وَ إِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّ أَرِنى كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتي قالَ أَ وَ لَمْ تُؤِنْ قالَ
بَلي وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبى قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ
عَلى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتينَكَ سَعْيًا وَ اعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَزيزٌ
حَكيمٌ «»
ترجمه آيه 260 سوره بقره:
«اطمينان حضرت ابراهيم علیه السلام»
و وقتى كه ابراهيم گفت: پروردگار من، به من نشان بده كه چگونه مردهها را
زنده مىكنى. خدا گفت: آيا ايمان ندارى؟ ابراهيم گفت: چرا، ولى براى آنكه دلم آرام
بگيرد. خدا گفت: چهار پرنده را بگير و آنها را در نزد خودت قطعه قطعه كن.
سپس بر هر كوهى (كه در اطرافت هست) قطعهاى از آنها را بگذار و بعد آنها را
صدا بزن. آنها با سرعت به طرف تو مىآيند و بدان كه خدا عزيز حكيمى
است.(260)
تدبّر ما:
از ابوجعفر بن سليمان خراسانى روايت است: در زمان امام صادق علیه السلام مردى
كه از سفر حج بر مىگشت بر ما وارد شد، و ما مشغول مذاكره احاديث بوديم، آن
مرد گفت: من در مرو برادرى داشتم كه صد هزار درهم ثروت داشت و به من
وصيت نمود كه جزئى از آن مال را به ابو حنيفه بدهم و ندانستم مرادش از جزء آن
مال چقدر است؟ چون به كوفه رسيدم از ابو حنيفه سؤل كردم گفت: جزء، يك
چهارم مال است.
در دلم اين بيان را قبول نكرده و گفتم: براى فريضه حج مىروم و از ديگران هم
سؤل مىكنم، بعد به وصيت برادرم عمل خواهم كرد. ضمناً از تمام علماء كوفه هم
پرسيدم، همه گفتند: مراد از جزء، يك چهارم است. به ابوحنيفه گفتم: اگر مانعى
ندارد پس از برگشتن از حج طبق وصيت برادرم مال را به تو مىدهم.
ابوحنيفه گفت: من هم اراده حج دارم و با هم به مكّه رهسپار گشتيم، در هنگام
طواف ناگاه متوجه مرد بزرگوارى شديم كه از طواف فارغ شده و مشغول دعا و
تسبيح بود، ابوحنيفه اشاره به آن شخص نموده و گفت: «اگر حقيقت مسأله را
مىخواهى بدانىاز اين مرد سؤل كن كه در عالم كسى داناتر از او نيست». گفتم: او
كيست؟
جواب داد: حضرت صادق علیه السلام مىباشد.
حضورش رفته و نشستيم، مردم حلقهوار اطراف آن حضرت را گرفتند، ديدم
مردم چنان به آن بزرگوار تعظيم و احترام مىنمايند كه قابل وصف نيست، ابو حنيفه
با چشم به من اشاره نمود كه مسأله را سؤل كنم.
به ايشان گفتم: فدايتان شوم مردى از اهل خراسان هستم، برادرى داشتم كه
فوت كرده و وصيت نموده جزئى از مالش را به كسى بدهم. جزء، چقدر مىباشد؟
آن حضرت رو به ابوحنيفه نموده و فرمودند: اى ابو حنيفه! آن شخص وصيت
كرده كه جزء مالش را به تو بدهند، جواب مسأله او را بگو.
ابوحنيفه گفت: بايد يك چهارم مال را بدهد. حضرت رو كردند به ابن ابى ليلى
و فرمود تو بگو، آن هم گفت: بايد يك چهارم بدهد.
حضرت فرمود: از روى چه مدركى مىگوئيد؟
ابوحنيفه و ابن ابى ليلى گفتند: به دليل آيه «فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ
اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً». حضرت فرمود: من مىدانم كه مرغها چهار عدد
بودند، بگوئيد: كوهها چند عدد بوده است؟ چون كه جزء مربوط به كوهها است نه
براىطيور.
گفتند: گمان مىكنيم كوهها هم چهار عدد بودند، فرمود: گمان شما بىجاست،
كوهها ده عدد بودند و مراد از جزء، يك دهم مىباشد.[1]
از جريان فوق استفاده مىشود:
1- مؤنين بايد سؤلات و مجهولاتشان را از اهلش بپرسند چرا كه اگر به جز از
اهل علم بپرسند گمراه خواهند شد.
2- مؤنين هميشه بايد براى ادّعاها و صحبتهايشان دليل و مدرك داشته
باشند.
