معرفت امام و اولياء خدا

سؤال بيستم:

در كتاب در محضر استاد جلد دوم صفحه 12 پاراگراف آخر، مطالعه
كردم آمده بود: حضرت فاطمه زهراء   عليهاالسلام به آن فرد مى‏فرمايند: تو
درست است كه محبت دنيا را ترك كرده‏اى و صفات رذيله را از خود
دور نموده‏اى، ولى شرط دوم كه شناختن نور مقدس امام است را هنوز
انجام نداده‏اى.

آيا با تزكيه نفس و از بين بردن صفات رذيله انسان معرفت به نور
مقدس ائمه اطهار   علیهم السلام پيدا نمى‏كند؟ و منظور از شناخت نور مقدس
امام چيست؟

پاسخ ما:

انسان با تزكيه نفس زمينه ايجاد معرفت در خود ايجاد مى‏كند يعنى تا انسان از
صفات رذيله خود را پاك نكند نمى‏تواند معرفت امام را كسب كند چون معرفت
امام   علیه السلام همان معرفت به خداى تعالى است مَعْرِفَتِى بِالنُّورَانِيَّةِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ وَ
مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَعْرِفَتِى بِالنُّورَانِيَّة.
[1]

پس كسى كه نفسش را تزكيه مى‏كند مانند كسى است كه ظرفش كثيف بوده و شير

در آن نمى‏ريخته‏اند حالا كه رفته و ظرفش را تميز كرده بايد زحمت بكشد برود به
مغازه و شير تهيه كند لذا كسى كه نفسش از خبائث پاك نمود حالا نوبت كسب معرفت
امام بِالنُّورَانِيَّةِ است.

منظور از شناخت نور مقدس امام همان كسب معرفت بِالنُّورَانِيَّة نسبت به مقام امام
است كه كمترين حد آن اين است كه معتقد باشيم آن‏ها از طرف خداى تعالى امام
هستند و اطاعت‏شان بر ما واجب است آن چه در روايات آمده اين است وَ هُوَ يَعْلَمُ أَنَّهُ
إِمَامٌ مِنْ قِبَلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ عَلَى الْعِبَادِ.
[2] بايد ائمه اطهار   علیهم السلام را
الگوهائى بدانيم كه از طرف خداى تعالى براى ما انتخاب شده‏اند امام   علیه السلام مى‏فرمايد:
سُمِّيَ الْإِمَامُ إِمَاماً لِأَنَّهُ قُدْوَةٌ لِلنَّاسِ مَنْصُوبٌ مِنْ قِبَلِ اللَّهِ تَعَالَى[3] يعنى امام را به اين
جهت امام مى‏نامند كه براى مردم از طرف خداى تعالى الگو است.

سؤال بيست و يكم:

كتاب امام مجتبى   علیه السلام را مطالعه مى‏كردم در صفحه 40 نوشته بود
حضرت موسى بن عمران زمانى كه از خوبان قومش هفتاد نفر براى
ميقات پروردگارش انتخاب مى‏كند همه آن‏ها منافق از كار بيرون
مى‏آيند.

چگونه ممكن است با علم و عصمت‏شان اشخاصى انتخاب كنند كه
همه آن‏ها منافق باشند؟

پاسخ ما:

به جهت اين كه فقط چهارده معصوم   علیهم السلام هستند كه عصمت مطلق يعنى حتى از
جهل نيز عصمت دارند مابقى حتى پيامبران الهى عصمت از جهل ندارند بلكه هر كدام
از آن‏ها بسته به مقامشان ممكن است عصمت از گناه و خطا و اشتباه داشته باشند.

حضرت موسى نيز عصمت از جهل نداشت بنابراين عده‏اى را انتخاب كرد كه
منافق بودند لذا امام عصر «ارواحنا فداه» همين قضيه را استدلال مى‏كنند و به سعد بن عبد
اللّه قمى مى‏فرمايند: مردم حتى اگر پيامبران الهى باشند حق انتخاب امام را ندارند و
امام را فقط خداى تعالى انتخاب مى‏كند و اجازه انتخاب امام به هيچ احد الناسى نداده
است.[4]

سؤال بيست و دوم:

اگر ممكن است قدرى در رابطه با مشخصات و تفاوت اصحاب
خاص و خاص الخاص ائمه و اولياء خدا   علیهم السلام شرح بفرماييد؟

پاسخ ما:

نمى‏دانم منظورتان از اين سؤل چيست امّا مثلاً اصحاب خاص مانند: ابوذر
غفارى و اصحاب خاص الخاص: مانند سلمان فارسى.

سؤال بيست و سوم:

يكى از علماء و بزرگان در موضوع حقيقت روح انسان مى‏فرمودند:

اولياء خدا در دنيا حكم زندان بان را دارند. هر وقت بخواهند
مى‏توانند روحشان را به ملكوت اعلى پرواز دهند… اولياء خدا اين طرف
دنيا و آن طرف دنيا برايشان فرقى نمى‏كند. با توجه به اين كه اين بزرگوار
مى‏فرمودند: اولياء خدا در اين عالم بودن و يا در عالم بعد بودن برايشان
فرقى ندارد آن چه برايشان مهم است عبوديت و تحت فرمان خداى
تعالى بودن است پس چرا خداى تعالى در قرآن فرموده است: اگر گمان
مى‏كنيد كه جزء اولياء خدا هستيد پس تمناى مرگ كنيد؟

پاسخ ما:

به خاطر اين كه درست است اولياء خدا از روى بندگى و عبوديت برايشان فرقى
نمى‏كند كه كجا باشند امّا آن‏ها نيز انسان هستند و فرق بين جاى خوب و بد را مى‏فهمند
يك ولى خدا در دنيا هر چه اموال و قدرت داشته باشد باز وقتى در قياس با عالم بعدش
بسنجيم مى‏بينيم اصلا قابل قياس نيست مثلاً يك زندانى را رئيس همه زندانى‏ها كنند
بهتر است يا همان زندانى را آزادش كنند و رئيس جمهور كشورش كنند.

لذا اولياء خدا چون هر چه هم در دنيا در رفاه باشند بالاخره برزخ و قيامت بهتر و
آبادتر از دنيايشان هست تمنا و خواهش رفتن به آن لذات و خوشى‏ها را دارند امّا اگر
خداى تعالى خواستش بر اين باشد كه اين ولى خدا در دنيا بماند و به مردم خدمت كند
از روى عبوديت مى‏پذيرند.

روزى امام حسن مجتبى   علیه السلام در كوچه‏هاى مدينه در حالى كه لباس فاخرى
پوشيده و بر اسب قيمتى سوار شده و عدّه‏اى از غلامان در خدمتش در حركت بودند

عبور مى‏كردند.

يك مرد يهودى مفلوكى هم در كنار مردم مسلمان سر راه آن حضرت ايستاده و
جلالت و عظمت آن حضرت را نگاه مى‏كرد امّا طاقت نياورد و چند قدم جلو آمد و
گفت: از شما سؤلى دارم. امام مجتبى   علیه السلام فرمودند: بپرس.

يهودى گفت: فَقَالَ جَدُّكَ يَقُولُ الدُّنْيَا سِجْنُ الْمُؤمِنِ وَ جَنَّةُ الْكَافِرِ وَ أَنْتَ مُؤمِنٌ وَ أَنَا
كَافِرٌ فَمَا أَرَى الدُّنْيَا إِلَّا جَنَّةً تَتَنَعَّمُ بِهَا وَ تَسْتَلِذُّ بِهَا وَ مَا أَرَاهَا إِلَّا سِجْناً لِى قَدْ أَهْلَكَنِى
ضُرُّهَا وَ أَتْلَفَنِى فَقْرُهَ
. يعنى: جدّ شما فرموده كه دنيا زندان مؤن و بهشت كافر است و
حال آن كه شما كه مؤنيد و در دنيا كه زندان شما است با اين راحتى زندگى مى‏كنيد و
من كه كافرم و در دنيا در بهشت هستم با اين فلاكت زندگى مى‏كنم؟! آيا اين سخن چه
معنى دارد؟!

