«عهد و پيمان از بنىاسرائيل»
قطعاً ما عهد و پيمان بنىاسرائيل را گرفتيم و به سوى آنها پيامبرانى فرستاديم.
ولى هر وقت پيغمبرى نزد آنها مىآمد و بر خلاف هواى نفس آنها سخنى مىگفت،
جمعى او را تكذيب مىكردند و جمعى او را مىكشتند. (70)
فكر مىكردند كه امتحانى كه سبب مجازات شود، در كار نخواهد بود. آنها كور
و كر بودند، سپس خدا توبه آنها را قبول كرد، سپس بيشترى از آنها كر و كور شدند و
خدا به آنچه مىكنند، بينا است. (71)
كسانى كه گفتند: خدا همان مسيح بن مريم است، حتماً كافر شدهاند و حال
آنكه مسيح گفت: اى بنىاسرائيل، خدا را بندگى كنيد كه پروردگار من و پروردگار
شما است. قطعاً كسى كه به خدا شرك بياورد، قطعاً خدا بهشت را بر او حرام مىكند
و جايگاه او آتش است و براى ستمگران، از يارىكنندگان كسى نيست. (72)
تدبّر ما:
تكذيب كردن انبياء و اولياء الهى دأب و رويّه قوم بنى اسرائيل بود، ما نبايد وقتى
يكى از اولياء خدا مطلبى بيان مىفرمايد، اگر با هواى نفس و فكر ناقص مان سازگارى
نداشت آن را تكذيب كنيم، چون اين عمل نشانه تنگ نظرى و عناد است.
انجام اعمال زير نشانه تكذيب اولياء خدا و بزرگان دين است:
1- عمل نكردن به دستورات آن بزرگواران.
2- داشتن اعتراض عملى و يا لسانى به آنها.
3- تمسخر كردن نسبت به فرمايشات و يا دأب آن بزرگواران.
4- قد علم كردن و خود را در مقابل آنها قرار دادن.
وقتى پيامبران الهى مخالف با نفسانيّت قوم بنى اسرائيل صحبت و يا عمل
مىكردند، آنها به جاى تزكيه نفس و عمل به فرمايشات پيامبران الهى، عناد ورزيده و آن
پيامبر را مىكشتند. متأسّفانه در تاريخ اسلام عدّهاى از مردم به ظاهر مسلمانى كه تزكيه
نفس نكرده و اهل هواى نفس بودند اين رويّه را به شكل بدترى ادامه دادهاند، به طورى
كه بعد از پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله جانشين و خليفه بلافصل ايشان را كنار گذاشتند و حتّى وقتى
على بن ابى طالب علیهم السلام كتاب على علیه السلام؛ كه به املاء پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله و به خط ايشان بود
را به مسجد آورد تا به مردم مسلمان تحويل دهد، عدّهاى كه مىدانستند اگر اين كتاب
در بين مردم باشد مردم آگاه شده و آنها نمىتوانند اغراض شوم خود را عملى كنند، آن
كتاب را از ايشان قبول نكردند و خلاصه تك تك ائمّه اطهار علیهم السلام كه جانشينان پيامبر
اكرم صلی الله علیه و آله بودند را يكى پس از ديگرى مسموم كرده و كشتند، فقط به خاطر اين كه ائمّه
اطهار علیهم السلام حكم خداى تعالى را اجرا كرده و مردم را از پيروى از شهوات و هواى نفس
باز مىداشتند، «فَقُتِلَ مَنْ قُتِلَ وَ سُبِى مَنْ سُبِى وَ أُقْصِى مَنْ أُقْصِى وَ جَرَى الْقَضَاءُ لَهُمْ
بِمَا يُرْجَى لَهُ حُسْنُ الْمَثُوبَةِ».
ما ضمن اين كه بايد بسيار به مسأله ولايت و ولايت پذيرى اهمّيّت داده و به آن
مقيد باشيم، بايد بدانيم خداى تعالى در موضوع ولايت و ولايت پذيرى امتحانات
بزرگ و مهمّى از ما خواهد گرفت، به شرطى كه در اين مسأله موفّق باشيم در روحيّات
و معنويّات مان رشد و ترقّى خواهيم كرد.
اگر انسان از ياد خداى تعالى غافل شود كور و كر مىگردد؛ يعنى با اين كه حقيقت
را مىبيند امّا برخوردش مانند كسى است كه چيزى نديده باشد، و يا با اين كه حقيقت
را مىشنود، امّا برخوردش مانند كسى است كه نشنيده است.
جهل و نادانى انسان را به جائى مىكشاند كه غير از خداى تعالى را خدا مىداند؛
مثلاً: حضرت عيسى علیه السلام را خدا مىدانستند، و يا در زمان ما بعضى حضرت على بن
ابى طالب علیهم السلام را خدا مىدانند، يك مرحله پائين ترى از جهل، انسان را به جائى
مىكشاند كه غير از اولياء خدا را به عنوان ولىّ خدا مورد تبعيّت و احترام قرار مىدهد،
كسانى كه ابوحنيفه و امثالهم را به عنوان ولىّ خدا و مجتهد مورد تبعيّت و احترام قرار
داده بودند از همين قماش بودند.