قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ
وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضًا أَرْبابًا مِنْ دُونِ اللّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا
فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّا مُسْلِمُونَ «»
ترجمه آيه 64 سوره آل عمران:
«دستور اتّحاد با اهل كتاب»
بگو: اى اهل كتاب! بيائيد در كلمهاى كه ما و شما با هم اتّفاق داريم، متّحد
شويم. آنكه جز خدا را نپرستيم و براى او چيزى را شريك قرار ندهيم و بعضيمان را
براى بعض ديگر پروردگارانى غير از خدا نگيريم. اگر آنها قبول نكردند، بگوئيد:
شاهد باشيد به اينكه ما مسلمانيم. (64)
تدبّر ما:
مؤنين بايد متوجه اهمّيت اتحاد و دوستى مابين افراد بشر باشند و
حتىالمقدور هميشه سعى كنند با ديگران بر سر مشتركاتشان اتحاد و دوستى
برقرار نمايند و از هر گونه تفرقه و جدائى پرهيز نمايند و بدانند براى انسان هزاران
دوست كم و يك دشمن زياد است.[1]
مشتركات بين مسلمين با اهل كتاب سه مسأله بود:
1- غير از خداى تعالى كسى را پرستش نكنند.
2- براى خداى تعالى شريكى قائل نشوند.
3- غير از اولياء و فرستادگان خداى تعالى را اطاعت نكنند. منظور اين كه از
رهبانان و علمائى كه دين خدا را مطابق با ذوق و سليقه خود و خلاف واقع به مردم
معرفى مىكنند اطاعت و حرف شنوى نداشته باشند.
مردم مسلمان خيلى بايد مواظب حفظ دين و سلامت روح خويش باشند و
بدانند پاى منبر و سخن هر فردى كه بنشينند مساوى با آن است كه او را بندگى كرده
و پرستيده باشند. عدى پسر حاتم به پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله گفت: ما احبار و رهبانان خود
را نمىپرستيم، حضرت فرمود: آيا براى شما چيزهايى را حلال و بعضى را حرام
نكردهاند و شما به قول باطل آنها عمل نمىكنيد؟
گفتند: بلى.
فرمود: اين خود پرستش و عبادت ايشان است.[2]
مردم مسلمان بايد زيرك بوده و فقط براى آن دسته از علمائى ارزش قائل باشند
كه از خود در امور دينى هيچ نظرى ندارند و فقط آيات قرآن و روايات اهل بيت
عصمت و طهارت علیهم السلام را براى مردم بازگو مىكنند، و بدانند اهل بيت عصمت و
طهارت علیهم السلام آنها را از اين كه پاى سخن هر كس و ناكسى بنشينند منع نمودهاند.
نامههاى پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله به زمامداران مسيحى جهان:
از تواريخ اسلامى استفاده مىشود كه پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله هنگامى كه اسلام در
سرزمين حجاز به اندازه كافى نفوذ كرد دعوت به همكارى در امر توحيد كه قدر
مشترك همه اديان آسمانى است نمود و شش نامه براى زمامداران بزرگ آن عصر
فرستادند، نامهاى به “نجاشى” پادشاه حبشه و نامهاى به “هرقل” پادشاه روم و
نامهاى به “خسرو پرويز” پادشاه ايران و نامهاى به “مقوقس” پادشاه اسكندريه و نامهاى
به “حارث بن ابى شمر” امير شام و نامهاى به “بهوذ بن على” امير عمان. كه به دو جريان
از نامههاى پيامبر رحمت صلی الله علیه و آله اشاره خواهيم كرد.
به نام خداوند بخشنده مهربان، از محمد فرزند عبد اللَّه به مقوقس بزرگ
قبطيان، درود بر پيروان حق باد. من تو را به سوى اسلام دعوت مىكنم، اسلام بياور
تا سالم بمانى و خداوند به تو دو پاداش دهد؛ يكى براى ايمان آوردن خودت و
ديگرى براى كسانى كه از تو پيروى كرده و ايمان خواهند آورد و اگر از پذيرش اسلام
سر باز زنى گناه قبطيان،[5] نيز با تو خواهد بود، اى اهل كتاب! ما شما را به يك اصل
مشترك دعوت مىكنيم؛ به اين كه جز خدا را نپرستيم و براى او چيزى را شريك
قرار ندهيم و بعضيمان را براى بعض ديگر پروردگارانى غير از خدا نگيريم. اگر آنها
قبول نكردند، بگوئيد: شاهد باشيد به اين كه ما مسلمانيم.[6]
هنگامى كه مقوقس پست زمامدارى مصر را به عهده داشت و پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله
براى زمامداران و بزرگان جهان نامه مىفرستادند و آنها را به سوى اسلام دعوت
مىنمودند، حاطب بن ابى بلتعة را مأمور ساخت تا نامهاى به مقوقس رهبر مصر
برساند.