امام مجتبى   علیه السلام فرمود: يَا شَيْخُ لَوْ نَظَرْتَ إِلَى مَا أَعَدَّ اللَّهُ لِى وَ لِلْمُؤمِنِينَ فِى الدَّارِ
الْآخِرَةِ مِمَّا لَا عَيْنٌ رَأَتْ وَ لَا أُذُنٌ سَمِعَتْ لَعَلِمْتَ أَنِّى قَبْلَ انْتِقَالِى إِلَيْهِ فِى هَذِهِ الدُّنْيَا فِى
سِجْنٍ ضَنْكٍ وَ لَوْ نَظَرْتَ إِلَى مَا أَعَدَّ اللَّهُ لَكَ وَ لِكُلِّ كَافِرٍ فِى الدَّارِ الْآخِرَةِ مِنْ سَعِيرِ نَارِ
الْجَحِيمِ وَ نَكَالِ الْعَذَابِ الْمُقِيمِ لَرَأَيْتَ أَنَّكَ قَبْلَ مَصِيرِكَ إِلَيْهِ الْآنَ فِى جَنَّةٍ وَاسِعَةٍ وَ نِعْمَةٍ
جَامِعَةٍ
[5] يعنى: تو اگر مقام و نعمتهائى كه در قيامت خدا براى مؤنين در نظر گرفته
مى‏ديدى و آن نعمت‏هاى بهشتى را مشاهده مى‏كردى متوجّه مى‏شدى كه من با همه
اين نعمت‏ها بالنسبة به آن الطافى كه خداى تعالى در قيامت به من خواهد داشت در
زندان هستم و همچنين اگر آن عذاب‏هائى را كه خدا به كفّار وعده كرده مى‏ديدى
مى‏فهميدى كه زندگى دنيا با همه فقر و پستى كه دارد براى تو بهشت است.

سؤال بيست و چهارم:

فرموديد اگر خداى تعالى بخواهد فردى را هدايت كند چون خداى
تعالى هميشه كارها را به وسيله اسبابش انجام مى‏دهد لذا خداى تعالى ما
را به وسيله اوليائش هدايت مى‏كند، پس چرا گاهى فردى هدايت
مى‏شود امّا بعد از مدتى مجددا به راه ضلالت قبلى خويش برمى‏گردد با
اين كه خداى تعالى در قرآن مى‏فرمايد: خداوند كسى را كه هدايت كند
او از هدايت شدگان است؟ و منظور از هدايت شدگان چه كسانى
هستند؟

پاسخ ما:

علت اين است كه همان طور كه اولياء خدا تمام سعى و تلاش خويش را مى‏كنند تا
يك شخص را به طرف خداى تعالى بكشانند در نقطه مقابل شيطان و شيطان سيرتان
نيز تمام سعى خود را مى‏كنند تا همان شخص و ديگران را به ضلالت و بدبختى
بكشانند و از اطراف اولياء خدا دورشان كنند زيرا گرچه متاسفانه ما هنوز قطعى و صد
در صد به اين نتيجه نرسيده‏ايم امّا شيطان رجيم در طول مدت عمرش كه زياد هم
هست به اين تجربه و نتيجه رسيده است كه قرب با اولياء خدا يعنى قرب با خداى
تعالى و اطاعت از اولياء خدا يعنى اطاعت خداى تعالى، در اين ميان افراد مختلفند
بعضى زيرك و زرنگ هستند وقتى خداى تعالى هدايت را براى‏شان رساند، وقتى آن‏ها
را با شخصى كه قلبش مملوّ از علم و حكمت است و روحش متصل به آنجايى است
كه عقل من و شما نمى‏تواند درك كند آشنا نمود قدر مى‏دانند و لحظه به لحظه خود را

مطيع‏تر و مقرب‏تر مى‏كنند امّا بعضى افراد هستند كه بى‏ارزش هستند و عقل و فكر
درست و حسابى هم ندارند و فرق يك ولى خدا با مثلاً اطرافيان منحرف خويش را
نمى‏توانند متوجه باشند حالا چنين شخصى يك كار خوبى انجام داده و خداى تعالى
چون شكور است به خاطر تشكر كردن از كار خوب اين فرد كه گاهى شايد تصادفا هم
يك كار خوبى كرده باشد ولى چون خداى مهربان شكور است به شكرانه اين كارش
بزرگترين لطف خود را شامل حال چنين شخصى مى‏كند و بزرگترين نعمت خود را به
او مى‏دهد و برنامه زندگى‏اش را به گونه‏اى تنظيم مى‏كند تا او با يكى از اوليائش آشنا
شود امّا او بعد از مدت كمى به همان دلايل فوق الذكر همان كارهائى كه شما سؤال
نموده‏ايد مى‏كند.

منظور از هدايت شدگان كسانى هست كه خداى تعالى راه صحيح و صراط
مستقيم را به آن‏ها نشان مى‏دهد و آن‏ها هم آن راه را قبول كرده و در صراط مستقيم
مى‏افتند.

سؤال بيست وپنجم:

مقرب و مستعد بودن به اولياء خدا به چه معناست؟

پاسخ ما:

مستعدين يعنى كسانى كه استعداد هضم مطالب علمى سنگين و بالا را دارند اكثر
مقربين مستعد نيستند امّا همه مستعدين مقرب هستند مثلاً به عنوان مثال پيامبر
اكرم   صلی الله علیه و آله را در نظر بگيريد عده زيادى خود را جزء اصحاب و مقربين ايشان قرار دادند
امّا عده انگشت شمارى جزء مستعدين بودند مانند سلمان و ابوذر و امثالهم و بقيه هر

چند جزء بهترين و مقرب‏ترين افراد بودند امّا مستعد نبودند لذا پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله فقط به
سلمان و ابوذر مى‏فرمايند: منا اهل البيت فَقَالَ النَّبِيُّ   صلی الله علیه و آلهسَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ[6] و يا
اين كه به ابوذر فرمودند: يَا أَبَا ذَرٍّ إِنَّكَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ.[7]

سؤال بيست و ششم:

چگونه مى‏توانيم خود را از مقربين و يا مستعدين قرار دهيم؟

پاسخ ما:

براى مقرب شدن بايد سعى كنيم خودمان را روحاً و جسما كه البته روحاً مهم
است به اولياء خدا نزديك كنيم و براى اين كه مستعد باشيم ان شاء اللّه بايد زياد از
خداى تعالى تقاضاى اين امر و دعا كنيم چون مستعد شدن تقريبا اكتسابى نيست امّا
مقرب شدن اكتسابى است.

