– پرداخت اجرت ميهمان شدن!
انبياء الهى نيز به اطعام طعام و وليمه دادن بسيار اهمّيت مىدادند، به
عنوان مثال: حضرت ابراهيم علیه السلام هيچ گاه بدون ميهمان غذا نمىخورد و
لب به غذا نمىزد. روزى ميهمان براى آن حضرت نرسيد و او گرسنه
بود، از خانه خويش براى جستجوىميهمان بيرون آمد، ديد در صحرا
جماعتى در حال سفرند، حضرت ابراهيم علیه السلام خود را به آنها كه جماعتى
پانزده نفره بودند رساند و آنها را به ميهمانى دعوت نمود.
آن جماعت عرض كردند: ما كارگرهاى بيچارهاى هستيم و هر كدام از ما
اهل و عيال زيادى داريم. اگر خود ميهمان شويم، اهل و عيال ما گرسنه
هستند.
حضرت ابراهيم علیه السلام فرمودند: اجرت شما را نيز خواهم داد، و بالأخره
آنها را راضى كرد و به خانه آورد و ميهمان نمود.
وقتى كارگران در ضيافت شركت كرده و اجرت هم گرفتند، با خود
گفتند: حقيقتاً دين ابراهيم بر حق است؛ زيرا ميهمان مىكند و اجرت هم
مىپردازد، لذا همان وقت نزد حضرت ابراهيم علیه السلام ايمان آورده و به
سوى خانواده خويش برگشتند.[1]
2- تجارت سود آور
روزى جمعى همراه با امام حسن و امام حسين علیهم السلام با زاد و توشهاى
اندك به حج مىرفتند، در ميان راه گرسنه و تشنه شدند، ناگاه از دور
خيمه كهنهاى را ديدند، به آنجا رفتند، پيرزنى در آنجا نشسته بود، به او
سلام كردند.
زن باديه نشين فوراً آنها را اكرام كرد و شير گوسفندى را كه داشت فورى
دوشيد و نزد ميهمانان آورد و گفت: اين شير را بنوشيد و گوسفند را ذبح
كرده و طعام سازيد.
ميهمانان چنان كردند و بعد از غذا به پيرزن گفتند: ما از طايفه قريشيم.
وقتى بازگرديم، بايد نزد ما بيايى تا پاداش احسان تو را بدهيم. اين را
گفتند و حركت كردند. شب كه شد، شوهر زن از صحرا آمد و گوسفند را
نديد.
زن ماجرا را به او گفت. مرد خشمگين شد و گفت: در دنيا يك گوسفند
داشتيم كه آن را به قومى دادى كه ايشان را نمىشناختى!
زن گفت: اگر ايشان را مىشناختم، بازرگان بودم، نه ميزبان، ميزبان آن
كسى است كه طعام به كسى دهد كه او را نمىشناسد.
بعد از مدّتى، آن زن و شوهر دچار محنت فقر شدند، روزى به مدينه
رفتند. پير زن داخل كوچهاى شد، امام حسين علیه السلام كنار در منزل ايستاده
بود، آن پيرزن را شناخت و به او فرمود: اى زن! آيا مرا مىشناسى؟
پير زن عرض كرد: خير.
حضرت فرمود: من همان كسى هستم كه آن روز ما را به شير و گوسفند
خويش ميهمان كردى. امام به او هزار گوسفند و هزار درهم بخشيد و او
را نزد امام حسن علیه السلام برد. امام مجتبى علیه السلام از او پرسيد: برادرم به تو
چقدر كمك كرد؟
عرض كرد: هزار گوسفند و هزار درهم.
امام حسن علیه السلام نيز دو هزار گوسفند و دو هزار درهم را به زن بخشيد و او
را نزد عبداللّه بن جعفر فرستاد.
او از زن پرسيد: ايشان به تو چقدر دادند؟
گفت: هر يك اين مقدار گوسفند و درهم.
عبداللّه دو هزار گوسفند و دو هزار درهم به او داد و فرمود: اگر از اوّل نزد
من مىآمدى، تو را مستغنى مىكردم.
آن زن و شوهر به خاطر يك گوسفند كه در دنيا داشتند و آن را براى
ميهمانان خود ذبح كردند، با پنج هزار گوسفند و پنج هزار درهم
بازگشتند.[2]
3- عادت مَلِك كرمان
آوردهاند كه مَلِكى در كرمان بود، در غايت كرم و مروّت. عادت او چنين
بود كه اگر فرد غريبى به آن شهر مىآمد، سه روز آن فرد را ميهمان خود
مىساخت و از او پذيرايىكرد.
روزى لشكر عضدالدوله به كرمان حمله كرد و آن ملك طاقت مقاومت با
ايشان را نداشت. لذا در دژى رفت و هر روز صبح بيرون مىآمد و جنگ
سختى با آنها مىكرد و عدهاى را مىكشت، اما شب كه مىشد، مقدار
زيادى غذا و ميوه براى آنها مىفرستاد؛ به اندازهاى كه تمام لشكر دشمن،
سير مىخوردند.
عضدالدوله از اين كار تعجّب كرد و يك نفر را پيش او فرستاد و پرسيد:
اين چه كارى است كه تو مىكنى؟ روز آنها را مىكشى و شب به آنها غذا
و امكانات مىدهى؟!
مَلك در جواب گفت: جنگ كردن، اظهار مردى است و نان دادن، اظهار
جوانمردى. ايشان اگر چه دشمن من هستند، امّا در اين ولايت غريبند و
چون غريب باشند، ميهمان ما هستند و از جوانمردى نيست كه ميهمان
را بىغذا گذاشت.
عضدالدوله با خود گفت: جنگ كردن با كسى كه چنين بامروّت و
جوانمرد است، اشتباه است. لذا از اطراف دژ برخاست و آن ملك به
خاطر ميهمان دارى نيكو، از شرّ دشمن خلاصى يافت.[3]
[1] – آثار و اشعار شيخ بهايى، صفحه: 157.
[2] – جوامع الحكايات، صفحه: 213.
[3] – جوامع الحكايات صفحه: 214.