سفير پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله رهسپار مصر شد و اطلاع پيدا كرد كه زمامدار مصر در
اسكندريه است، مأمور پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله با وسايل مسافرتى آن روز وارد اسكندريه
شد و خود را به كاخ مقوقس رسانيد و نامه را به او داد. مقوقس نامه را باز كرد و
خواند و مقدارى فكر كرد، سپس گفت: به راستى اگر محمد فرستاده خدا است چرا
مخالفان او توانستند وى را از زادگاهش بيرون كنند و ناچار شد در مدينه سكونت
گزيند؟! چرا به آنها نفرين نكرد تا نابود شوند؟!
فرستاده پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله در جوابش چنين گفت: حضرت عيسى علیه السلام رسول
خدا بود و شما نيز به حقانيت او گواهى مىدهيد، هنگامى كه بنى اسرائيل نقشه
قتل او را كشيدند چرا وى درباره آنها نفرين نكرد تا خدا آنها را هلاك كند؟!
مقوقس در برابر اين منطق شروع به تحسين نمود و گفت: «احسنت انت حكيم
من عند حكيم» آفرين! شما مرد فهميدهاى هستيد كه از طرف شخص فهميدهاى
آمدهايد.
حاطب سپس چنين اضافه كرد: پيش از شما كسى (يعنى فرعون) در اين كشور
حكومت مىكرد كه مدتها ادعاى خدائى مىكرد، خداى تعالى او را نابود ساخت تا
زندگى او براى شما مايه عبرت گردد، ولى شما كوشش كنيد كه زندگىتان براى
ديگران موجب عبرت نگردد، پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله ما را به آئين پاكى دعوت نمود و
قريش با او سرسختانه مبارزه كردند و جمعيت يهود با كينه توزى خاصّى با او به
مقابله برخاستند.
على كل حال نزديكترين افراد به اسلام مسيحيان هستند، به جانم سوگند همان
طور كه موسى علیه السلام نبوت حضرت مسيح علیه السلام را بشارت داد، حضرت مسيح علیه السلام نيز
مبّشر حضرت محمد صلی الله علیه و آله بود ما شما را به سوى اسلام دعوت مىكنيم، همان طور كه
شما پيروان تورات را به انجيل دعوت مىكرديد هر ملتى كه دعوت پيامبر حقى را
بشنود بايد از او پيروى كند، من نداى حضرت محمد صلی الله علیه و آله را به سرزمين شما رساندم،
شايسته است كه شما و ملت مصر به اين دعوت پاسخ گوئيد. حاطب بن ابى بلتعة
مدتى توقف كرد تا پاسخ نامه رسول اللَّه صلی الله علیه و آله را دريافت كند.
چند روز گذشت روزى مقوقس، حاطب را به كاخ خود فرا خواند، از او
خواست تا توضيحات بيشترى درباره دين اسلام در اختيار او بگذارد.
حاطب در پاسخ او گفت: حضرت محمد صلی الله علیه و آله ما را به پرستش خداى يگانه
دعوت مىكند و دستور مىدهد مردم شبانه روز پنج بار با پروردگار خود از نزديك
ارتباط برقرار كنند، يعنى نماز بگزارند و يك ماه را در سال روزه بدارند و خانه خدا،
آن مركز توحيد را زيارت كنند، به پيمان خود وفادار باشند و از خوردن خون و مردار
دورى كنند و مقدارى از خصوصيّات زندگى پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله را نيز براى او شرح
داد.
مقوقس گفت: اينها نشانههاى خوبى است، من تصوّر مىكردم كه خاتم
پيامبران از سرزمين شام كه سرزمين پيامبران است ظهور خواهد كرد، اكنون بر من
روشن شد كه او از سرزمين حجاز برانگيخته شده است.