سؤال بيست و هفتم:

در روايت إِنَّ حَدِيثَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَوْ
نَبِيٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ
آيا ملك مقرب كه در اين جا
آمده جزء مستعدين محسوب مى‏شوند كه قابليت هضم مطالب علمى را
دارند يا اين كه اين مقام فقط مربوط به انسان‏هاست؟

پاسخ ما:

بالاخره هم در انسان‏ها و هم در اجنه و هم در ملائكه عده‏اى با استعدادتر از بقيه
هستند مثلاً در ملائكه جبرائيل، ميكائيل، اسرافيل و عزرائيل مستعدتر از مابقى ملائكه
هستند إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى اخْتَارَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ أَرْبَعَةً اخْتَارَ مِنَ الْمَلَائِكَةِ جَبْرَئِيلَ وَ
مِيكَائِيلَ وَ إِسْرَافِيلَ وَ مَلَكَ الْمَوْت.
[8]

سؤال بيست و هشتم:

با توجه به اين كه اگر مشخصاتى كه اهل‏بيت عصمت و
طهارت   علیهم السلامبراى فقيه فرموده‏اند با هر كسى صدق كرد ما وظيفه داريم به
عنوان يك فقيه جامع الشرائط ادب حضورش را حفظ كنيم و در امور
دينى مطيعش باشيم چگونه مى‏توان متوجه اين مشخصات در افراد
شد؟

پاسخ ما:

چون ما ملاك داريم لذا هيچ گاه به اشتباه نخواهيم افتاد و كوچك و بزرگ هم براى
ما فرقى ندارد علم و تقوا بايد داشته باشد.

علم شامل إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ آيَةٌ مُحْكَمَةٌ أَوْ فَرِيضَةٌ عَادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَة[9] و تقوا هم
شامل صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِينِهِ مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ مُطِيعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ[10] مى‏شود.

اين مشخصات در هر كه جمع بود بدون هيچ شك و شبهه‏اى قابل تشخيص است
كوچك و بزرگ، زن و مرد هم مطرح نيست فرقى ندارد البته خانم‏ها مى‏توانند مجتهد
بشوند امّا مرجع و مقلَد نمى‏توانند قرار بگيرند چون خداى تعالى نخواسته آن‏ها در
امور اجتماعى وارد شوند بنابراين حضرت فاطمه زهراء   عليهاالسلام با اين كه عصمت مطلقه
داشتند امّا امام نبودند.

سن و سال هم مطرح نيست فقط همان مشخصاتى كه اهل‏بيت عصمت و

طهارت   علیهم السلام براى يك فقيه بيان فرموده‏اند با هر كس در هر سن و سال صدق كرد همان
شخص فقيه هست فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ هَذَا ابْنُ ثَلَاثِ سِنِينَ فَقَالَ وَ مَا يَضُرُّهُ مِنْ ذَلِكَ
فَقَدْ قَامَ عِيسَى
   علیه السلام بِالْحُجَّةِ وَ هُوَ ابْنُ ثَلَاثِ سِنِينَ.[11]

يك جريان براى بچه كوچكى كه بزرگ‏ترين ولى خداست امّا كودك و خردسال
است جهت تقريب اذهان مى‏آورم:

سعد بن عبد اللّه قمى مى‏گويد در نامه‏اى چهل و چند مسأله مشكل كه كسى
نمى‏توانست جواب آن‏ها را بدهد نوشتم و با خود فكر كردم از احمد بن اسحاق وكيل
امام حسن عسكرى    علیه السلام كه بهترين شخص آن ناحيه بود سؤال كنم. وقتى از وى سراغ
گرفتم متوجه شدم كه به طرف سامراء رفته من هم در پى او رفتم در بين راه به او
رسيدم.

با يكديگر مصافحه نموديم گفت خوش آمدى سبب آمدنت چيست؟

گفتم علاقه به شما و هم به جهت عادتى كه دارم براى پرسيدن سؤالاتم خدمتتان
آمده‏ام. گفت من نيز قصد دارم خدمت مولايم امام حسن عسكرى   علیه السلام برسم و از
مشكلات تفسير سؤال‏هائى دارم توفيقى است كه هر دو از خدمت امام استفاده كنيم
چون امام دريائى بى‏پايان است.

وارد سامراء شديم به در خانه آقايمان امام حسن عسكرى   علیه السلام رسيديم اجازه
ورود خواستيم اجازه دادند احمد بن اسحاق كيسه‏اى چرمى داشت كه در داخل آن يك
عباى طبرى نهاده و در داخل آن صد و شصت كيسه پارچه‏اى محتواى درهم و دينار
بود كه صاحب هر كيسه سر كيسه‏اش را بسته و روى آن مهر خود را زده بود.

وقتى چشمم به مولايم افتاد صورتش را چون ماه شب چهارده ديدم بر روى
زانوى راستش پسرى بود چون ستاره درخشان و بر سر فرقى با دو گيسوى آويخته
داشت مثل اَلِفى كه بين دو واو باشد پيش روى امام انارى از جنس طلا بود كه نقش آن
مى‏درخشيد و نگين‏هاى عالى بر آن قرار داشت اين انار را يكى از رؤاى بصره به
ايشان هديه داده بود.

امام عسكرى    علیه السلام نامه‏اى مى‏نوشت آن كودك نيز دائما دست امام را مى‏گرفت و
نمى‏گذاشت امام چيزى بنويسد (مانند ديگر كودكان كه بعضا مزاحمت‏هائى در عالم
كودكى خويش دارند) امام عسكرى   علیه السلام براى اين كه آن كودك را مشغول نمايد مكرر
آن انار را روى زمين مى‏انداخت تا آن كودك با آن بازى كند و مزاحم نوشتنش نشود.

ما سلام كرديم امام عسكرى   علیه السلام اظهار لطف زيادى نموده و اشاره به نشستن
فرمود ما نيز نشستيم وقتى آن جناب از نوشتن نامه فراغت حاصل كرد احمد بن
اسحاق كيسه چرمى را از داخل عبا خارج نموده خدمت مولى گذاشت امام   علیه السلامنگاهى
به كودك كرده فرمودند: مهر از كيسه‏هاى هداياى شيعيان و دوستان خود بردار.

آن كودك عرض كرد آقا جايز است دست پاك خود را به هديه‏هاى نجس و اموال
ناپاك بزنم كه حلال و حرام آن با يكديگر مخلوط شده است.

امام عسكرى   علیه السلام به احمد بن اسحاق فرمود كيسه را باز كن تا حلال و حرام آن را
از هم جدا كند.

اولين كيسه‏اى را كه احمد بن اسحاق برداشت آن كودك فرمود اين كيسه متعلق به
فلان كس فرزند فلانى است كه در فلان محل قم ساكن است شصت و دو دينار در آن
است كه چهل و پنج دينار آن بهاى خانه‏اى است كه از پدرش به ارث برده و فروخته و

چهارده دينار بهاى نه جامه است و سه دينار آن اجاره دكان است امام عسكرى   علیه السلام
فرمودند: درست گفتى اينك هر كدام حرام است به او بگو.

فرمود جستجو كنيد از دينارى كه در فلان تاريخ در رى سكه زده شده كه نقش يك
طرف آن سائيده شده و تيكه طلائى كه يك چهارم مثقال وزن دارد. علت حرام بودن آن
اين است كه صاحب اين پول‏ها در فلان تاريخ يك من و ده سير نخ به همسايه پارچه
باف خود داده مدتى گذشت نخ را دزدى برد، پارچه باف جريان را به صاحب نخ گفت
ولى او قبول نكرد و به جاى آن نخ يك من و نيم نخى باريك‏تر از آن گرفت از همان نخ
لباسى تهيه كرد كه اين دينار و تيكه طلا بهاى همان است.

سر كيسه را باز كرد داخل كيسه دينارى بود به اسم خود آن شخص و مقدارى
دينارها همان طورى كه آن جناب فرموده بود. دينارها و آن تيكه طلا را با همان علامت
بيرون آورد كيسه ديگرى را بيرون كرد. فرمود اين متعلق به فلان كس است از فلان
محله قم پنجاه دينار در آن است كه دست زدن ما به آن جايز نيست پرسيد ازچه جهت؟

آن كودك فرمود: زيرا اين پول بهاى گندمى است كه صاحب آن به زارعش ستم
كرده چون در موقع تقسيم سهم خود را با پيمانه پر بر داشته و سهم زارعش را با پيمانه
اى سر خالى و كم.

امام عسكرى   علیه السلام فرمود صحيح است به احمد بن اسحاق دستور داد همه اين
كيسه را برگردان به صاحبانش ما احتياجى به اين‏ها نداريم.

امام عسكرى   علیه السلام فرمود آن جامه پيره زن را بياور. احمد بن اسحاق گفت اين
جامه داخل خرجين من بود كه فراموش كرده بودم همين كه رفت آن را بياورد امام   علیه السلام
به من نگاهى نموده فرمود تو چرا آمده‏اى؟

عرض كردم احمد بن اسحاق من را به زيارت شما تشويق نمود.

امام   علیه السلام فرمودند: مسائلى كه مى‏خواستى بپرسى چه شد؟

عرض كردم هست.

فرمود از نور ديده‏ام بپرس و به فرزندش اشاره نمود.

آن كودك فرمود: از هرچه مايلى بپرس.

سؤال‏هاى مختلفى از قبيل طلاق زنان پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله به دست حضرت على و
فاحشه مبينه و از اين دستور خدا به حضرت موسى فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ و از تاويل كهيعص
نمودم و جواب كافى گرفتم.

تا اين كه عرض كردم: بفرمائيد چرا مردم نمى‏توانند براى خود امام و پيشوائى
انتخاب نمايند.

آن كودك فرمود: منظورت پيشواى درست است يا نادرست؟

عرض كردم: پيشواى درست.

فرمود: آيا امكان دارد كه مردم كسى را به عنوان يك فرد لايق انتخاب كنند ولى او
در حقيقت و در باطن يك فرد نالايق و پستى باشد؟

گفتم: بله ممكن است.

آن حضرت فرمود: همين كه گفتى، علّتى است كه به عنوان دليل براى تو مى‏گويم و
عقلت قبول مى‏كند (يعنى چون آن‏ها ممكن است در انتخاب امام اشتباه كنند نبايد
خداى تعالى اختيار انتخاب امام را به دست مردم بدهد).

گفتم: بله درست است.

سپس فرمود: آيا پيامبران با آن كه خداى تعالى انتخاب‏شان كرده و بر آن‏ها كتاب
نازل فرموده و به وسيله وحى تأييدشان نموده ممكن است با علم و عصمت‏شخصى را
انتخاب كنند كه او منافق باشد؟

گفتم: نه اين نمى‏شود.

فرمود: اين حضرت موسى بن عمران است كه با وفور عقل و علمى كه دارد و
وحى بر او نازل مى‏شود از خوبان قومش هفتاد نفر را براى ميقات پروردگارش
انتخاب‏مى كند ولى همه آن‏ها منافق از كار بيرون مى‏آيند و خداى تعالى درباره آن‏ها
مى‏فرمايد: وَاخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ سَبْعينَ رَجُلاً لِميقاتِنا.

پس در جائى كه پيغمبر اولوالعزم نتواند اشخاص صالحى را انتخاب كند چگونه
ممكن است مردم عادى ولو همه آن‏ها از مهاجر و انصار باشند بتوانند امام زمان خود را
انتخاب نمايند. بنابراين انتخاب امام بايد از جانب خدائى كه از دلها و از آينده و گذشته
آن‏ها آگاه است باشد.

و آن كودك كسى نبود مگر ولى اللّه الاعظم امام زمان ما حضرت حجت بن الحسن
العسكرى   علیه السلام.

بنابراين اگر كسى ولى خدا باشد كودك باشد يا بزرگ، زن باشد يا مرد از حال و
روزش و از علم و تقوايش مشخص است هر چند تا چند لحظه پيش با اعمال
كودكانه‏اش مزاحم نوشتن نامه پدرش امام حسن عسكرى   علیه السلام بود و با انار طلا بازى
مى‏كرد راوى مى‏گويد سَأَلْتُهُ يَعْنِى أَبَا جَعْفَرٍ    علیه السلام عَنْ شَيْءٍ مِنْ أَمْرِ الْإِمَامِ فَقُلْتُ يَكُونُ
الْإِمَامُ ابْنَ أَقَلَّ مِنْ سَبْعِ سِنِينَ فَقَالَ نَعَمْ وَ أَقَلَّ مِنْ خَمْسِ سِنِينَ.
[12]

داستان‏هاى زيادى در مورد امام حسن و امام حسين   علیهم السلام هست كه در عالم كودكى
علم و تقوايشان بارز بوده است و همچنين ديگر اولياء خدا.

سؤال بيست و نهم:

چه اعمال و كارهائى هست كه اولياء خدا انجام نمى‏دهند ولى ما بايد
انجام بدهيم و با انجام دادنشان زمينه رشد و پيشرفت خود را فراهم كنيم
و چه كارهائى هست كه آن‏ها انجام مى‏دهند ولى ما نبايد انجام دهيم و
در غير اين صورت زمينه‏پسرفت‏مان را فراهم كرده‏ايم؟

پاسخ ما:

مثلاً ائمه اطهار و اولياء خدا   علیهم السلام نستجير باللّه چون گناه نمى‏كنند توبه نيز نمى‏كنند
چون توبه كردن مخصوص افراد گناه كار است ولى ما اگر گناه كار باشيم بايد توبه كنيم
البته اشتباه نشود توبه با استغفار فرق دارد و امّا كارهائى كه آن‏ها مى‏كنند و ما نبايد بكنيم
مثلاً پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله نه همسر دائم داشتند ولى بر ما حرام است كه بيشتر از چهار همسر
دائم داشته باشيم.

سؤال سى‏ام:

بلوغى كه در شرايط مرجع تقليد به آن اشاره شده به چه معناست؟
آيا منظور بلوغى‏است كه در احكام به آن اشاره شده يا منظور بلوغ فكرى
است؟

و اين كه بزرگان فرموده‏اند فقيه و مجتهد يك سرى خصوصياتى

دارد كه بر هر شخصى‏صدق كرد هر چند قبل از بلوغ باشد چنين
شخصى فقيه است به چه معناست؟

پاسخ ما:

بلوغى كه در شرايط مرجعيت بيان شده منظور بلوغ جسمى است شايد يكى از
علل آن براى حفظ ظاهر فرموده باشند يعنى اگر كودكى قبل از سن بلوغ مجتهد شد و
اين را آوردند و مرجع تقليد كل شيعيان جهان قرارش دادند ممكن است به حسب
ظاهر همين امر باعث تمسخر كردن دشمنان دين بشود.

اين كه فرموده‏اند شرطش بلوغ است اولا براى مرجعيت فرموده‏اند نه براى اجتهاد
چنين كودكى مسلما فقيه و مجتهد است امّا تا زمانى كه نابالغ است نبايد مركزيت و
مرجعيت پيدا كند و ربطى به اين كه او فقيه است يا نيست ندارد البته اگر مطيع چنين
فقيهى باشيد هيچ اشكالى كه ندارد مفيد هم هست عده‏اى از بزرگان ما در سن كودكى‏به
مقام اجتهاد نائل گرديده‏اند.

سؤال سى و يكم:

آيا به غير از اهل‏بيت عصمت و طهارت   علیهم السلام ديگر كودكان مى‏توانند
قبل از بلوغ امامت داشته باشند؟ اگر بتوانند اين امامت چگونه است؟

پاسخ ما:

امام يعنى راهنما خودتان بيانديشيد اگر كودك زير سن بلوغ مى‏تواند كسى را
راهنمائى‏كند پس مى‏تواند امام باشد و اگر نمى‏تواند كسى را راهنمائى كند پس
نمى‏تواند.

من در كتاب در محضر قرآن جلد اول و هم در جلد دوم توضيح مسأله امامت
داده‏ام.

استاد عزيزم (جانم به فدايش) به ما آموخته است كه امامت در اسلام به سه دسته
تقسيم مى‏شود:

امامت خاص الخاص كه شامل امامت چهارده معصوم   علیهم السلام مى‏شود.

امامت خاص كه شامل امامت انبياء الهى و همچنين فقهاء جامع الشرايط مى‏شود.

امامت عام كه شامل هر كسى كه هر راهنمائى چه مادى و چه معنوى به ديگرى
بكند مى‏شود حتى چنين امامانى ممكن است مردم را به طرف جهنم نيز بكشانند
(منظور امامت عام است) قرآن مى‏فرمايد: وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ
الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُون.
[13]

آن چه در آيات و روايات آمده امامت نوع اول كه حتماً و قطعاً و همچنين امامت
نوع دوم را خداى تعالى انتخاب مى‏كند و اجازه انتخابش را به احدى نداده است امّا
امامت نوع سوم اختيارش با خود ما است مثلاً در يك شهر غريب وارد شده و آدرس
فلان خيابان مى‏خواهيد از هر شخصى كه خودتان دوست داشتيد مى‏توانيد بپرسيد امّا
احكام دين‏مان چطور؟

احكام دين چون مربوط به امامت خاص الخاص و يا نهايت خاص مى‏باشد پس
ما اجازه نداريم از هر كسى كه خودمان دوست داشتم بپرسيم بلكه بايد ببينيم چه
كسانى از ناحيه خداى تعالى و اهل‏بيت عصمت   علیهم السلام مورد تأييد هستند از همان‏ها

بپرسيم.

سؤال سى و دوم:

در فرمايشى كه أميرالمؤمنين   علیه السلام مى‏فرمايند: إِنَ الْبَلَاءَ لِلظَّالِمِ أَدَبٌ وَ
لِلْمُؤمِنِ امْتِحَانٌ وَ لِلْأَنْبِيَاءِدَرَجَةٌ وَ لِلْأَوْلِيَاءِ كَرَامَةٌ
منظور از اين كه بلا براى
اولياء خدا كرامت است به چه معناست؟

پاسخ ما:

يعنى آن‏ها را نزد خداى تعالى عزيزتر و محبوب‏تر مى‏نمايد.

سؤال سى و سوم:

با توجه به اين كه خداى تعالى در حديث قدسى فرموده: بنده من
اطاعت مرا بكن تا تو را مثل خودم قرار دهم، من وقتى به چيزى مى‏گويم
باشد، هست. تو هم وقتى به چيزى مى‏گوئى باشد، خواهد بود.

آيا مى‏توان گفت عده‏اى از اولياء خدا البته غير از معصومين   علیهم السلام
داراى ولايت تكوينى نيز هستند؟

پاسخ ما:

اگر شخصى به اين مقام كه مى‏فرمايد: أَطِعْنِى فِيَما أَمَرْتُكَ برسد به طورى كه به
تمام معنى بتواند بگويد من عبد خداى تعالى هستم بله مى‏توانند، مانند حضرت
عيسى   علیه السلامبا اين كه جزء چهارده معصوم نيست امّا چون به تمام معنا و صد در صد عبد

خداى تعالى بود كه قرآن از قول ايشان مى‏فرمايد: إِنِّى عَبْدُ اللَّهِ لذا در تكوينيات
تصرف مى‏نمود تا آنجا كه وقتى شخصى اجلش مى‏رسيد و از دنيا مى‏رفت را زنده
مى‏كرد.

سؤال سى و چهارم:

با توجه به اين كه علوم قرآن طورى است كه براى همه زمان‏ها مفيد
است و محدود به دوره خاصى نمى‏باشد چرا بطون علوم قرآن به
مقتضاى زمان هر يك از ائمه اطهار   علیهم السلام بيان مى‏شده است؟

پاسخ ما:

تمام علوم اولين و آخرين و هر چه بشريت در هر موضوع و در هر دوره‏اى به آن
نيازمند است در قرآن هست وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ[14] اين اصل
موضوع.

سواى اين كه تمام علوم اولين و آخرين در اين كتاب هست در اساتيد و معلمان
اين كتاب كه اهل‏بيت عصمت و طهارت   علیهم السلام هستند نيز هست وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ فى
إِمامٍ مُبينٍ
[15] و يا در دعاى ندبه مى‏خوانيم وَ أَوْدَعْتَهُ عِلْمَ مَا كَانَ وَ مَا يَكُونُ إِلَى انْقِضَاءِ
خَلْقِكَ.

پس اهل‏بيت عصمت و طهارت   علیهم السلام در هر دوره مناسب با نياز همان وقت مطالبى
از كتاب خدا براى مردم بيان مى‏كردند مثل اين كه شما دكتر هستيد و داروخانه هم كنار

دست شماست از همه داروها به مقدار نياز مردم در داروخانه هست امّا شما به هر
مريض مطابق با نيازش دارو مى‏دهيد.

سؤال سى و پنجم:

در روايتى كه مى‏فرمايد: إِنَّ الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاء خواهشمندم قدرى
در اين رابطه كه چگونه و چه چيزهايى از انبياء به علماء به ارث مى‏رسد
توضيح بفرماييد؟

پاسخ ما:

يعنى همان طور كه انبياء همّ و غم‏شان در امورات مادى مردم نبود و حتى بعد از
مرگ‏شان درهم و دينارى براى مردم به ارث نمى‏گذاشتند بلكه هادى مردم به طرف
خداى تعالى بودند و علم و تقوا و حكمت براى مردم به ارث مى‏گذاشتند ما نيز نبايد از
علماء توقع ماديات داشته باشيم بلكه بدانيم علماء هدايت گر ما به طرف خداى تعالى
و خوبى‏ها هستند لذا انتظار مادى نيز از آن‏ها نداشته باشيم بلكه انتظارات معنوى از
آن‏ها داشته باشيم.

از انبياء علم كتاب خدا و علم سنت پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله براى علماء به ارث مى‏رسد مَا
أَرِثُ مِنْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ مَا وَرِثَ الْأَنْبِيَاءُ قَبْلِى قَالَ وَ مَا وَرِثَ الْأَنْبِيَاءُ قَبْلَكَ قَالَ
كِتَابَ اللَّهِ وَ سُنَّةَ نَبِيِّه.
[16]

چون به اعتقاد شيعه تمام انبياء الهى نيز در عوالم قبل شاگردان معصومين
مخصوصا پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله بوده‏اند و آن چه در روايات آمده اين است كه خداى تعالى

در عالم قبل از همه انبياء تعهد و ميثاق گرفته كه محبت و ولايت پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آلهو
همچنين على بن ابى طالب   علیهم السلام را به پيروانشان بياموزند.