3- علوم اوّلين و آخرين را خداى تعالى به ائمه اطهار علیهم السلام داده، ديگران هر چه
هم ملّا و عالم باشند امكان خطا و اشتباه كردنشان هست، امّا به هيچ عنوان امكان
سر سوزنى خطا و اشتباه در معصومين علیهم السلام وجود ندارد.[2]
ادب حضور از مهمترين مسائلى است كه ارزش دارد ساليان سال انسان زحمت
بكشد تا ادب حضور بزرگان دين خود را ياد بگيرد، پيامبران و ائمه اطهار علیهم السلام
نهايت ادب حضور را در مقابل خداى تعالى داشتهاند.
حق تعالى بر حضرت ابراهيم علیه السلام وحى نازل گردانيد: مىخواهم يكى از
بندگانم را به عنوان خليل خود انتخاب نموده كه هر وقت از من بخواهد مرده را
زنده كنم او را اجابت نمايم، در اين بين حضرت ابراهيم علیه السلام اميد داشت كه ان شاء
اللّه آن خليل من باشم، بنابراين از خداوند سؤل كرد: مردگان را چطور زنده
مىگردانى؟ خداى تعالى فرمود: آيا تو ايمان ندارى بر اين كه من قادرم بر احياء
اموات؟
حضرت ابراهيم علیه السلام عرض كرد: بله، من ايمان دارم، لكن مىخواهم يقين قلبى
پيدا نمايم كه آن خليل منتخب تو، من هستم.
خداى تعالى فرمود: چهار پرنده بگير و آنها را قطعه قطعه كن و در ده موضع
كوه، پراكنده نما، آن گاه آنها را بخوان تا زنده شده و به سوى تو آيند، حضرت
ابراهيم علیه السلام طاووس و خروس و مرغابى و كبوتر، و به روايتى ديگر به جاى مرغابى
كلاغى را انتخاب نمود و سر آنها را بريده و پس از قطعه قطعه نمودن در ده نقطه كوه،
آنها را دور از هم پراكنده نمود. سر آنها را در دست گرفت و هر يك را به نام خودشان
صدا زد، و در كنار خود آب و دانه گذارد، اجزاى بدن آن مرغها به سرعت از اطراف
حركت كرده و به سر خود اتصال يافته و به اذن خدا زنده شده و به پرواز در آمدند و از
آب و دانه خورده و گفتند: اى پيغمبر خدا! ما را به اذن خدا زنده كردى، خداوند شما را
زنده بدارد.
حضرت ابراهيم به آنها فرمود: خداوند زنده مىكند و مىميراند.[3]
از جريان فوق استفاده مىشود:
1- اولياء خدا به اذن خداى تعالى قدرت زنده نمودن روح ما (كه ارزشش
خيلىبيشتر از زنده نمودن جسم است) را دارند، يعنى به روح ما حيات و طراوت
مىدهند.
2- اولياء خدا در مقابل خداى تعالى نهايت ادب حضور را رعايت مىنمايند،
ما هم لااقل بايد در مقابل اولياء خدا و بزرگان دين مان ادب حضور داشته باشيم.
3- همه كارها در دست خداى تعالى است، انبياء و اولياء و ائمه علیهم السلام وسيله
هستند و مستقلاً از خود هيچ قدرتى ندارند.
4- مؤنين هميشه بايد در اين فكر بوده كه مقرّبترين انسانها به خدا و
اوليائش باشند.
[1] ـ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ جَاءَنِى أَبُو جَعْفَرِ بْنُ سُلَيَْمانَ الْخُرَاسَانِيُّ وَ قَالَ نَزَلَ بِي
رَجُلٌ مِنْ خُرَاسَانَ مِنَ الْحُجَّاجِ فَتَذَاكَرْنَا الْحَدِيثَ فَقَالَ مَاتَ لَنَا أَخٌ بِمَرْوَ وَ أَوْصَى إِلَيَّ بِمِائَةِ أَلْفِ دِرْهَمٍ وَ أَمَرَنِي أَنْ أُعْطِيَ أَبَا حَنِيفَةَ مِنْهَا جُزْءاً وَ لَمْ أَعْرِفِ الْجُزْءَ كَمْ هُوَ مِمَّا تَرَكَ فَلَمَّا قَدِمْتُ الْكُوفَةَ أَتَيْتُ أَبَا حَنِيفَةَ فَسَأَلْتُهُ عَنِ الْجُزْءِ فَقَالَ لِيَ الرُّبُعُ فَأَبَى قَلْبِي ذَلِكَ فَقُلْتُ لَا أَفْعَلُ حَتَّى أَحُجَّ وَ أَسْتَقْصِيَ الْمَسْأَلَةَ فَلَمَّا رَأَيْتُ أَهْلَ الْكُوفَةِ قَدْ أَجْمَعُوا عَلَى الرُّبُعِ قُلْتُ لِأَبِي حَنِيفَةَ لَا سَوْأَةَ بِذَلِكَ لَكَ أَوْصَى بِهَا يَا أَبَا حَنِيفَةَ وَ لَكِنْ أَحُجَّ وَ أَسْتَقْصِيَ الْمَسْأَلَةَ فَقَالَ أَبُو حَنِيفَةَ وَ أَنَا أُرِيدُ الْحَجَّ فَلَمَّا