سپس به نويسنده خود دستور داد تا نامهاى به اين مضمون براى پيامبر بنويسد:
به محمد فرزند عبد اللَّه از مقوقس بزرگ قبطيان، درود بر تو باد، من نامه تو را
خواندم و از مقصدت آگاه گرديدم و حقيقت دعوت تو را دريافتم، من مىدانستم كه
پيامبرى ظهور خواهد كرد ولى تصور مىنمودم او از منطقه شام بر انگيخته مىشود،
من مقدم فرستاده تو را گرامى داشتم، سپس نامه را با هدايايى براى پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله
فرستاد، همچنين نامه را با جمله «سلام بر تو» ختم نمود.[7]
دوم: نامه براى هرقل قيصر روم:[8]
از محمد فرزند عبد اللَّه به هرقل بزرگ و پادشاه روم، درود بر آنها كه پيروى از
حق كنند. تو را به اسلام دعوت مىكنم، اسلام بياور تا در امان و سلامت باشى و
خداوند به تو دو پاداش دهد؛ يكى پاداش ايمان خود و ديگر پاداش كسانى كه به
پيروى از تو ايمان مىآورند، اگر از آئين اسلام روى گردانى گناه اريسيان (نژاد رومى
و جمعيت كارگران) نيز بر تو خواهد بود. اى اهل كتاب! ما شما را به يك اصل
مشترك دعوت مىكنيم؛ آن كه جز خدا را نپرستيم و براى او چيزى را شريك قرار
ندهيم و بعضيمان را براى بعض ديگر پروردگارانى غير از خدا نگيريم. اگر آنها
قبول نكردند، بگوئيد: شاهد باشيد به اين كه ما مسلمانيم.
مأمور ابلاغ رسالت پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله به قيصر مردى به نام دحيه كلبى بود. سفير
پيامبراكرم صلی الله علیه و آله عازم روم شد ولى پيش از آن كه به قسطنطنيه مركز حكومت قيصر
برسد اطلاع پيدا كرد كه قيصر به قصد زيارت بيت المقدس قسطنطنيه را ترك كرده
است، لذا با استاندار بصرى حارث بن ابى شمر تماس گرفت و مأموريت خود را
براى او شرح داد.
ظاهراً پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله هم اجازه داده بود كه دحيه نامه را به حاكم بصرى بدهد
تا او نامه را به قيصر برساند.
پس از آن كه سفير پيامبر با حاكم تماس گرفت استاندار، عدى بن حاتم را
خواست و او را مأمور كرد تا همراه دحيه به سوى بيت المقدس برود و نامه را به
حضور قيصر برساند.
ملاقات سفير با قيصر در شهر حمص صورت گرفت، اما قبل از اين كه ملاقات
صورت گيرد كار پردازان دستگاه گفتند: بايد در مقابل قيصر سجده كنى در غير اين
صورت او به تو اعتنايى نخواهد كرد، دحيه كه مرد هوشيارى بود گفت: من براى
كوبيدن اين سنتهاى غلط و نابجا اين همه راه آمدهام، من از طرف صاحب اين
نامه آمدهام تا به قيصر ابلاغ كنم كه بشر پرستى بايد از ميان برود و جز خداى يگانه
كسى پرستش نشود، با اين عقيده چگونه ممكن است خود براى غير خدا سجده
كنم؟!
منطق نيرومند فرستاده پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله مورد تحسين آنها قرار گرفت، يك نفر
از درباريان گفت: بنابراين پيشنهاد مىكنم نامه را روى ميز مخصوص سلطان
بگذارى و برگردى، چون كسى جز قيصر دست به نامههاى روى ميز نمىزند، دحيه
از او تشكر كرد و نامه را روى ميز گذاشت و بازگشت.
قيصر نامه را گشود، ابتداى نامه كه با «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» شروع شده بود
توجّه او را به خود جلب كرد و گفت: من غير از نامه سليمان تا كنون چنين نامهاى
نديدهام! بعد مترجم خود را خواست تا نامه را بخواند و ترجمه كند.
زمامدار روم احتمال داد نويسنده اين نامه همان پيامبر موعودى باشد كه انجيل
و تورات بشارتش را دادهاند، لذا در صدد بر آمد تا از خصوصيات زندگى وى
اطلاعاتى به دست آورد، دستور داد تا سراسر شام را گردش كنند شايد از نزديكان
حضرت محمد صلی الله علیه و آله و يا كسى كه از اوضاع وى اطلاع دارد بيابند، اتفاقاً در همان ايام
ابوسفيان و دستهاى از قريش براى تجارت به شام، كه جزء روم شرقى بود، آمده
بودند، مأمور قيصر با آنها تماس گرفت و آنها را به بيتالمقدس برد، قيصر از آنها
سؤل كرد: آيا در ميان شما كسى هست كه با حضرت محمد صلی الله علیه و آله پيوند خويشاوندى
داشته باشد؟
ابوسفيان گفت: من با ايشان از يك طايفه هستيم و در جد چهارم به هم
مىرسيم. سپس قيصر از او سؤلاتى كرد و او به ترتيب پاسخ گفت:
اول: حسب و نسب محمد چگونه است؟
ابو سفيان گفت: از خانوادهاى اصيل و شريف است.