سؤال سى و ششم:

آيا اين امكان وجود دارد بعضى از اولياء خدا كه در اين زمان با امام
عصر «ارواحنا فداه» در ارتباط هستند مقام‏شان از بعضى از انبياء بالاتر
باشد؟

پاسخ ما:

خير، اين امكان وجود ندارد انبياء مقام عظيمى دارند امّا اوحدى از اولياء خدا كه
بسيار مقرب باشند امكان دارد مقام‏شان با مقام انبياء الهى يكى بشود پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله
مى‏فرمايند: عُلَمَاءُ أُمَّتِى كَأَنْبِيَاءِ بَنِى إِسْرَائِيلَ.[17]

سؤال سى و هفتم:

اين كه در بحث اعتقادات سكوت ائمه اطهار   علیهم السلام را حجت مى‏دانيم
به چه معناست؟ خواهشمندم اگر ممكن است در اين رابطه مثالى لطف
بفرماييد؟

پاسخ ما:

همه چيز ائمه اطهار   علیهم السلام حجت است، سكوت‏شان حجت است قيام‏شان هم
حجت است پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله فرمودند: الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ إِمَامَانِ قَامَا أَوْ قَعَدَا.[18]

حجت است يعنى همان كار در نزد خداى تعالى مورد قبول است و لا غير، مثال:
وقتى منافقين و فاسقين از خدا بى‏خبر داشتند حضرت فاطمه زهراء   عليهاالسلام را كتك
مى‏زدند اصحاب خدمت امام على ابن ابى طالب   علیه السلام بودند امّا چون ديدند ايشان
سكوت كرده و براى حفظ دين و بنا به درخواست پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله هيچ اقدامى نمى‏كنند
آن‏ها نيز سكوت كردند و هيچ اقدامى‏نكردند، امّا اصحاب حضرت سيد الشهداء   علیهم السلام
چون ديدند امام‏شان قيام كرد آن‏ها نيز به تبع ايشان قيام كردند.

سؤال سى و هشتم:

در دعاى اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّك… جمله حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ
تُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلا
كه نسبت به هر ولى‏خدايى مى‏گوييم و از خدا
مى‏خواهيم به چه معناست؟

پاسخ ما:

يعنى از خداى تعالى مى‏خواهيم و درخواست مى‏كنيم كه فلان وليت هر ولى
خدائى‏كه منظور كرده و نامش را برده باشيم چون مرحوم شيخ عباس قمى   رحمه‏الله نيز اين
دعا را به صورت اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّك الفلان بن فلان آورده و به جاى فلان بن فلان نام هر
ولى خدائى كه خودمان بخواهيم مى‏توانيم بگوييم امّا چون ايشان خواسته در كتابش
نام ولى خدائى را بنويسد كه در وجودش شكى نباشد و در تمام اعصار قابل استفاده
باشد نام مبارك الحجة ابن الحسن را گذاشته است وگرنه غير از نام امام عصر «ارواحنا فداه»
شما مى‏توانيد به جاى الفلان بن فلان نام هر ولى خداى ديگر بخوانيد لذا در اين دعا ما

از خداى تعالى مى‏خواهيم و درخواست مى‏كنيم كه هر ولى خدائى كه نام برديم را در
روى زمين به مدت طولانى امام، يعنى پيشوا و راهنماى مردم و مورد مهر و محبت
ديگران قرارش بده.

سؤال سى و نهم:

با توجه به اين كه اولياء و انبياء الهى، فرستادگان خدا به سوى مردم و
وسيله هدايت ما هستند آيا به كار بردن لفظ رسول اللّه در خطاب به آنان
صحيح مى‏باشد؟

پاسخ ما:

چون رسول به شخصى مى‏گويند كه مستقيم و بدون واسطه از ناحيه شخصى
پيامى‏براى ديگران مى‏آورد لذا به غير از انبياء الهى ديگر اولياء خدا چون مستقيم از
ناحيه خدا براى ما پيام نمى‏آورند بلكه همان پيامى را كه انبياء از ناحيه خداى تعالى
براى ما آورده‏اند را تكرار و توضيح و تفسيرش را به ما مى‏رسانند لذا اطلاق رسول اللّه
به غير از انبيائى كه رسول بودند صحيح نيست.

سؤال چهلم:

در حديث سى و نهم از كتاب شريف در محضر قرآن كه در آن بيان
شده لطايف قرآن براى اولياء خدا و حقايق قرآن براى انبياء است تفاوت
فهم لطايف قرآن با فهم حقايق قرآن در چيست؟ آيا درك حقايق قرآن
چيزى بالاتر از درك لطايف قرآن است؟ اگر اين طور است آيا اولياء خدا
نمى‏توانند به مقام درك حقايق قرآن برسند؟ يا انبياء نمى‏توانند به مقام

درك لطايف قرآن برسند؟

پاسخ ما:

آن چه من مى‏فهمم و تدبر مى‏كنم منظور از لطائف قرآن مطالب خوشحال كننده و
فرحناك در قرآن است كه اين مطالب براى اولياء خداست زيرا هيچ گاه وعده‏هاى
خوشحال كننده قرآن شامل دشمنان دين نمى‏شود امّا حقيقت قرآن تقريبا مشخص
است كه منظور چيست يعنى اصل و حقيقت قرآن.

البته فهم حقيقت قرآن از هر مسأله ديگر مهم‏تر است و كسى غير از پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله
و بعد از ايشان ائمه معصومين   علیهم السلام مستقيما و به تمام معنا به فهم حقيقت قرآن
نمى‏رسد.

كسى كه به حقيقت قرآن رسيده باشد يعنى به همه چيز قرآن رسيده چون اصل
روايت اين است قَالَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمَا كِتَابُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى
أَرْبَعَةِ أَشْيَاءَ عَلَى الْعِبَارَةِ وَ الْإِشَارَةِ وَ اللَّطَائِفِ وَ الْحَقَائِقِ فَالْعِبَارَةُ لِلْعَوَامِّ وَ الْإِشَارَةُ
لِلْخَوَاصِّ وَ اللَّطَائِفُ لِلْأَوْلِيَاءِ وَ الْحَقَائِقُ لِلْأَنْبِيَاءِ.
[19]

يعنى: امام حسين   علیه السلام فرمودند: كتاب خداى بزرگ شامل چهار چيز است:

1- عبارت 2- اشاره 3- لطائف 4- حقايق، پس عبارت قرآن براى عموم مردم
است و اشارات قرآن براى خواص و لطائف آن براى اولياء خدا و حقايق آن براى انبياء.

لذا كسى كه لطائف قرآن براى اوست اشاره و عبارت قرآن هم مى‏فهمد و كسى كه

اشارات قرآن مى‏فهمد عبارات آن هم مى‏فهمد امّا مثلاً كسى كه اشارات قرآن مى‏فهمد
يعنى خواص، لطائف قرآن كه مخصوص اولياء خداست را درك نمى‏كند.

اولياء خدا بدون واسطه بودن پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار   علیهم السلامنمى‏توانند به فهم
حقائق قرآن برسند.

سؤال چهل و يكم:

آيا حضرت يعقوب عملى انجام داده بودند كه به فراق از حضرت
يوسف مبتلا شدند يا دليل ديگرى داشته است؟

پاسخ ما:

حضرت يعقوب مقصر نبودند بلكه فرزندانش يعنى برادران حضرت يوسف به
خاطر داشتن هواى نفس باعث اين امر شدند.

سؤال چهل و دوم:

اگر انسان به محضر اولياء خدا مشرف گردد و به ايشان بگويد
التماس دعا و در حقيقت دوست داشته و متوقع باشد كه آن ولى خدا
برايش دعا كند آيا اين روحيه بدى است؟

پاسخ ما:

خير اين كار توقع مذموم محسوب نمى‏شود و كار خوبى است كه انسان اولياء خدا
را در بين خود و خداى تعالى واسطه قرار دهد يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ
الْوَسيلَةَ
[20] رسول خدا   صلی الله علیه و آله فرمودند: نَحْنُ الْوَسِيلَةُ إِلَى اللَّه[21] من گاهى اوقات وقتى در

خدمت يك ولى خدائى نشسته‏ام فرصت را غنيمت شمرده و در دل خطاب به خداى
تعالى عرض مى‏كنم خدايا به بركت اين مجالست و به بركت وجود شريف اين وليت
فلان حاجت من را به من عطا بفرما و باور كنيد هر وقت اين گونه يك ولى خدا را
واسطه كرده‏ام سريعا خداى تعالى من را اجابت فرموده است و جالب اين كه بعضى
اوقات حوائجى را كه مدت‏ها دعا مى‏كرده‏ام و به من عنايت نشده است را وقتى در كنار
يك ولى خدا اين گونه دعا مى‏كنم خيلى سريع در اولين فرصت به من عطا شده است
حال اگر آن ولى خدا خودش دعا بفرمايد كه نور على نور مى‏شود.