أَتَيْنَا مَكَّةَ وَ كُنَّا فِي الطَّوَافِ فَإِذَا نَحْنُ بِرَجُلٍ شَيْخٍ قَاعِدٍ وَ قَدْ فَرَغَ مِنْ طَوَافِهِ وَ هُوَ يَدْعُو وَ يُسَبِّحُ إِذِ الْتَفَتَ أَبُو حَنِيفَةَ فَلَمَّا رَآهُ قَالَ إِنْ أَرَدْتَ أَنْ تَسْأَلَ غَايَةَ النَّاسِ فَاسْأَلْ هَذَا فَلَا أَحَدَ بَعْدَهُ قُلْتُ وَ مَنْ هَذَا قَالَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ علیه السلام فَلَمَّا قَعَدْتُ وَ اسْتَمْكَنْتُ إِذِ اسْتَدَارَ أَبُو حَنِيفَةَ ظَهْرَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیه السلام فَقَعَدَ قَرِيباً مِنِّى فَسَلَّمَ عَلَيْهِ وَ عَظَّمَهُ وَ جَاءَ غَيْرُ وَاحِدٍ مُزْدَلِفِينَ مُسَلِّمِينَ عَلَيْهِ وَ قَعَدُوا فَلَمَّا رَأَيْتُ ذَلِكَ مِنْ تَعْظِيمِهِمْ لَهُ اشْتَدَّ ظَهْرِى فَغَمَزَنِى أَبُو حَنِيفَةَ أَنْ تَكَلَّمْ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّى رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ خُرَاسَانَ وَ إِنَّ رَجُلًا مَاتَ وَ أَوْصَى إِلَيَّ بِمِائَةِ أَلْفِ دِرْهَمٍ وَ أَمَرَنِي أَنْ أُعْطِيَ مِنْهَا جُزْءاً وَ سَمَّى لِيَ الرَّجُلَ فَكَمِ الْجُزْءُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَقَالَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ علیه السلام يَا أَبَا حَنِيفَةَ إِنَّ لَكَ أَوْصَى قُلْ فِيهَا فَقَالَ الرُّبُعُ فَقَالَ لِابْنِ أَبِي لَيْلَى قُلْ فِيهَا فَقَالَ الرُّبُعُ فَقَالَ جَعْفَرٌ علیه السلام وَ مِنْ أَيْنَ قُلْتُمُ الرُّبُعَ قَالُوا لِقَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ لَهُمْ وَ أَنَا أَسْمَعُ هَذَا قَدْ عَلِمْتَ الطَّيْرَ أَرْبَعَةً فَكَمْ كَانَتِ الْجِبَالُ إِنَّمَا الْأَجْزَاءُ لِلْجِبَالِ لَيْسَ لِلطَّيْرِ فَقَالُوا ظَنَنَّا أَنَّهَا أَرْبَعَةٌ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام وَ لَكِنَّ الْجِبَالَ عَشَرَةٌ بحارالأنوار جلد: 100 صفحه: 213 الى 214.
[2] ـ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله يَقُولُ أَنَا وَ عَلِيٌّ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ تِسْعَةٌ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ
مُطَهَّرُونَ مَعْصُومُونَ بحار الأنوار جلد: 25 صفحه: 201.
[3] ـ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْجَهْمِ قَالَ حَضَرْتُ مَجْلِسَ الْمَأْمُونِ وَ عِنْدَهُ الرِّضَا عَلِيُّ بْنُ مُوسَى علیه السلام فَقَالَ لَهُ الْمَأْمُونُ
يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَ لَيْسَ مِنْ قَوْلِكَ أَنَّ الْأَنْبِيَاءَ مَعْصُومُونَ قَالَ بَلى فسأله عن آيات من القرآن، فكان فيما سأله أن قال له: فأخبرنى عن قول اللّه رَبِّ أَرِنِى كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى قالَ أَ وَ لَمْ تُؤِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قَالَ الرِّضَا علیه السلام إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى كَانَ أَوْحَى إِلَى إِبْرَاهِيمَ علیه السلام أَنِّي مُتَّخِذٌ مِنْ عِبَادِي خَلِيلًا إِنْ سَأَلَنِي إِحْيَاءَ الْمَوْتَى أَجَبْتُهُ فَوَقَعَ فِي نَفْسِ إِبْرَاهِيمَ علیه السلام أَنَّهُ ذَلِكَ الْخَلِيلُ فَقَالَ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى قالَ أَ وَ لَمْ تُؤِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي عَلَى الْخَلَّةِ قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْ