در زمان صدر اسلام زنى يهودى بود كه با مسلمانان رابطه خوبى نداشت
و منزلش در همسايگى يكى از اصحاب پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله بود.
آن صحابى فرد بزرگوار و داراى عفّت نفس بود و شغلش خاركنى و
هيزم شكنى بود، او هر بامداد راهى صحرا مىشد و با تيشهاى كه داشت
هيزمها را جدا مىساخت، آنگاه بر دوش مىگرفت و به دروازه شهر
آمده و مىفروخت، و از اين راه امرار معاش مىكرد.
زن شرور يهودى شبى حلوايى درست كرده و آن را زهرآلود كرد و صبح
هنگام بر سر راه مرد خاركن آمد و حلواى سمّى را به آن صحابى داد و
گفت: حلواى نذرى است. مرد خاركن نيز آن ظرف حلوا را گرفت و با
خود برده و در صحرا كار خود را شروع كرد تا آن كه روز به نيمه آمد.
وضو ساخت و خواست به نماز بايستد كه سوارى خسته از راه رسيد، او
را به حلوا تعارف كرد و مرد سواركار نيز اندكى از آن خورد و ناگاه لرزيد
و از پس افتاد و مُرد.
آن صحابى ارجمند به تكاپو افتاد، چند نفرى از دور ديد و آنها را صدا
كرد، آنها نيز آمدند و صحابى ايشان را از مردن آن سواره خبر داد، او را
نمىشناختند، لذا شتابان جنازه را به شهر آوردند و كنار مسجد مدينه
جنازهاش را بر خاك نهادند، هر كسى مىآمد و جسد را مىديد، او را
نمىشناخت. جبرئيل فرود آمده و به پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله عرض كرد: اين،
فرزند همان زنى است كه در همسايگى يكى از اصحاب شماست، و
نشانى را داد. درست نشانى همان زنى بود كه حلوا را زهرآلود كرده و به
آن صحابى داده بود.[1]
[1] – عبرتهاى روزگار صفحه: 245.