سؤال چهل و سوم:

فرموديد ما بايد از حجت‏هاى خدا الگو بگيريم و معيار كارها و
زندگى‏مان اعمال و رفتار و سكوت و خلاصه هر برخوردى كه
حجت‏هاى خدا كردند باشد و بايد از آن بزرگواران الگو بگيريم و تبعيت
كنيم در غير اين صورت از صراط مستقيم خارج هستيم.

اين سؤال و شبهه براى حقير پيش آمده است كه در سيره ائمه
اطهار   علیهم السلام آمده است كه گاه به خاطر بعضى مصالح با افراد منحرف و
ديگر معاندين و كافران و منافقان برخوردى محبت آميز داشته‏اند در
صورتى كه اصحاب آنان نسبت به آن منحرفان تبرى و اظهار برائت
مى‏كرده‏اند در اين گونه موارد وظيفه ما چيست؟

به عنوان مثال امام معصوم خليفه جور را أميرالمؤمنين خطاب
مى‏كنند ولى ديگران اظهار برائت نسبت به آنان داشته‏اند و يا اين كه
حضرت على   علیه السلام در مواردى كه اولى و دومى و… از ايشان كمك
مى‏خواسته‏اند به ايشان كمك مى‏كرده‏اند امّا فردى همچون سلمان
فارسى نسبت به آن‏ها برائت مى‏جسته است.

پاسخ ما:

ما بايد از دأب و رويه حجت‏هاى الهى تبعيت كنيم و الگو بگيريم نه صرفا از
صحبت‏ها و يا اعمال و رفتارشان در روايات نيز آمده عليكم بالدرايات لا بالروايات
همة السفهاء الرواية و همة العلماء الدراية.
[22]

يعنى اى اصحاب و شيعيان و دوستان ما شما بايد اهل درايت و فهم باشيد نه اين
كه صرفا به سخنان و اعمال ظاهرى ما رجوع كنيد و آن‏ها را حجت قرار دهيد، افراد
سفيه و نادان صرفا سخنان ما و يا اعمال ما را حجت قرار مى‏دهند امّا افراد با كمال و
عالم علاوه بر توجه به سخنان و اعمال ما درايت و فهم خويش را به نيز كار مى‏اندازند.

شما اگر با درايت به مسأله كمك كردن حضرت على بن ابى طالب   علیهم السلامبنگريد
متوجه مى‏شويد كه اولا اگر شيعيان نسبت به آن خبيث‏ها تبرّى مى‏جستند از خود
حضرت على بن ابى طالب   علیهم السلام ياد گرفته‏اند و از ايشان الگو گرفته و تبعيت مى‏كنند و
كمك كردن حضرت على بن ابى طالب   علیهم السلام نيز در واقع كمك به دين اسلام بود و
ربطى به آن‏ها نداشت چون آن‏ها مقام خلافت را كه متعلق به معصومين   علیهم السلام بود را
غصب كرده بودند اگر حضرت على بن ابى‏طالب   علیهم السلام در بعضى موارد به كمك آن‏ها

نمى‏رفت آن‏ها دين اسلام را اساسا از بين مى‏بردند و همين تعداد كم شيعه كه امروز
وجود دارد وجود نداشت.

در اين جا اگر كسى بگويد من مى‏خواهم از على بن ابى طالب   علیهم السلام الگو بگيرم و
برود خودش را نوكر منافقين و منحرفين قرار بدهد من مطمئنم اكثر شما وقتى چنين
كسى را در ذهن‏تان تصور مى‏كنيد خنده‏اى تمسخر آميز مى‏كنيد.

در اين جريان الگو گرفتن و تبعيت كردن همان لعن و تبرّى جستن نسبت به آن‏ها
است هر چند على بن ابى طالب   علیه السلام در نزد حضرت فاطمه زهراء   عليهاالسلامبراى آن دو
واسطه شوند.

يا در مورد حضرت موسى بن جعفر   علیهم السلام ايشان امام شيعيان بودند و يك مركزيت
خاصى داشتند لذا چنين شخصى هميشه زير نظر است و كوچكترين اعمال و
سخنانش بارز و مشخص است ايشان در زمان حاكم جورى مثل هارون الرشيد واقع
شده هارون الرشيدى كه بدون هيچ دليلى بارها آن حضرت و ديگر دوستان‏شان را
اذيت و آزار مى‏كرد اگر احساس كوچكترين بى‏محبتى از امام مى‏كرد آن حضرت و
تمام دوستان و شيعيان‏شان را قتل عام مى‏كرد لذا آن حضرت به خاطر تقيه و به خاطر
حفظ جان خود و دوستان‏شان آن ملعون را در آغوش مى‏گيرد و مى‏فرمايد: السَّلَامُ
عَلَيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤمِنِين
[23] حالا اگر ديگر شيعيان به هارون الرشيد اميرالمؤمنين‏گويند به
خاطر اين است كه اولا آن‏ها شرايط امام را ندارند و تحت نظر نيستند و هارون الرشيد
هم آن حساسيتى كه روى حضرت موسى بن جعفر   علیهم السلام دارد روى هيچ احد الناسى

ندارد و ثانيا در اين جريان الگو پذيرى و تبعيت به اين است كه به هارون الرشيد
اميرالمؤمنين نگويند چون خود پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله به ما ياد داده‏اند كه به غير از حضرت
على بن ابى طالب   علیهم السلام به هر كس ديگر حتى ديگر معصومين اميرالمؤمنين گفتن حرام
است لَمْ يُسَمَّ بِهِ أَحَدٌ قَبْلَهُ وَ لَا يَتَسَمَّى بِهِ بَعْدَهُ إِلَّا كَافِر.[24]

سؤال چهل و چهارم:

در قسمتى از حديث شريف كساء كه پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله مى‏فرمايند: ما
ذكر خبرنا هذا فى محفل من محافل اهل الارض و فيه جمع من شيعتنا و
محبينا…
علت اين همه اهميت و فضيلت حديث شريف كساء كه در آن
جا بيان فرموده‏اند چيست؟

پاسخ ما:

چون در حديث شريف كساء به گوشه‏اى كوچك از آن همه عظمت حضرت
فاطمه زهراء   عليهاالسلام اشاره شده است كه پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله نيز در بعضى مواقع متوسل به
ايشان مى‏شدند و حتى خداى تعالى حضرت فاطمه زهراء   عليهاالسلام را محور قرار داده و
مى‏فرمايد: هم فاطمة و ابوها و بعلها و بنوها.

سؤال چهل و پنجم:

چه عاملى باعث مى‏شود كه فرد بعد از مدتى حركت كردن و جلو
رفتن دوباره به عقب برگردد و آن قرابتى كه بايد حاصل شود صورت
نگيرد؟

پاسخ ما:

غفلت داشتن و نداشتن معرفت كافى نسبت به خداى تعالى و همچنين اوليائش.

سؤال چهل و ششم:

بزرگ‏ترين رمز موفقيت اولياء خدا در رسيدن به اين مقام چه بوده
است؟

پاسخ ما:

اولياء خدا با رعايت خيلى از مسائل است كه به اين مقام مى‏رسند خداى تعالى در
قرآن مجيد درباره بزرگ‏ترين رمز موفقيت اولياء بسيار بزرگ خويش مى‏فرمايد: وَ
يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكيناً وَ يَتيماً وَ أَسيراً * إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُريدُ
مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُورا.
[25]

پس معلوم مى‏شود اولا بايد از روى محبت كار كنيم و نسبت به ديگران كه در
مرحله اول خداى تعالى در مرحله بعد اوليائش و در مرحله آخر مؤنين منظور هستند
بايد محبت داشته باشيم و مهم‏تر و قدم بالاتر از محبت داشتن در آيه دوم بيان
مى‏فرمايد: بايد لِوَجْهِ اللَّهِ باشد يعنى محبت‏هاى‏مان بايد فقط براى خدا باشد و از طرف
مقابل هيچ توقعى نداشته باشيم چون در ادامه مى‏فرمايد: لا نُريدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا
شُكُورا
يعنى وقتى به كسى محبتى كرديد اولا براى خدا باشد حالا آن شخص
مى‏خواهد از اولياء خدا باشد يا مى‏خواهد از مؤنين باشد و ثانيا توقع و انتظار هيچ
گونه جبران از طرف مقابل‏تان (واقعا و از صميم قلب) نداشته باشيد چون اگر انتظار

جبران داشتيد در واقع براى خدا نبوده براى جبران و تلافى بوده يعنى بده و بِستان
كرده‏ايد و از آن بالاتر و قدم بعدى‏اش مى‏فرمايد: وَ لا شُكُورا يعنى انتظار و توقع تشكر
هم نداشته باشيد چون كسى كه براى خدا كارى كرده معنا ندارد از ديگران توقع تشكر و
قدر دانى داشته باشد.

البته انسان خيلى بايد كمالات و پاكى روحش بالا باشد كه اولا براى خدا محبت
كند و ثانيا توقع جبران و تلافى محبت نداشته باشد و ثالثا انتظار تشكر كردن از طرف
مقابل نداشته باشد حتى بعضى كه خيلى روى خودشان كار كرده‏اند مثلاً فقط در مورد
اول موفق بوده‏اند و يا بعضى تا مورد دوم موفق بوده‏اند امّا همه ما بايد بكوشيم كه قلبا و
روحاً و اعتقادا و در ظاهر و باطن داراى هر سه مورد باشيم ان شاء اللّه.

سؤال چهل و هفتم:

در كتاب در محضر قرآن جلد اول صفحه 145 فرموده‏ايد: در دين
خدا امام را خداى تعالى انتخاب مى‏كند و مردم در امر امامت حق
انتخاب ندارند.

با توجه به اين مسأله چرا حضرت موسى بن عمران در همان
لحظه‏اى كه خداى تعالى او را به نبوّت و رسالت مبعوث مى‏كند،
درخواست جانشين و خليفه براى خود كرده و هارون برادرش را به اين
عنوان تعيين و او را از خداى تعالى درخواست مى‏نمايد؟

پاسخ ما:

هيچ منافاتى با هم ندارد چون امام را خدا انتخاب مى‏كند حضرت موسى از خداى
تعالى درخواست جانشين براى خود مى‏كند و پيشنهاد هم مى‏دهد اگر ممكن است و او

اين صلاحيت را از نظر شما كه خدا هستى دارد برادرم هارون به اين مقام برسد و چون
انتخاب امام به دست خداى تعالى است خداى تعالى هارون را انتخاب مى‏كند.

سؤال چهل و هشتم:

در بعضى از روايات به اين نكته اشاره شده اول چيزى كه خداى
تعالى خلق كرد انوار مقدس چهارده معصوم   علیهم السلام بودند، و خداى تعالى
آن‏ها را به صورت اشباحى در عرش جا داده بود. عرش الهى كه در
بعضى از روايات به آن اشاره شده آيا بعد ملكى دارد؟

پاسخ ما:

به طور كلى عرش هم بعد ملكى دارد و هم بعد ملكوتى؛ و در روايات بعضى
مواقع بعد ملكى‏اش منظور است و بعضى اوقات بعد ملكوتى‏اش.

سؤال چهل و نهم:

آيا حكمت را فقط به اولياء خدا مى‏دهند، يا اين كه به مؤنين هم داده
مى‏شود؟ براى به دست آوردن حكمت بايد چه كار كنيم؟

پاسخ ما:

حكمت را فقط به اولياء خدا مى‏دهند براى به دست آوردن حكمت بايد تزكيه
نفس كامل كرد وقتى كه ديگر هيچ صفت رذيله‏اى در قلب انسان نبود آن وقت از طرف
خداى تعالى به انسان حكمت داده مى‏شود.

سؤال پنجاهم:

معناى اين كه ائمه اطهار   علیهم السلام اسماء الحسنى پروردگار هستند
چيست؟ و اسماء الحسنى بودن اين بزرگواران كدام صفت شريفشان را
بيان مى‏كند؟

پاسخ ما:

يعنى آن‏ها بهترين نشانه خداى تعالى هستند اشاره به تمامى صفات آن‏ها دارد
چون آن‏ها همه صفات‏شان بهترين نشانه براى معرفى همان صفت خداى تعالى است
مثلاً مهربانى آن‏ها كه مى‏بينيم متوجه مى‏شويم كه خداى تعالى چقدر مهربان است
چون هر چه آن‏ها مهربان باشند خداى تعالى مهربان‏تر از آن‏ها و ارحم الراحمين است.


[1] – بحارالأنوار جلد: 26 صفحه: 1.

[2] – وسائل‏الشيعة جلد: 14 صفحه: 415.

[3] – معانى‏الأخبار صفحه: 64.

[4] – بحارالأنوار جلد: 23 صفحه: 68.

[5] – بحارالأنوار جلد: 43 صفحه: 346.

[6] – بحارالأنوار جلد: 17 صفحه: 170.

[7] – بحارالأنوار جلد: 74 صفحه: 76.

[8] – بحارالأنوار جلد: 6 صفحه: 144.

[9] – الكافى جلد: 1 صفحه: 32.

[10] – وسائل‏الشيعة جلد: 27 صفحه: 131.

[11] – الكافى جلد: 1 صفحه: 321.

[12] – بحارالأنوار جلد: 25 صفحه: 103.

[13] – سوره: قصص آيه: 41.

[14] – سوره: نحل آيه: 89.

[15] – سوره: ياسين آيه: 12.

[16] – بحارالأنوار جلد: 38 صفحه: 154.

[17] – مستدرك‏الوسائل جلد: 17 صفحه: 320.

[18] – بحارالأنوار جلد: 43 صفحه: 291.

[19] – بحارالأنوار جلد: 89 صفحه: 20.

[20] – سوره: مائده آيه: 35.

[21] – بحارالأنوار جلد: 25 صفحه: 23.

[22] – كنزالفوائد جلد: 2 صفحه: 31.

[23] – … مَنْ أَبُو عِيسَى يَا أَمِيرَ الْمُؤمِنِينَ؟ فَقَالَ لَيْسَ لِعِيسَى أَبٌ فَقُلْتُ إِنَّمَا…

باب مناظره حضرت با هارون الرشيد در مسئله‏ى فرزند پيامبر بودن ائمه است

الإحتجاج، ج2 ص 392 و عيون أخبار الرضا علیه السلام، ج1، ص 84

[24] – الكافى جلد: 1 صفحه: 412.

[25] – سوره: انسان آيه: 8 الى 9.

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: