كه
براى هيچ كس در آن حقى نمىباشد و جانشين پيامبر از آنجا كه قائم مقام پيامبر
است و همان كارهايى را كه خدا از پيامبر خواسته او نيز بايد انجام دهد و حافظ دين
خدا و ادامه دهنده راه انبياء علیهم السلام باشد پس انتخاب او نيز به دست پروردگار عالم
است و با توجه به اين كه در مذهب ايشان قياس از مهمترين منابع استنباط احكام
است قبول اين مطلب برايشان بسيار ساده مىباشد، ضمن اين كه برخى از مفسرين
عامه هم به اين مطلب اشاراتى نمودهاند.
در تفسير وسيط نوشته شده:
المعنى: إن اللَّه تعالى هو المتفرّد بخلق ما يشاء، و اختيار ما يريد، ما كان لأحد غير
اللَّه القدرة على الاختيار، يختار قوما لأداء الرسالة، و يصطفى من الملائكة و الناس
رسلا لأداء المهمة، تنزه اللَّه و تقدّس عن إشراك المشركين، و عن منافسة الأصنام و
غيرها فى خلقه و اختياره. سبب نزول هذه الآية الرّد على تطلَّعات قريش و ترقّبهم
إنزال القرآن على غير محمد صلی الله علیه و آله و هو أحد رجلين: إما الوليد بن المغيرة من مكّة، أو
عروة بن مسعود الثّقفى من الطَّائف. فردّ اللَّه تعالى عليهم أنه سبحانه يختار لرسالته من
يريد، و يجعل فيه المصلحة، و ليس الاختيار للناس فى هذا و نحوه، كما أنه تعالى هو
الذى يختار الأديان و الشرائع، و ليس لأحد الميل إلى الأصنام و نحوها فى العبادة.[17]
يعنى: خداوند متعال به تنهايى هر چه را بخواهد خلق مىكند و هر چه را اراده
كند انتخاب مىكند و براى هيچ كس غير از خدا قدرت بر انتخاب وجود ندارد،
عدّهاى را براى رسالت انتخاب مىكند و از مردم و ملائكه عدّهاى را براى انجام
امور مهم انتخاب مىنمايد و خداوند از آن چيزى كه مشركان براى او شريك قرار
مىدهند و از رقابت كردن با بتها و غير آنها در خلقتش و اختيار كردنش منزه و
مقدس است. سبب نزول اين آيه: رد كردن نگاهها و تفكرات قريش و اين كه منتظر
بودند قرآن بر غير از حضرت محمد صلی الله علیه و آله نازل گردد، و او يكى از اين دو مرد بود: يا
وليد بن مغيره از مكه يا عروه بن مسعود ثقفى از طائف، پس خداوند تعالى تفكرات
آنها را مردود كرد و هر كه را خود اراده كرد براى رسالت انتخاب نمود و در آن
مصلحت قرار داد و در اين امر و امثال آن اختيارى براى مردم نيست همچنان كه
خداى تعالى كسى است كه اديان و شرايع را انتخاب مىكند و براى هيچ كس به
سوى بتها و امثالشان ميلى در عبادت نيست.
وهبة مصطفى الزحيلى صاحب اين تفسير در آنجا كه مىگويد: خدا عدّهاى را
براى پيامبرى انتخاب مىكند و از ملائكه و انسانها عدّهاى را براى اجراى امور مهم
انتخاب مىكند، اشاره كاملى به اين كه تعيين مناصب مهم فقط در دست خدا است
دارد و ضمنا در آنجا كه مىگويد: (ليس الاختيار للناس فى هذا و نحوه) باز هم به
وضوح مىگويد كه انتخاب نبى و انتخاباتى شبيه به آن فقط در دست خداوند است
و چه امرى شبيهتر از انتخاب جانشين پيامبر به مسأله انتخاب نبى وجود دارد؟
وقتى به متون عامه مراجعه مىكنيم مىبينيم كه بسيارى از مفسرين و
دانشمندان آنها از طرفى معتقدند انتخاب جانشين پيامبر بايد توسط خود امت
صورت پذيرد، اما از طرف ديگر قائل هستند كه خلايق كلا هيچ اختيارى ندارند و
بايد كل اختيار را در دست خداوند قرار داد و قائل به جبر شدهاند، و به عنوان نمونه
اين تضاد اعتقادى در متنى كه بالا از يكى از مفسران آنها نقل شد مشهود است: (ما
كان لأحد غير اللَّه القدرة على الاختيار) و اين از بزرگترين تناقضات در كلام آنها
است.
بيضاوى از مفسران بزرگ عامه مىگويد:
«مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» أى التخير كالطيرة بمعنى التطير و ظاهره نفى الاختيار عنهم
رأسا و الأمر كذلك عند التحقيق فإن اختيار العباد مخلوق باختيار اللّه منوط بدواع لا
اختيار لهم فيها.[18]
يعنى: «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» يعنى؛ برگزيدن، مثل طيره به معنى پريدن، و ظاهر
آيه اين است كه اختيار را به صورت كلى از انسانها نفى مىكند و تحقيقا هم مسأله
همين گونه است، در واقع اختيار بندگان مخلوق اختيار خدا است كه مر بوط به
خواستههاى الهى است و براى مردم در آن هيچ اختيارى نيست.
ابن عربى از بزرگان متصوفه ناصبى مذهب در اين باب معتقد است:
«مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» فى ذلك «سُبحَانَ اَلله» نزهه عن أن يكون لغيره اختيار مع
اختياره فيكون شريكه.[19]
يعنى: «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» در آن آيه «سُبحَانَ اَلله» يعنى: منزه است خداوند از
اين كه كسى همراه او داراى اختيار باشد كه در اين صورت شريك او مىشود.
در تفسير مدارك التنزيل و حقائق التاويل نوشته شده:
«مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» أى ليس له من يختاروا على اللّه شيئا ما و له الخيرة عليهم و
لم يدخل العاطف فى مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ لأنه بيان لقوله و يختار إذ المعنى أن الخيرة لله و
هو أعلم بوجود الحكمة فى أفعاله فليس لأحد من خلقه أن يختار عليه.[20]
يعنى: «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» به اين معنا است كه كسى نيست كه بتواند بر خداوند
كوچكترين چيزى را اختيار و انتخاب كند و براى خداوند بر همه اختيار است و
حرف عطف بر «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» وارد نشده، بخاطر اين كه بيان از قول خداوند
است كه مىفرمايد: «يختار» يعنى: اين كه اختيار براى خداوند است و او آگاهتر به
وجود حكمت در افعالش است و لذا براى هيچ كس از مخلوقات اختيار بر خدا
نيست.
يكى ديگر از مفسران عامه در اين باره مىنويسد:
قوله تعالى: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ».
سمعت أبابكر الرازى يقول سمعت الجريرى يقول سئل الجنيد عن قوله: «وَ رَبُّكَ
يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ» و قال: كيف يكون للعبد اختيار و اللّه المختار له يقول: «و يختار
مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ»،[21]
يعنى: سخن خداى متعال: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ» از ابابكر رازى
شنيدم كه مىگفت شنيدم جريرى مىگفت از جنيد در مورد اين آيه سوال شد: «وَ
رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ»، گفت: چگونه براى بنده اختيار باشد و حال اين كه
خداوند داراى اختيار است كه مىفرمايد: «و يختار مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» انتخاب
مىكند و براى كسى در اين باره اختيارى نيست.
صاحب تفسير تيسير الكريم الرحمن فى كلام المنان در مورد اختيار مىنويسد:
هذه الآيات، فيها عموم خلفه لسائر المخلوقات، و نفوذ مشيئته بجميع البريات، و
انفراده باختيار من يختاره و يختصه، من الأشخاص، و الأوامر و الأزمان، و الأماكن. و أن
أحدا ليس له من الأمر و الاختيار شىء.[22]
يعنى: در اين آيات حكم كلى است براى همه مخلوقات با تمام اختلافاتشان و
نفوذ خواست خداوند در تمام موجودات و يگانگىاش در انتخاب كسى كه اختيار
نموده و اختصاص داده از اشخاص و فرامين و زمانها و مكانها و براى هيچ كس
چيزى از اختيار وجود ندارد.
ابن ابى حاتم رازى مىنويسد:
و المقصود أن يعلم أن الخلق و الاختيار و الاعزاز و الإذلال مفوض إليه ليس لأحد
فيه شركة و منازعة ثم أكد ذلك بأنه يعلم ما تكن صدورهم من عداوة رسول اللّه صلی الله علیه و آلهو
ما يعلنون من مطاعنهم فيه و قولهم.[23]
يعنى: مقصود خدا اين است كه دانسته شود كه خلق و اختيار و عزت دادن و
ذليل كردن به دست خدا است و در آن هيچ شريك و منازعى ندارد، سپس تأكيد
مىكند كه خدا آن چه در سينه هايشان از دشمنى با پيامبر صلی الله علیه و آله پنهان مىدارند و آن
چه از طعنه هايشان در سخن و عملشان آشكار مىكنند را مىداند.
ملا على قارى از علماى حنفى مذهب در باب اختيار مىنويسد:
حديث: خيرة اللّه للعبد خير من خيرته لنفسه لم يعرف له أصل فى مبناه و إن صح
معناه كما يستفاد من قوله تعالى: «عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا
شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُون» و من هنا ورد الأمر بالاستخارة صلاة و
دعاء و قد ورد ما خاب من استخار و ما ندم من استشار و ثبت فى الدعاء اللهم خر لى و
اختر لى و لا تكلنى إلى اختيارى و هذا أصل ما اشتهر على ألسنة العامة الخير فيما
اختاره اللّه بل التحقيق عند المشايخ الأخيار أن ليس للعبد حقيقة الاختيار لقوله تعالى «وَ
رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» و عن السيد أبى الحسن الشاذلى لا
نختار فإن كان لا بد أن تختار فاختر أن لا تختار فإن ربك يخلق ما يشاء و يختار.[24]
يعنى: اصلى كه مىگويد: (آن چه خدا انتخاب مىكند براى بنده بهتر از آن است
كه خودش براى خود اختيار مىكند) در مبنايش، ريشهاى يافت نشده هر چند
معنايش صحيح مىباشد، همچنان كه از سخن خداوند استفاده مىشود كه
مىفرمايد: «عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ
اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُون»، يعنى: چه بسا چيزى كه از آن اكراه داريد و آن براى شما
بهتر است و چه بسيار چيزهايى كه آن را دوست داريد و حال اين كه شر براى شما
است و خداوند مىداند و شما نمىدانيد.
و از همين جا امر به نماز و دعاى استخاره شده و لذا وارد شده كه بيچاره
نمىشود كسى كه استخاره كند و پشيمان نمىشود كسى كه مشاوره كند و در دعا
آمده كه خداوندا! خوبى و نيكى به من عطا كن و طلب خوبى براى من بفرما و مرا به
اختيار خود رهايم نكن و اين همان اصلى است كه بر زبان عوام مشهور است، در
واقع خير در آن چيزى است كه خداوند اختيار نموده است و بلكه نتيجه تحقيق
بهترين اساتيد اين است كه براى بنده حقيقتا هيچ اختيارى نيست، به خاطر كلام
خداوند: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» يعنى: پروردگارت خلق
مىكند هر چه را مىخواهد و انتخاب و اختيار مىكند و براى شما در آن هيچ
اختيارى نيست، و از سيد ابى الحسن شاذلى نقل شده كه ما نبايد هيچ چيز را اختيار
و انتخاب كنيم و اگر ناچار به اختيار در چيزى شدى پس اختيار كن كه چيزى
انتخاب نكنى، قطعا خداوند هر چه بخواهد خلق و انتخاب و اختيار مىكند.
غزالى از بزرگان عرفاء عامه نيز در اين باره مىنويسد:
فعليك بتفويض الامر كله الى اللّه سبحانه و تعالى و ذلك لامرين.
يعنى: بر تو باد كه همه امورت را به خداوند تفويض (واگذار) كنى و اين به دو
دليل است:
احدهما: لطمانينة القلب فى الحال، فان الامور اذا كانت خطيرة مبهمة لايدرى
صلاحها من فسادها، فتكون مضطرب القلب هائم النفس، لا تدرى تقع فى صلاح او
فساد فاذا فوضت الامر كله الى اللّه تعالى علمت انك لاتقع الا فى صلاح و خير.
يعنى: اول از آن دو: به خاطر طمأنينه و آرامش قلبى در حال حاضر است، قطعا
كارها هنگامى كه مهم و مبهم باشد كسى صلاحش را از فسادش نمىداند، پس
قلبش مضطرب و روحش پريشان مىشود، نمىدانى در مصلحت واقع شد يا
مفسده، پس وقتى تمام كارها را به خداوند واگذار نمايى مىدانى كه در غير از خير و
مصلحت واقع نمىشوى.
الثانى من الامرين: حصول الصلاح و الخير فى الاستقبال و ذلك ان الامور
بالعواقب مبهمة فكم من شر فى صورة خير و كم من ضر فى حلية تقع و كم من سم فى
هيئة شهد و انت الجاهل بالعواقب و الاسرار.[25]
يعنى: دوم از دو امر: حاصل شدن خير و صلاح در آينده است و آن اين كه
عواقب كارها نامعلوم است، چه بسيار شرورى كه در ظاهر خير هستند و چه بسيار
ضررهايى كه در زيورها واقع مىشود و چه بسيار سمومى كه در صورت شهد است
و تو جاهل به عاقبت امور و اسرار آنها هستى.
با دقت در كلمات اين جماعت متوجه مىشويم كه مسأله از اين هم ريشه دارتر
است.
تحقيق در اين مورد نشان مىدهد كه متفكرين اهل سنت در واقع عقايد شيعيان
را به زبان مىآورند اما در علت حكم با شيعيان اختلاف نظر دارند.
بسيارى از علماى عامه و برخى از خلفاى ايشان قائل به جبر هستند و بر اين
باور هستند كليه اتفاقاتى كه رخ مىدهد همه خواست خدا و فعل خداوند است و
حتى تاريخ نشان مىدهد كه خلفاى ايشان چگونه با همين تفكر سالها بر گرده
مردم مسلمان نشستند و خونها ريختند.
اين جماعت از آنجا كه معتقدند: كليه امور و افعال از ناحيه خدا و مخلوق او
است و فقط صورتى از آن توسط انسانها تحقق پيدا مىكند، قاعدتا بايد بر اين باور
هم باشند كه انتخاب خلفا نيز از ناحيه خداوند صورت مىگيرد و اين همان كلام
اماميه است، با اين تفاوت كه اماميه قائل است كه خداوند مستقيما و منصوصا
انتخاب وصى را انجام مىدهد اما مخالفان در كلمات خود اين عقيده را ترويج
مىكنند كه كليه افعالى كه رخ مىدهد فعل خدا است و همه انسانها مجبور هستند
و همه وقايع در علم خداوند مضبوط است و به همان شكل كه او خواسته صورت
مىپذيرد و انسانها عملا هيچ اختيارى ندارند.
اول كسى كه بناى تفكر جبر را رسما و به صورت يك ابزار حكومتى گذاشت؛
معاويه بن ابى سفيان بود.
معاويه خطاب به ابن عمر (در مورد مسأله خلافت يزيد) گفت:
و إن أمر يزيد قد كان قضاء من القضاء، و ليس للعباد خيرة من أمرهم.[26]
يعنى: و قطعا حكومت يزيد قضايى از قضاهاى الهى است و براى بندگان در امر
حكومت بر آنها اختيارى نيست.
معاويه در مسائل و جاهاى ديگر نيز از اين ابزار استفاده نمود.
او لم يزنى ربى أنى أهلا لهذا الأمر، ما تركنى و إياه. و لو كره اللّه ما نحن فيه لغيره. و
مرة ثانية لا يجد حجة لسلبه الخلافة من بنى هاشم، فيضيف الأمر إلى اللّه تعالى و إرادته
أنا خازن من خزان اللّه تعالى، أعطى من أعطاه اللّه، و أمنع من منعه اللّه تعالى، و لو
كره اللّه أمرا لغيره… .[27]
يعنى: آيا پروردگار من، مرا با اهليت خلافت مزين ننمود؟ و مرا بر اين امر رها
نكرد و اگر خداوند از اين كه من در اين مقام قرار گرفتهام اكراه داشت، هر آينه آن را
تغيير مىداد. در مرتبه دوم چون معاويه هيچ دليلى براى سلب خلافت از بنى هاشم
پيدا نكرد كار را به خداى متعال و اراده او منتسب نمود و گفت: من ذخيرهاى از
ذخائر الهى هستم، عطا مىكنم هر كه را خدا عطا كند و منع مىكنم هر كه را خدا منع
مىكند و اگر خدا اكراه از كارى داشت هر آينه آن را تغيير مىداد….
و اين تفكر در ميان خلفاى اموى و واليانشان در تمام ممالك اسلامى پخش شد.
يزيد عليه العنه جانشين معاويه نيز بر همين باور بود:
لما دخلت الرؤس و النساء على يزيد دعا أشراف الشام فأجلسهم حوله، ثم دعا
بعلى بن الحسين علیهم السلام و صبيان الحسين و نسائه، فأدخلن عليه و الناس ينظرون، فقال
لعلى بن الحسين علیهم السلام: يا على أبوك قطع رحمى و جهل حقى و نازعنى سلطانى، فصنع
اللّه به ما قد رأيت.[28]
يعنى: وقتى كه سرهاى شهداى كربلا و زنان اهل بيت علیهم السلام بر يزيد داخل شدند،
يزيد اشراف شام را دعوت نمود و آنها را در اطراف خود نشاند، سپس على بن
حسين علیهم السلام و كودكان و زنان را فرا خواند و آنها وارد شدند در حالى كه مردم نظاره
گر بودند، پس به على بن الحسين علیهم السلام گفت: اى على، پدرت با من قطع رحم كرد و
جاهل به حق من شد و با سلطنت من منازعه نمود، پس خداوند با او همان كرد كه
ديدى.
عبيداللّه بن زياد كه در زمان امويان حاكم عراق عرب و عجم بود نيز به خوبى
براى حكومت بر مردم از اين تفكر استفاده مىكرد.
لما دخل برأس حسين علیه السلام و صبيانه و أخواته و نسائه على عبيد اللّه بن زياد
لبست زينب ابنة فاطمة عليهاالسلام أرذل ثيابها و تنكرت و حف بها إماؤا فلما دخلت جلست
فقال عبيد اللّه ابن زياد من هذه الجالسة فلم تكلمه فقال: ذلك ثلاثا كل ذلك لا تكلمه
فقال: بعض إمائها هذه زينب ابنة فاطمة عليهاالسلام فقال لها عبيد اللّه الحمد لله الذى فضحكم
و قتلكم و أكذب أحدوثتكم فقالت الحمد لله الذى أكرمنا بمحمد صلی الله علیه و آله و طهرنا تطهيرا
لا كما تقول أنت إنما يفتضح الفاسق و يكذب الفاجر قال فكيف رأيت صنع اللّه بأهل
بيتك قالت كتب عليهم القتل فبرزوا إلى مضاجعهم و سيجمع اللّه بينك و بينهم.[29]
يعنى: هنگامى كه سر حسين علیه السلام و فرزندان و خواهران و زنان او بر عبيداللّه بن
زياد داخل شدند (حضرت) زينب دختر فاطمه عليهاالسلام بدترين لباسش را پوشيد و خود را
ناشناس نشان داد و خود را در وسط كنيزان پوشاند و وقتى داخل شد نشست، پس
عبيداللّه گفت: اين زنى كه نشست چه كسى بود؟ (حضرت) زينب عليهاالسلام با او سخن
نگفت، تا عبيداللّه سه مرتبه اين حرف را زد و (حضرت) زينب عليهاالسلام پاسخ نداد، تا اين
كه بعضى از كنيزان گفتند: اين زينب دختر فاطمه عليهاالسلام است. عبيداللّه به (حضرت)
زينب عليهاالسلام گفت: سپاس خدايى كه شما را مفتضح كرد و كشت و چيزهايى كه به وجود
آورديد را تكذيب كرد. (حضرت) زينب عليهاالسلام در پاسخ فرمود: سپاس خدايى كه ما را با
محمد صلی الله علیه و آله اكرام و ما را پاك و پاكيزه كرد، نه آن گونه كه تو گفتى، تنها و تنها خدا فاسق را
مفتضح مىگرداند و فاجر را تكذيب مىكند، عبيداللّه گفت: ديدى آن چه را خدا با اهل
بيتت انجام داد؟ (حضرت) زينب عليهاالسلام فرمود: مرگ براى آنها نوشته شده بود، پس به
سوى آن شتافتند و به زودى خدا بين تو و آنها را جمع خواهد كرد.
همچنين خطاب به امام سجاد علیه السلام گفت:
و أما سليمان بن أبى راشد فحدثنى عن حميد بن مسلم قال إنى لقائم عند ابن زياد
حين عرض عليه على بن الحسين علیهم السلام فقال له ما اسمك قال أنا على بن الحسين علیهم السلام
قال أ و لم يقتل اللّه على بن الحسين علیهم السلام فسكت فقال له ابن زياد مالك لا تتكلم قال قد
كان لى أخ يقال له أيضا على فقتله الناس.[30]
يعنى: حميد بن مسلم مىگويد: من نزد ابن زياد ايستاده بودم، زمانى كه على بن
الحسين علیهم السلام را نزد او آوردند ابن زياد از او پرسيد: نام تو چيست؟ امام فرمود: من
على بن الحسين علیهم السلام هستم. ابن زياد گفت: آيا خدا على بن الحسين علیهم السلام را نكشت؟
پس امام سكوت كرد، ابن زياد گفت: چه شد، چرا سخن نمىگويى؟ امام فرمود:
براى من برادرى بود كه به او هم على مىگفتند كه مردم او را كشتند.
حتى حكام بنى اميه دانشمندانى كه با تفكر جبر مقابله مىنمودند را به قتل
مىرساندند.
معبد جهنى از كسانى بود كه قائل به بطلان جبر شد و عليه اين طرز تفكر موضع
گيرى نمود كه توسط حجاج بن يوسف ثقفى كشته شد.[31]
غيلان دمشقى از ديگر متكلمينى كه جزء قدريه بود و عقيده خود را ابراز
مىكرد نيز اين چنين سرانجامى پيدا نمود.
هذا غيلان الدمشقى أخذ القول بالاختيار عن معبد الجهنى، فنشر الفكرة فى دمشق
فكاد عمر بن عبد العزيز أن يقتله لولا أن تراجع غيلان عن رأيه و أعلن توبته و لكنه عاد
إلى هذا الكلام أيام هشام بن عبد الملك فأمر هشام بصلبه على باب دمشق، بعد أن أمر
بقطع يديه و رجليه.[32]
يعنى: اين غيلان دمشقى است كه قول به اختيار را از معبد جهنى آموخت، پس
آن فكر را در دمشق انتشار داد و نزديك بود عمر بن عبدالعزيز اگر غيلان از نظر خود
بر نمىگشت و توبه خود را علنى نمىكرد او را بكشد، ولكن در زمان هشام بن
عبدالملك دوباره به همين اعتقاد برگشت، پس هشام امر كرد او را بر دروازه دمشق
آويزان كنند بعد از اين كه امر به قطع دو دست و دو پايش كردند.
اين تفكر همچنان ادامه پيدا كرد تا به ابوالحسن اشعرى سر سلسله يكى از
مكاتب سه گانه كلامى اهل سنت، يعنى اشاعره رسيد كه او نيز مبحث جبر را با
همان واقعيت اما به شكلى ديگر ترويج كرد و آن را در اكثر فرق فقهى اهل سنت
تزريق نمود.
يرجع الفضل فى تثبيت دعائم فكرة الجبر إلى معاوية بن أبى سفيان لتدعيم حكمهم
كما أسلفنا سابقا حتى بالغوا فى ترويجها مما ألجأهم الأمر إلى قتل من يرفضها، فيروى
أن معبد الجهنى و غيلان الدمشقى اللذان رفضا فكرة الجبر قتلا على يد الحجّاج بن
يوسف الثقفى و هشام بن عبد الملك. ثم تسلسلت فكرة الجبر إلى أن تسلّمها أبو الحسن
الأشعرى و قلّده فيها جمهور العامة لذا ينسبون إليه بالعقائد فيقال إنهم أشعريون أصولا و
أحناف أو مالكون أو حنبليون فروعا.[33]
يعنى: تثبيت اركان تفكر جبر به معاويه بن ابى سفيان بر مىگردد، به خاطر اين
كه حكومت آنها را تقويت مىكرد همچنان چه سابقا بيان كرديم، تا جايى كه در
ترويج آن مبالغه نمود، به گونهاى كه دستور به قتل مخالفان جبر مىداد و لذا روايت
شده كه معبد جهنى و غيلان دمشقى؛ دو نفرى كه با تفكر جبر مخالفت مىكردند به
دست حجاج بن يوسف ثقفى و هشام بن عبدالملك كشته شدند، سپس تفكر جبر
دست به دست شد تا به ابوالحسن اشعرى رسيد و عموم اهل سنت از او در اين
مسأله تقليد كردند، و لذا در عقائد جبر را به او نسبت مىدهند، پس گفته مىشود:
آنها در اصول دين اشعرى، و در فروع دين، حنفى يا مالكى يا حنبلى هستند.
در كتاب شرح المواقف در مورد نظريه اشاعره در مورد جبر نوشته شده:
(واقعة بقدرة اللّه سبحانه و تعالى و حدها) و ليس لقدرتهم تأثير فيها بل اللّه سبحانه
أجرى عادته بان يوجد فى العبد قدرة و اختيارا فاذا لم يكن هناك مانع أوجد فيه فعله
المقدور مقارنا لهما فيكون فعل العبد مخلوقا للّه ابداعا و احداثا و مكسوبا للعبد و المراد
بكسبه اياه مقارنته لقدرته و ارادته من غير أن يكون هناك منه تأثير أو مدخل فى وجوده
سوى كونه محلا له و هذا مذهب الشيخ أبى الحسن الاشعرى.[34]
يعنى: اتفاقاتى كه واقع مىگردد همه به قدرت خداى تعالى به تنهايى مىباشد
و براى قدرت انسانها در آن كارها هيچ اثرى وجود ندارد، بلكه اين عادت الهى
است كه اجرا مىشود، به اين صورت كه در بنده قدرت و اختيارى ايجاد مىكند،
پس هر گاه در آنجا مانعى وجود نداشته باشد آن كار كه قدرتش به بنده داده شده
مقارن با قدرت و خواست خدا صورت مىپذيرد و فعل بنده در واقع از حيث
بوجود آمدن و جارى شدن به دست بنده، مخلوق خدا است و از طرفى توسط بنده
صورت گرفته به اين معنا كه فعلى كه از او صادر شده مقارن و همزمان گشته با قدرت
و خواست خداوند، بدون آن كه براى او در آن كار تاثير يا دخل و تصرفى باشد مگر
اين كه او محل اجراى آن فعل بوده، و اين نظر و مذهب شيخ ابوالحسن اشعرى
مىباشد.
علامه بياضى در مورد اعتقاد اهل سنت به جبر مىنويسد:
لعل أحدا يقول هذه لا يعتقدها علماؤم و إنما هو فى عوامهم قلنا ذكر الرازى و هو
من أعاظمهم فى المسألة الثالثة و العشرين من كتاب الأربعين الذى صنفه لولده العزيز
عليه أنه لا يخرج شىء إلى الوجود إلا بقدرة اللّه و فى الرابعة و العشرين أنه مريد لجميع
الكائنات لأن كلما علم وقوعه فهو مراد الوقوع و كلما علم عدمه فهو مراد العدم. قال
فعلى هذا إيمان أبى جهل مأمور به و غير مراد و كفره منهى عنه و هو مراد.[35]
يعنى: شايد كسى بگويد: اين مطلب را علماء اهل سنت معتقد نيستند و فقط
عوام ايشان بر اين باور هستند، در پاسخ مىگوييم: رازى از بزرگان اهل سنت در
مسأله بيست و سه از كتاب اربعين كه براى فرزندش نوشته، آورده كه هيچ چيزى به
وجود نمىآيد مگر به قدرت خداوند، و در مسأله بيست و چهارم گفته: خداوند
براى تمام موجودات اراده كننده است، چون هر آن چه كه واقع مىشود آن چيزى
است كه خداوند واقع شدنش را اراده نموده و هر چه كه به وجود نيامده خداوند
اراده به عدم وجودش كرده. رازى گفت: بنابراين ايمان ابى جهل كه امر به آن شده را
خدا اراده ننموده و كفر او كه از آن نهى شده را خداوند اراده نموده است.
اصل مدعا اين بود كه اهل سنت بر اين باور هستند كه تعيين وصى اصلا از
ناحيه پروردگار صورت نگرفته و انتخاب جانشين پيامبر مسألهاى است كه بر دوش
امت نهاده شده است.
علماى عامه در كتب خود مواردى را ذكر نمودهاند كه در آنها رسول خدا صلی الله علیه و آله
شخصى را براى كارى انتخاب نمود كه بعد منكشف شد اين انتخاب خوبى نبوده
است، البته بيان اين نكته ضرورى است كه ما در اين جا مىخواهيم با سخنان و
نوشتههاى خود مخالفين مدعايمان را ثابت و بطلان نظرات آنها را بيان كنيم، لذا
سخنان آنها را مىآوريم و اين به اين معنا نمىباشد كه ما آن مطالب را قبول داريم و
اگر هم قبول داريم معتقديم مصالحى در آن امور بوده كه عامه قبول ندارند.
1- انتخاب ابوبكر براى اعلام سوره برائت در ميان حجاج بيت اللّه الحرام.
2- انتخاب ابوبكر به عنوان فرمانده سپاه در جنگ خيبر.
3- انتخاب عمر به عنوان فرمانده سپاه در جنگ خيبر.
اين سه واقعه را اهل سنت در كتب خود ذكر نمودهاند و شهرتشان به حدى
است كه احتياج به بيان ندارد و بيانش در اين مجال نمىگنجد، البته ما نيز وقوع اين
سه اتفاق را قبول داريم، ولى معتقديم پيامبر صلی الله علیه و آله در انتخاب اشتباه ننموده، بلكه از
انجام اين امور قصد خاصى داشتهاند.
4- انتخاب خالد بن وليد و اعزام او براى دعوت بنى جذيمه به اسلام.
حدثنا محمود حدثنا عبد الرزاق أخبرنا معمر و حدثنى نعيم أخبرنا عبد اللّه أخبرنا
معمر عن الزهرى عن سالم عن أبيه قال بعث النبى صلی الله علیه و آله خالد بن الوليد إلى بنى جذيمة
فدعاهم إلى الاسلام فلم يحسنوا ان يقولوا أسلمنا فجعلوا يقولون صبأنا صبأنا فجعل
خالد يقتل منهم و يأسر و دفع إلى كل رجل منا أسيره حتى إذا كان يوم امر خالد ان يقتل
كل رجل منا أسيره فقلت و اللّه لا اقتل أسيرى و لا يقتل رجل من أصحابى أسيره حتى
قدمنا على النبى صلی الله علیه و آله فذكرناه له فرفع النبى صلی الله علیه و آله يده فقال اللهم إنى أبرأ إليك مما صنع
خالد مرتين.[36]
يعنى: سالم از پدرش حديث مىكند: پيامبر صلی الله علیه و آله خالد بن وليد را براى دعوت
بنى جذيمه به اسلام فرستاد، پس بنى جذيمه سخن نيكويى نگفتند و به جاى اين
كه بگويند: اسلام آورديم، گفتند: صبانا صبانا؛ (يكى از معانى صبا از دينى به دين
ديگر وارد شدن است، اما خالد اين معنا را منظور نكرد و به خاطر عداوت قبلى كه
با آنان داشت اين جمله را به معناى عدم اسلام آنان قلمداد نمود و به آنها حمله
كرد) پس خالد يكى از آنها را گرفت و كشت و يكى را اسير كرد و به هر يك از ما
يك اسير داد تا اين كه در آن روز خالد به ما دستور داد هر مردى از ما اسيرش را
بكشد و من گفتم: به خدا قسم، من اسيرم را نمىكشم و هيچ يك از ياران من نيز
اسيرش را نكشت تا اين كه خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رسيديم و ماجرا را برايشان بيان
نموديم، پس ايشان دستانشان را بالا برده و دو مرتبه فرمودند: خداوندا! من از آن
چه خالد انجام داده بيزارى مىجويم و به سوى تو پناه مىبرم.
عامه با اين كه معتقدند پيغمبر صلی الله علیه و آله با آن عظمت در انتخاباتش دچار اشتباه
مىشد، باز معتقدند جانشينش را خود انسانها بايد انتخاب كنند.
حال با همه مطالبى كه در بالا از ادله عقليه و نقليه در مورد انتخاب وصى و
سخنان علماء شيعه و تفكرات بزرگان اهل سنت بيان شد:
آيا واقعا خداوند وصى پيامبر صلی الله علیه و آله را انتخاب ننموده است؟
آيا امت صلاحيت و اختيار چنين انتخابى را داشتند؟
آيا اين چنين انتخابى با عقايد اهل سنت سازگار است؟
و در آخر اين كه آيا اين انتخاب و بناى اين تفكر عواقب خوبى براى امت
اسلامى به همراه داشته و دارد؟
در پايان جا دارد اين آيه از قرآن را ذكر كنيم:
«وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ
أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبينا.»[37]
يعنى: و زمانى كه خدا و رسولش امرى را حتمى قرار داد، براى هيچ مرد مؤن و
زن مؤنهاى اختيارى از جانب خودشان نمىباشد و كسى كه خدا و رسولش را
معصيت كند، پس قطعا به گمراهى آشكارى گمراه شده است.
[1] ـ سوره: قصص، آيه: 68.
[2] ـ تفسير القمى، جلد: 2، صفحه: 143.
[3] ـ البرهان فى تفسير القرآن، جلد: 4، صفحه: 286.
[4] ـ كافى، جلد: 1، صفحه: 198.
[5] ـ تحف العقول، صفحه: 329.
[6] ـ نوادر الأخبار فى ما يتعلق بأصول الدين، صفحه: 116.
[7] ـ سوره: اعراف، آيه: 154.
[8] ـ احتجاج على اهل اللجاج، جلد: 2، صفحه: 464.
[9] ـ (غاية المرام و حجة الخصام، جلد: 3، صفحه: 312) و (الطرائف فى معرفه مذاهب الطوائف، جلد: 1،
صفحه: 97).
[10] ـ الكشف و البيان فى تفسير القرآن، جلد: 5، صفحه: 276.
[11] ـ سيره ابن هشام، جلد: 2، صفحه: 289.
[12] ـ تفسير سمعانى، جلد: 4، صفحه: 152.
[13] ـ الوجيز فى تفسير كتاب العزيز، جلد: 2، صفحه: 824.
[14] ـ تفسير ابن زمنين، جلد: 3، صفحه: 333.
[15] ـ تفسير سمرقندى، جلد: 2، صفحه: 616.
[16] ـ سوره: زخرف، آيه:31.
[17] ـ تفسير الوسيط، جلد: 3، صفحه: 1935.
[18] ـ تفسير بيضاوى، جلد: 4، صفحه: 301.
[19] ـ تفسير ابن عربى، جلد: 2، صفحه: 119.
[20] ـ مدارك التنزيل و حقائق التاويل، جلد: 3، صفحه: 244.
[21] ـ تفسير سلمى، جلد: 2، صفحه: 109.
[22] ـ تفسير الكريم الرحمن فى كلام المنان، صفحه: 622.
[23] ـ تفسير رازى، جلد: 25، صفحه: 10.
[24] ـ الاسرار المرفوعه فى الاخبار الموضوعه، صفحه: 203.
[25] ـ منهاج العابدين الى جنه رب العالمين، صفحه: 209 و 210.
[26] ـ الامامه و السياسه، جلد: 1، صفحه: 210.
[27] ـ السلفيه بين اهل السنه و الاماميه، صفحه: 202.
[28] ـ البدايه و النهايه، جلد: 8، صفحه: 211.
[29] ـ تاريخ طبرى، جلد: 4، صفحه: 349.
[30] ـ تاريخ طبرى، جلد: 4، صفحه: 350.
[31] ـ برگرفته از مجمع الزوائد، جلد: 7، صفحه: 202.
[32] ـ (نصوص من مصادر السنيين فى الجبر و الاختيار و القضاء والقدر، جلد: 1، صفحه: 600) و (تاريخ
طبرى، جلد: 5، صفحه: 516).
[33] ـ الفوائد البهية فى شرح عقائد الإمامية، جلد: 1، صفحه: 316.
[34] ـ شرح المواقف، جلد: 8، صفحه: 145.
[35] ـ الصراط المستقيم إلى مستحقى التقديم، جلد: 3، صفحه: 61.
[36] ـ صحيح بخارى، جلد: 5، صفحه: 107.
[37] ـ سوره: احزاب، آيه: 36.