زن و شوهرى ناصبى و دشمن اهل بيت علیهم السلام در بحرين زندگى
مىكردند كه حدود ده سال از ازدواجشان مىگذشت، امّا بچهدار
نمىشدند، يك شب آن زن و شوهر براى خدا نذر كردند كه اگر خداى
تعالى فرزندى به آنها عنايت كند، وقتى نوزده ساله شد، او را مسلّح كنند
تا در راه كربلاء به غارت اموال زوّار امام حسين علیه السلام و كشتن آنها
بپردازد.
آنها صاحب فرزند پسرى شدند. وقتى آن پسر به سن نوزده سالگى
رسيد، پدر و مادرش جريان را به او گفتند، او نيز كه خود در خانوادهاى
ناصبى تربيت شده و ناصبى شده بود، قبول كرد. لذا او را مسلّح نموده و
راهى مسير كربلاء كردند. او به راه كربلاء رفت و براى انجام مقصودش
در گودالى پنهان شد. گاهى از آن گودال سر را بالا مىآورد تا ببيند آيا
جمع زوّارى به كربلاء مىروند تا او از آن گودال بيرون بيايد و پس از
كشتن آنها، اموالشان را ببرد يا خير.
روز اوّل بعد از كمى انتظار خسته شد و درون همان گودال به خواب
سنگينى فرو رفت. در خواب ديد كه قيامت برپا شده و افرادى آمدند و
مچ او را گرفته و گفتند: به دادگاه بيا، زيرا تو قاتل و دزدى و در قيامت راه
فرارى هم براى كسى نيست.
وقتى او را به دادگاه مىبرند، مىگويند: اين فرد محاكمه ندارد؛
پروندهاش را باز نكنيد و او را خجالت ندهيد. او هنوز كسى را نكشته،
هر چند نيّت آن را داشته، و مالى را هم نبرده، هر چند نيّت آن را داشته. او
اهل نجات است؛ چون عدّهاى از زائران امام حسين علیه السلام هنگامى كه او
خواب بود از كنارش عبور نمودند و گرد و غبارشان بر روى لباسهاى
اين فرد ريخت و او اكنون بوى حسين علیه السلام را مىدهد، لذا او نبايد به
جهنّم برود.
در اين هنگام ناگهان از خواب بيدار مىشود و اسلحهاش را دور انداخته
و شمشير و خنجرش را پرت مىكند و با پاى پياده به طرف كربلاء
مىدود و به زيارت حرم امام حسين علیه السلام مىرود. آنچه در تاريخ آمده
ايشان مستبصر شده و بعداً جزء علماء بزرگ شيعه قرار گرفته است.[1]
[1] – الغدير جلد: 6.