دوم: در نياكان او كسى هست كه بر مردم سلطنت كرده باشد؟
– خير.
سوم: آيا پيش از آن كه ادعاى نبوّت كند از دروغ پرهيز داشت؟
– بلى (حضرت) محمد صلی الله علیه و آله مرد راستگوئى بود.
چهارم: چه طبقهاى با او مخالفاند و چه جمعيتى از او طرفدارى مىكنند؟
– طبقه اشراف با او مخالفاند افراد عادى و متوسط خواهان وى هستند.
پنجم: از پيروان او كسى مرتد شده و از آئين او بازگشته است؟
– خير.
ششم: آيا پيروان او رو به فزونى هستند؟
– آرى.
سپس قيصر به ابوسفيان و همراهان او گفت: اگر اين گزارشها صحيح باشد
حتماً او پيامبر موعود است، من اطلاع داشتم كه چنين پيامبرى ظهور خواهد كرد
ولى نمىدانستم كه از قريش خواهد بود، من حاضرم در برابر او خضوع كرده و به
عنوان احترام پاى او را شستشو دهم.[9]
من پيش بينى مىكنم آئين و حكومت او سرزمين روم را خواهد گرفت.
قيصر، دحيه را خواست و او را احترام كرد و پاسخ نامه پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله را
نوشت و هديهاى نيز همراه آن براى پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله فرستاد و علاقه خود را نسبت
به پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله در آن نامه منعكس نمود.[10]
[1] ـ قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ يَا بُنَيَّ اتَّخِذْ أَلْفَ صَدِيقٍ وَ أَلْفٌ قَلِيلٌ وَ لَا تَتَّخِذْ عَدُوّاً وَاحِداً وَ الْوَاحِدُ كَثِيرٌ.
قَالَ أَمِيرُ الْمُؤِنِينَ صلی الله علیه و آله :
عَلَيْكَ بِإِخْوَانِ الصَّفَاءِ فَإِنَّهُمْ عِمَادٌ إِذَا اسْتَنْجَدْتَهُمْ وَ ظُهُورُوَ لَيْسَ كَثِيراً أَلْفُ خِلٍّ وَ صَاحِبٍ وَ إِنَّ عَدُوّاً وَاحِداً لَكَثِى
وسائلالشيعة جلد: 12 صفحه: 16 و 17.
[2] ـ لما نزلت هذه الآية قال عدى بن حاتم ما كنا نعبدهم يا رسول اللّه صلی الله علیه و آله ! فقال أ ما كانوا يحلون لكم و
يحرمون فتأخذون بقولهم قال نعم فقال صلی الله علیه و آله هو ذاك متشابهالقرآن جلد: 1 صفحه: 45 و تفسير نور الثقلين جلد: 1 صفحه: 352.
[3] ـ بسم اللَّه الرحمن الرحيم من محمد بن عبد اللَّه الى المقوقس عظيم القبط سلام على من اتبع الهدى اما بعد
فانى ادعوك بدعاية الاسلام اسلم تسلم يؤ اللَّه اجرك مرتين فان توليت فانما عليك اثم القبط «يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ».
[4] ـ ايشان زمامدار مصر از طرف هرقل پادشاه روم بوده است.
[5] ـ قبطىها نژادى بودند كه در مصر زندگى مىكردهاند.
[6] ـ مكاتيب الرسول جلد: 1 صفحه: 97.
[7] ـ مكاتيب الرسول جلد: 1 صفحه 100.
[8] ـ بسم اللَّه الرحمن الرحيم من محمد بن عبد اللَّه الى هرقل عظيم الروم سلام على من اتبع الهدى اما بعد
فانى ادعوك بدعاية الاسلام اسلم تسلم يؤ اللَّه اجرك مرتين فان توليت فانما عليك اثم الاريسين “يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ.
[9] ـ اين كار يكى از احتراماتى بوده كه در آن زمان مرسوم بوده است.
[10] ـ مكاتيب الرسول جلد: 1 صفحه: 109.